Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:سه شنبه 5 اردیبهشت 1396-07:36 ق.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

رامسر 4

چهارم رفتیم جواهر ده. طبیعت فوق العادهزیبا. لباسای سنتی پوشیدیم و کلی عکس گرفتیم. تا عصر برگششتیم و ناهارو رامسر خوردیم. یکم هتل استراحت کردیم و عصر دوباره چرخی تو شهر زدیم و بلوار کازینو رو گز کردیم. من بلوار کازینو رو به سمت جنگل دوس داشتم. ودماغ عملی به سمت دریا. مرکز خرید رفتیم که من میخواستم بادکنک هلیمی بخرم که دماغ عملی نذاشت. شب برگشتیم هتل و دماغ عملی وسایلشو جمع کرد

روز پنجم صبح زود دماغ عملی به سمت رشت حرکتکرد چون زودتر از من برمیگشت شهرش ولی من موندم رامسر. کلی حالم گرفته بود. اینجام باز باید تنها باشم. اصلا بیخیال ولش کن. بعد از صبحانه راه افتادم به سمت ساحل. خب دختر تنهایی لب دریا گزینه مناسب برای متلک گفتن پسرا بودم دیگه. هدفونو هل دادم تو گوشم تا مبادا باز با کسی درگیر بشم. چندتا عکس لب دریا و فرستادن واسه خونه. راه افتادم به سمت بلوار کازینو تا برم سینما هتل رامسر. میتونستم دو سانس پشت هم ببینم.دلم برای خودم سوخت که تو سفرم تنهام ولی خب چاره ای نبود. دلم میخواست با یکی هم قدم بشم و حرف بزنم. تا اینکه یه خانم از روی یکی از صندلیا صدام کرد و ساعت پرسید. گزینه مناسب بود. نشستم کنارش. هنوز برای سینما وست داشتم. نشستیم و حرف زدیم. گفت مشهدیه و ییلاق قشلاق میکنه گفت یه دختر و یه پسر داره. گفت خواهرش متخصص پوست برادرش فوق جراحی عروق. پسرش متخصص ایمپلت. خانم بلایی بود نه تحویلم میگرفت نه ضایعم میکرد درعین حال هر دوتا کارا میکرد. از خونوادم پرسید و اینکه رامسر چکار میکنم. دختری که مجردی میاد سفر بعد از رفتن دوستش یه روز تنها تو شهر غریب میمونه. تنها میگرده تو شهر. تنها سینما و کافه میره. وگاهی تنها سیگار میکشه. خداییش من همچین دختری ببینم میگم صد درصد مورد اخلاقی داره. مطمین بودم منظوری نداره از حرفاش و به بگو بخند ادامه دادم. موقعی که میخواستم خداحافظی کنم و برسم به سینما گفت من پسرم خودش باید زنشو ببینه و بپسنده. از ازدواج سنتی خوشش نمیاد. گفت میشه من شمارتو داشته باشم. شمارمو بهش دادم و خدافظی کردم. حتما کر کر خنذه بود ابن ماجرا. مطمینم که تماس نمیگیره ولی اگه میگرفت خوب بود سوژه دلقک بازی چند وقتم حاضر بود. مامانم اینا که خبر نداشتن پسر اینا هم که مشهد بود. خوب میتونستم فیلمش کنم و بخندم

رسیدم سینما دوسانس بلیط گرغتم و دیدم. بعد رفتم کافه هتل رامسر. هرچی گارسون گف لرو داخل سرده گفتم نه. غذا خوردم و کلی با طبیعتش حال کردم دربانش پسر جوونی بود که کنار من ایستاده بود. کلی باهاش درمورد رامسر و رشت حرف زدم. صاحب کارش که اومد قشنگ از من فاصله گرفت و رفت اون طرف. بنده خدا کلیم عذر خواست که مزاحمم شده و من گفتم کار خوبی کرده. اونجا کتاب خوندم بعدم یه چای و بعد برگشتم هتل.



نظرات() 

تاریخ:دوشنبه 4 اردیبهشت 1396-08:01 ق.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

رامسر2

روز دوم صبح زود از نمازخونه فرودگاه بیدار شدم و رفتم ترمینال غرب برای ساعت مناسب بلیط کرفتم. رفتم بازاری که قرار بود خرید کنیم. شروع کردم دیدن مغازه ها تا دماغ عملی رسید. چند ساعت مغازه های مختلف و دیدیم و خرید کردیم. ظهر رفتیم ترمینال وسوار اتوبوس شدیم و به سمت رامسر. شب رسیدیم رامسر.سرسبزی و زیبایی مسیر خیلی جذاب و جدید بود برای من باور نکردی بود هیجان اونقدر نعمتی که اینجا میشد دید.رسیدیم هتل. هنوز نرسیده یه مار جلومون داشت راه میرفت. منم همینجوری نگاهش میکردم. دماغ عملی هی جیغ میزد ماااار مااااار و من همونجور که حرکت مارو نگاه میکردم میگفتم. واقعیه؟؟؟ یعنی این ماره واقعیه؟ تا رسپشن رسید و کشتش. رفتیم و وسایلو گذاشتیم رفتیم ساحل هتل و بعدم استراحت.

روز سوم صبح بعد از صبحانه رفتیم ساحل هتل. گشتیم و بازی کردیم. کلی عکس گرفتیم. بعد برگشتیم و لباسامونو عوض کردیم و راه افتادیم به سمت کاخ شاه. موزه عاج هتل قدیم و جدید رامسر. بعدم ناهار ماهی سفید رستوران برادران. عصر هتل و استراحت شب رفتیم تله کابین و خرید. بالای کوه که بودیم دماغ عملی یهو گفت ببین دریا. من چنان تعجب کرده بودیم که دماغ عملی دلشو گرفته بود و میخندید. واقعا نمیدونم فکر نمیکردم از روی کوه دریا دیده میشه. موقع برگشت به پایین دماغ عملی گفت ببین مه. چیزی که من میدیدم یه دود سفید رنگ بود که از کنار ما رد میشد. من گفتم نه بابا مه کجا بود یکی داره کباب میپزه دودشه. باورم نمیشد مه باشه. خب از اخرین بالی که من مه دیدم به 20سالی میگذره خب.

خلاصه برگشتیم پایین و خرید. برگشت به هتل و خرید شام.



نظرات() 

تاریخ:شنبه 2 اردیبهشت 1396-02:47 ب.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

رامسر

من هم اکنون از رامسر با شما در ارتباط هستم.

گزارش روز اول:بعد از ظهر رسیدم تهران بلیط تیاتر خریدهبودم اما پرواز تاخیر داشت. اگه صبر میکردم تا بارم برسه حتما به تیاتر نمیرسیدم. پس یه جرقه تو ذهنم زده شد. اگه بارم رو بذارم تو فرودگاه و برم چی میشا؟ هیچی برده میشه به بخش امانات. پس صبر نکردم. دویدم به سمت درخروجی فرودگاه. تاکسی دربست تایتر شهر. رسیدم. هنوز خودم مرده بودم از خنده و از تعجب که چه کاری کردمبه قول خانم دماغ عملی ادمی این کارو میکنه که چیزی برای از دست دادن نداشته باشه. تیاتر خوبی بود. دوس داشتم. تنها بودم ولی خب چکار میکردم فقط نمیرفتم تئاتر چون تنهام؟ نمیشد که...

تئاتر که تموم شد. داداشم زنگ زد و گفت از فرودگاه زنگ زدن گفتن چمدونت جا مونده. گفتم اره. رفتم فرودگاه چمدونو گرفتم شام خوردم و رو صندلیا خوابیدم تا صبح



نظرات() 

تاریخ:شنبه 26 فروردین 1396-01:43 ب.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

صبر

صحنه اول

6سال قبل-تهران-صبح

کلی کتاب خریده بودم از نمایشگاه و درحالی که بغلشون کرده بودم ظهر تو گرما داشتم میرفتم تا به خروجی نمایشگاه برسم.... یه دفه دوتا پسر جوون از کنارم رد شدن و یکیشون برگشت بهم گفت خانم حجابتو درست کن... چنان با غیظ نگاهش کردم و رفتم سمتش گفتم باشه اینا رو بگیر... پلاستیک سنگین کتابارو انداختم تو بغلش و به راهم ادامه دام مانتو مو کم کم درست کردم شالمو کشیدم جلو رفتم کلی جلوتر ایستادمو منتظر موندم تا دوتا پسرا بیان. پسره هاج و واج مونده بود منو نگاه میکرد... دوستش برگشت بهش گفت خوبت کرد به تو چه به دختر مردم میگی شالتو درست کن

پرخاشگر بودم نه یه دختری که حرف بشنوه


صحنه دوم

اوایل شروع طرح

صبح ساعت 7توی خیابون اصلی شهر داشتم به طرف محل سرویس میرفتم که یکی از اون متل. ک های ج. ن. س. ی مردونه رو از پشت سرم شنیدم... انقدر صبح زود بود که نوز چشمام باز نمیشد... مردی که بهم این حرفو زد نمیدیدم فقط صداشو از پشت سرم شنیدم ولی همین کافی بود تا یهو چنان امپر بچسبونم که تو صبح به اون زودی تو اون خیابون بزرگ شروع کنم به جیغ زدن و فحش دادن بهش و با کیف بیوفتم دنبالش... یه مرد سیبیل کلفت قد بلند و هیکلی بود ولی چنان از حرکت من شوکه شد که دیدم رنگش پرید. کیفمو گرفته بودم دستم که بزنم... حالا من جیغ زنون فحش دهون بدو اون بدو میترسیدم با کیفم بزنمش همه وسایلم پخش زمین بشه... یه مسیر طولانی که دنبالش دویدم از نفس افتادم و ایستادم

من هیچوقت با زورگویی هایی که به یه زن تو جامعه من وارد میشه کنار نیومدم... یه زن ساکت و محجوب نشدم



صحنه سوم

ساعت ده شب محله بالا شهر شهرغریب

با دوستام تازه داشتیم از رستوران میومدیم بیرون که یه 206جلومون ایستاد راهمونو کج کردیم و رفتیم اونورخیابون تا از شرش راحت بشیم... داشتم برا دوستام حرف میزدم که صدای یه پسرو از پشت سرمون شنیدم که بلند بلند به دوستش میگفت اره بعضی دخترا خودشون یه کاری میکنن که پسرا مزاحمشون بشن... اصلا نفهمیدم چی شد برگشتم و شروع کردم داد زدن و فحش دادن بهش... دورم شلوغ بود... یه پسر17_18ساله قدکوتاه بود... گفتم تو چکاره منی که حرف میزنی و... فحش و فحش وفحش... با کیفم هلش دادم وزدمش... تهدیدم کرد که میاد و میزنتم... انقدر امپر چسبونده بودم که نمیفهمیدم درهرصورت مرده و زورش به من میرسه و من مثلا یه خانم دکتر باشخصیتم... فقط میزدم... تا دوستم دستمو کشید و بردم... گفت یهو چت شد تو؟ تو که نه ارایش داری نه مانتو کوتاه اگه چیزیم گفته باشه به ما گفتع.... اصلا به هرکی... پسره گ. و. ه فکر کرده چه خ. ر. ی. ه... گ. و. ه بگیرن در این مم. لک. ت رو که هر ننه قمری زورش به ما میرسه

هیچوقت نمیتونم این زورگویی که تو جامعه به زنا میشه رو تحمل کنم... نمیتونم یه زن اروم و مطیع باشم... یه زن سربه زیر دوست داشتنی و زن زندگی... خستم از این همه زور گویی

باورت میشه خدایا ازت متنفرم؟ مارو افریدی که زور بشنویم؟ بدبختی بکشیم؟ که مردا اقا بالا سرمون باشن؟ از تو و جنسیتت متنفرم... توهمه دین ها هم خودتو یه مرد مورد خطاب قرار دادی... توی همه دین ها این زن هان که گناهکارن ولی همیشه این زن ها هستن که در واقعیت تو رو بیشتر دوست دارن و عبادت میکنن و ایمان دارن.... به نظرت کلاه سر خودمون نمیذاریم که میگیم هرکه در این بزم مقرب تر است جام بلا بیشترش میدهند‌؟ اخه کی کسیو که دوس داره اذیت میکنه؟

بعد ازهمه این اتفاقا و فکرا... میگردم دنبال یه ذکر که صبر ادمو زیاد کنه... پیدا میکنم و پشت بندش وضو میگیرم و نمازمو میخونم



نظرات() 
نوع مطلب : زندگی نوشت 

تاریخ:یکشنبه 20 فروردین 1396-08:15 ق.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

باید یه روز خوب بسازم

داشتم خواب می دیدم باردارم. وقت زایمانم شده بود با درد رفته بودم بیمارستان و با دیلاتاسیون فول افاسمان خوب بچه ای دنیا نمیومد. من توی بیمارستان روی تخت بودم و کلی درد داشتم و فکر میکردم من که قرار بود سزارین کنم ولی چرا حالا دارم زایمان طبیعی میکنم فهمیدم که بچه یک هفته زودتر از تاریخ زایمان داره دنیا میاد بخاطر همین دیگه باید زایمان طبیعی کنم...با صدای زنگ گوشی شروع کردم گریه کردن و قربون صدقه بچه ای که نبود ولی دردی که تموم شده بود...بیدار شدم و خودمو به زور کشوندم به دستشویی سریع حاضر شدم و راه افتادم به سمت محل کارم...پراز خوشحالی بودم که حس عالی...حس مادر شدن...عاشق بودن بی قید شرط...عاشق یه موجود بی دفاع و مظلوم بودن...عاشق یه موجود وابسته بودم...

قول دادم به خودم که امروز هیچ چیز نباید حالمو خراب کنه...سر ایستگاه افتابی که مستقیم میتابید تو صورتم ناراحتم نکرد گرم بود ولی پشتمو کردم به افتاد...یه ربع بد وقتی سرویس جدید مرکز از کنارم گاز داد و رفت بازم عصبانی نشدم...خندان زنگ زدم به همکارم و گفتم رسید به تو برگردین دنبال من و رفتم خونه و منتظر شدم...40 دقه دیر رسیدیم مرکز ولی هنوز من خندان بودم و روز خوبی بود...مریض سومی یه مرد بود که اصرار داشت با دفترچه یه بچه 2 ساله ویزیتش کنم و وقتی نکردم به زبون خودشون داشت فحشم میداد...چند دقه نگذشته بود که کیئول بدجنس مرکز طبق معمول سواستفاده های همیشه به من گفت که باید برم اون یکی مرکز و مراقبت ها رو انجام بدم...از شدت عصبانیت زبونم مدام میگرفت و تپق میزدم...حرصم میگرفت از خودم که نمیتونم حقمو بگیرم و بجاش انقدر ضعیفم...ولی نباید چیزی روزمو خراب میکرد حالا این هفته و هفته دیگه خیلی فرقی نداشت بلند شدم وسایلمو جمع کردم وبامسیول پذیرش رفتم اون مرکز....شلوغ بود و من سرما خوردهبودم

وقتی مریضی که مراقبت نداشت اصرار داشت بچشو ویزیت کنم و من اصرار میکردم که باید بره اون یکی مرکز...خیلی اروم فقط گفتم خانم من خودم مریضم دیگه باهام بحث نکن بچتو نمیبینم و اون شروع کرد به زبون خودشون فحشم دادن...زنگ زدم برای اکی کردم مرخصی ولی توی شبکه کسی جواب نمیداد و مرخصی تق و لق بود...ظهر دکتر طرحی وقتی دید زیر بار حرف زود مسئول مرکز رفتم باهام قهر کرد...ولی روز خوب باید ادامه پیدا میکرد

ظهر رسیدم خونه و یه ناهار تقریبا خوب بود...یه نشونه خوب

خوابیدم و خواب برف دیدم...خواب کسی که توی سرمای برف زیادی که اومده بود لباس گرمشو به من داد...بیدار شدم...نشانه های خوب ادامه داشت من باید امروزو خوشحال باشم هرجوری هم که شده...پاشدم و لباس پوشیدم و رفتم به سمت باشگاه که ازش متنفرم...300 گرم پاق شده بودم...اشکال نداره امروز بیشتر ورزش میکنم...ورزشم تموم شد و تقریبا 2.5 ساعت وقتمو گرفته بود...از خیر ماساژ میگذرمو راه میوفتم سمت خونه...امروز باید خوشحال باشم...راهمو کج میکنم به سمت لباس عروس فروشی...لباشی که عاشقشم هنوز پشت ویترنه...تقریبا هرهفته میام و بهش سر میزنم و خودمو میبینم که دارم توی اون لباس قر میدم...بحث شوهر خواستن نیست بحث ارزوهای ذاتی یه دختره...مادر شدن و لباس عروس پوشیدن جز ارزوهای ذاتی هر دختریه...میخندم به خودم که پشت ویترین دارم میرقصم

خونه بعد از استراحت و حمام درسو شروع کردم...کند پیش میرفت ولی بازم بهتر از هیچیه...حس خوب هنوز ادامه داره و من هنوز خوشحالم هرچند تب دارم و اب دماغم یه دقه بند نمیاد درد بدنم که حاصل اون باشگاه کوفتیه ولم نمیکنه

اینجوری من تونستم بعد از مدتها یه روز خوبو بسازم


پی نوشت:حس میکنم دیگه اینجا رو نمیخونه...نمیدونم از نبودنش خوشحال باشم یا ناراحت...خوشحال باشم که رفتم پی زندگیش یا ناراحت باشم که منو فراموش کرده...گذشته های من میگذرن ولی هیچوقت نتونستم ولشون کنم...همیشه با من میمونن


پی نوشت2:گفت تو واسه من اولگویی...از اون ادمایی که دوست دارم مثلشون زندگی کنم...این حرفا رو از خوندن اینجا میزد...یعنی کسی که خود خود واقعیه منو میشناسه...نه خنده و رفتارای محافظه کارانمو...چشمام چهارتا شده بود و زبونم بند اومده بود



نظرات() 
نوع مطلب : زندگی نوشت 

تاریخ:جمعه 18 فروردین 1396-09:24 ق.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

یک زن مثل دیگران

وایساد جلوی اینه و رژ قرمزشو محکمتر کشید... قرمز جگری پررنگ... نمیخندید... میدونستم این قرمز پررنگ یعنی چی... گفته بود بریم بیرون... گفت برم دنبالش چون خیلی وقته تفریح نرفته... حالا با ماشین راحتتر بود... برس رژ گونه رو برداشت دوتا سایه پررنگ روی گونه هاش زد... موهاشو ریخت توی صورتش... یه خط چشم کلفت و طولانی کشید... حالش خوب نیست... شاد نیست... معلومه... دختری که انقدر ارایش میکنه میخواد چیزی رو پشت لب های قرمزش و خط چشم سیاهش مخفی کنه... لباسشو عوض میکنه...

_بریم؟

_بریم

سوار اسانسور که میخوایم بشیم مرد جوان همسایه رو میبینیم...لبخند بزرگی میزنه و خیلی صمیمی تر از همیشه شروع به خوش و بش میکنه...مرد تعجب میکنه ولی جواب میده...مدام شال قرمزشو بازتر میکنه و موهای تازه رنگ کردش و گردنشو بیشتر در معرض دید میذاره...با لوندی خداحافظی میکنه و میریم سمت ماشین من..باز میشه همون ادم ساکت و اخمو

-این کی بود میشناختیش؟

-اره مردیه که خونه طبقه بالا رو اجاره کرده برای الواطی هاش 

-هوم...کجا برم؟

-کافه لب اب خوبه؟میخوام سیگار بکشم...سر راهم یه جا وایسا سیگار بگیرم

-باشه...یه جای تازه باز شده تو فضای ازاد...بد نیست...راحتم میشه سیگار کشید

میدونم قبل ازدواج به شوهرش قول داده بود دیگه نکشه...ولی نمیپرسم چیزی و بسته سیگار خودم که تقریبا کامله بهش میدم...کافه دور نیست...تب دارم...دیدن اینهمه مریض ...روزانه داشتن چندتا دعوا...ترس من از مردهای مریض که مبادا کتکم بزنن و همکارایی که اذیتم میکنن...کنارش حرص خوردنای مداوم من باعث میشه مدام سرما بخورم و تب کنم

میرسیم...ماشینو پارک میکنم...دورترین میز  از بقیه رو انتخاب میکنه ...میشینیم...هنوز کامل ننشستیم که سیگارشو روشن میکنه...منو رو میارن...قهوه و وافل سفارش میدیم...داره چاق میشه...دیگه خیلی نگران هیکلش نیست...

-تعریف میکنی؟حرفای دیشبت عجیب غریب بود...

یه پک عمیق تا ته سیگار یه اه بلند و خاموش کردن سیگار و روشن کردن بعدی...

-به بابام گفتم...گفتم تو خونه خودم تو تخت خودم با یه زن دیگه بوده...خبرشو ف بهم رسوند...دستش رو شده بود...جای انکار نداشت...با کارمند خودش...هزار جای دیگه هم اینکارو کرده بودن...باور میشه؟مثل حیوونا حتی توی راه پله...دختره 18 سالشه...احمق...هم دلم میسوزه که بخاطر کار این کارارورکرده هم احساس میکنم یه ادم هرزه است...خودمم نمیفهمم...

-خب بابات چی گفت؟

-یه دو روزی ناراحت بود....اومد معذرت خواست گفت منو دوس داره...گفت تقصیر منه که انقدر شیفت میدم...فکر کن...تقصیر من...صد بار اینا رو بهش گفته بودم...گفته بودم تا درسم تموم نشه کارم زیاده و چیزی دست خودم نیست...گفته بودم شاید خیلی وقتا نباشم...نتونم فعلا بچه دار شم...شاید خیلی وقتا خسته باشم...

حالا اشکاش سرازیر میشه...

-فکر کن...تقصیره منه که خسته میشم...تقصیر منه که اون میره سراغ یکی دیگه بدون اینکه حتی قبلش بهم بگه چی ازم میخواد...باورم نمیشه...منو چی فرض کرده یه ادم احمق...رخساره...چقدر احمق بودم...چرا انقدر راحت حرفاشو باور کردم...من که توی اینهمه سال حرف هیچ مردیو باور نکردم یهو چرا حرفاشو باور کردم...احمقانه باور کردم دوسم داره...من که دوسش نداشتم...چرا زنش شدم؟

نمیدونم چی بگم...میشینم روی صندلی کنارش...دستشو میگیرم...اشکاشو پاک میکنه و سیگار بعدی رو روشن میکنه...

-خب بابات چیگفت؟

-حدس بزن

حدسم اینه که گفته جدا شو هنوز بچه ای درکارنیست...تازه سی سالش شده و کار وزندگی موفقی داره مشکل مالی نداره و داره دوره تخصصش رو میگذرونه...حتما گفته جدا شو...ولی بازم چیزی ننمیگم و میگم نمیدونم

-گفت بابا حالا یه اشتباهی کرد تو گذشت کن...دیگه تکرار نمیکنه

چشمام چهار تا میشه...

-خب داداشت چی گفت

-گفت ادم باید یه جاهایی چشماشوببنده...زندگیو که نمیشه همینقدر راحت خراب کرد...فکر کن...خراب...انگار من این زندگیو خراب کردم...رخساره...باورم نمیشه...یعنی این ادم فقط س..ک..س تو زندگی ما براش مهمه؟...روز اول بهش گفتم کاری نکن که بشه پیرهن عثمون و ابروی منو ببری...مگه کم دیده بودم مردای اینجوری؟بهش گفتم ابرومو نبر...برد...تحقیرم کرد...چی میخواست ازاون دختر که من نداشتم؟فقط خوشگلی؟فقط هیکل خوب؟فقط س..ک..س؟من که هر سازی زد رقصیدم...گفتم فقط کارم...هیچی ازش نخواستم جر کارم...خودش گفت کار کن درس بخون...خودش بیشتر از همه اصرا داشت...حالا هم بهم میگن بمون و باهاش زندگی کن...از ف متنفرم...چرا به من گفت...حالا دونستنش چیو عوض کرد مگه؟جز اینکه این حجم تحقیرو به من داد؟چی میگن تو این فیلما که مردا رو از ابرو میترسونن ومیرن به زنشون میگن؟همش کشکه...

-خب تو چکار کردی؟

باز اشکاک سرازیر میشه و میگه هیچی عین احمقا برگشتم خونش...گفت دیگه از این غلطانمیکنه...بهش گفتم حتی نگاهمم حق نداری بکنی...دستت نباید به من بخوره...دیگه هم هیچوقت تو اتاق من نمیای...با تمام وجودم ازت متنفرم و هرگز این نفرت از دلم بیرون نمیره...بهش گفتم اگه من جای تو ازاین غلطا میکردم چی...بازم قصه همین بود؟گفت اره منم چشمامو میبستم و میگفتم اشتباه کردی...اره ارواح خیکش...خودشو جر وا جر میکرد

وا میرم...این اسمش متاهل بودنه؟تعهده؟زندگیه؟

-خیلی احمقم نشستم اینجا و بخاطر اون احمق گریه میکنم...من چقدر خرم...سیگارشو خاموش میکنه...بسته خالی سیگار و له میکنه و فندکمو پس میده...

-من میرم حساب کنم...

هنوز بهت زدم...از پشت شیشه میبینمش که با پسر جوونی که پشت پیشخوان ایستاده چقدر خوش و بش میکنه و بلند بلند میخنده...یادم به اوایل اشناییشون میوفته...چقدرشوهرش کارای هیجان انگیز میکرد که بهش بگه خیلی دوسش داره...چقدر همه بهش میگفتن این پسر خیلی دوست داره...چقدر خود من بهش حسودی کردم...هنوز دوسالم نشده...چجوری اینهمه دروغ گفته؟چرا پدر وبرادرش بهش گفتن این کارو کنه؟البته با این وضعیت طلاق میگرفت چی به دست میوورد؟جز میشد یه زنه مطلقه تو این جامعه...حالا فوقش بعدشم باز گیر یه مرد دیگه میوفتاد اونم لنگه شوهرش

میاد سمتم...میگه بریم ارایشگاه؟

-ارایشگاه!

-اره میخوام موهاموپسرنو بزنم

شوهرش عاشق موهاش بود...



نظرات() 
نوع مطلب : زندگی نوشت 

تاریخ:دوشنبه 14 فروردین 1396-01:16 ق.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

مشکلت چیه؟

گفت دردت چیه؟

گفتم هیچی مثلا اینکه چرا هوا گرمه؟ مثلا اینکه چند سال دیگه واقعا با بحران اب چجوری باید زندگی کرد... درد من اینه که چرا نمیتونم مریضامو راضی کنم... چرا اینهمه کتاب جذاب و نخونده دارم ولی حوصله خوندن ندارم...

خیلی مسخره است ادم دلش بخواد گریه کنه ولی هیچ دلیلی برای گریه نداشته باشه؟

گفت مسخره تر از این نشنیدم

خندید و گفت دیگه چه مشکلی داری؟

هیچی مثلا چرا لاغر تر نیستم چرا خوشگل نیستم چرا اخلاق بهتری ندارم... چرا دوستی ندارم که باهاش درد دل کنم سفر برم بخندم باهم شکست عشقی بخوریم و مدام درموردش حرف بزنیم و اب غوره بگیریم

مشکل من اینه وقتی روماتو لوژی میخونم تمام مفاصلم درد میگیره

میخنده و میگه واقعا؟

میگم اره

میگه دیگه چه مشکلی داری؟

میگم مثلا اینکه چرا ن و شوهرا دوست داشتناشون تموم میشه... مثلا نگرانم اوضاع ابجی و شوهرش چطوره اون سر دنیا... مثلا مشکلم اینه که خواهر زاده هیچ وقت خالشو نمیشناسه... حالا انگار چه تحفه ای هستم... مشکلم اینه که هیچی خوشحالم نمیکنه... کسی بغلم نمیکنه... معدم درد میکنه و سیگار نمیتونم بکشم

مشکلم اینه که داداش واقعیتو تف میکنه تو صورتم... میگه توکه با یه اینترنی بیخودی افسرده شدی خب با رزیدنتی کارت به خودکشی میکشه میگه باید خوشحال تر باشی و بیشتر بخندی

میگه خب راس میگه بیشتر بخند

میگم میدونی به نظرم تو هم یه ادم الکی خوش مسخره ای؟ دلیل هیچکدوم از خنده هاتو و حرفاتو نمیفهمم

میگه پریودی؟

میگم نه چند روز مونده چرا؟

میگه پس اشکال نداره گریه کن خیلی زیاد و الکی... میخنده

متنفرم از خنده هاش و این هرمونای مسخره تر... تمومی نداره انگار



نظرات() 
نوع مطلب : زندگی نوشت 

تاریخ:یکشنبه 6 فروردین 1396-07:02 ب.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

مطلب رمز دار : غم

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



نظرات() 

تاریخ:شنبه 21 اسفند 1395-08:05 ب.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

همسر

خودمم نفهمیدم چی شد که شروع کردم باهاش حرف زدن... باهاش درد دل کردن... انقدر از دست بابا حرص خوردم که داغ دلم تازه شده بود... وقتی نشسته بودیم کنار منقل تا ذغال ها اتیش بگیرن... اون به شوخ طبعیش ادامه میداد و مدام تو مغز من میچرخید که اینجور مردها چجور مردهایی هستن...بهش گفتم خدا خیلی دوست داشته که همچین زن ارومی بهت داده...بهش گفتم این زنا واسه زندگی خیلی خوبن گفتم من و اجی مثل بابا ادمای عجولی هستیم ولی داداش ادم ارومیه...گفتم خب شرایط اون فرق میکنه من همیشه دختر بودم و محدود...اون پسر بود و ازاد هرکاری بکنه کسی چیزی بهش نمیگه...گفتم مردای خانواده هیچوقت به یه زن احترام نذاشتن هیچوقت همسر و همراه نبودن همیشه رئییس و رهبر بودن...فقط فرمون دادن و هر کاری خواستن کردن...بابا همیشه فکر میکنه خودشه که درست میگه خودشه که عملش درسته فکرش درسته...گفتم اجی هم همینجوره...گفتم همیشه از دختر بودنم متنفر بودم...تمام تلاشمو کردم وضعیتمو عوض کنم...عوض شد ولی بازم نه اونقدری که من میخواستم...حالا اروم تر شدم...کمتر منفجر میشم...بیشتر حرص میخورم...

یکم که این حرفارو زدم تازه دیدم دارم با یه مرد متاهل که نه سنش نه شغلش نه فکرش نه هیچ چیز دیگه ایش به من نمیخوره درد دل میکنم...دارم تابو میشکنم...دارم کاری میکنم که یه نفر دلش برام بسوزه...یا شایدم منو احمق فرض کنه...یکم دیر شده بود ولی بلند شدم و رفتم...به این فکر نکرده بودم شاید زنش دوست نداره...بس که این مرد سربه زیره و تو هرلحظه بعد از 11 سال هنوزم نشون میده که زنشو دوس داره شاید تونستم باهاش حرف بزنم...مردی دیده بودم که خیانت نمیکنه...خونوادشو به همه چی ترجیح میده...ارومه...حالا میدونست که بهم خوش نمیگذره...حالا بیشتر شوخی میکرد بیشتر سعی میکرد میل منو بپرسه...نمیدونم چقدر از حرفامو فهمید ولی چیزی نگذشت که برگشتم سر خونه اول...این مردم خیانت کرده...این مردم سر و گوشش جنبیده یه جایی شنگیده یه جایی زن و بچشو ازار داده و قلبشون و شکسته

وقتی رسیدیم مامان با کلی امید و ارزو شروع کرد درمورد بیماریش حرف زدن...اینکه داره بهتر میشه...وبابا شروع کرد مسخره کردنش که تو هیچوقت خوب نمیشی و بیماریت به سمت بدتر شدن پیش میره...تحقیرش کرد لذت برد از اینکه دلش رو داره میشکنه...بغض کرد مامان و من گریه کردم...اشک هام سرازیر توی دلم...همه مردها همینن خوب و بد ندارن...انگار لذت زندگیشون اینه که یه نفر رو تحقیر کنن...منفجر شدم...شروع کردم سر بابا داد زدن...بهش گفتم مگه این زن دشمن خونیته...بهش گفتم چرا فکر میکنه از یه فوق تخصص بهتر میفهمه...دیگه اینجا منم دکتر سر هرکسو بتونه کلاه بذاره سر منو نمیتونه...بیماره مامان کنترله وداره رو به بهبود میره...بهش گفتم بدجنس ترین ادم دنیاست...و توی دلم بارها و بارها گفتم که ازش متنفرم و زندگی هممون و سیاه کرده و دل هممون رو شکونده...حداقل دل من و مادرمو...زورش به داداش نمیرسه ...اجی هم تا حرف بهش میزنه طلاقشو پیش میکشه و نمیذاره ادامه بده...تحقیرم کرد...بهم توهین کرد...مثل همیشه تهدیدم کرد که بلند میشه و میزنتم...مامان بللند شد و رفت دستشویی و کلی طولش داد و برنگشت...داداش رفت که درس بخونه...ومن نشستم یکم بعد...دوتا الپرازولام دوتا سرترالین ویه لیوان بزرگ شراب...نفهمیدم کدوم وری بیهوش شدم...وصبح طبق معمول همیشه که حرص میخورم با تب و گلو درد از خواب بیدار شدم...انقدر بدنم کوفته بود و داغ بودم که نرفتم مرکز



نظرات() 
نوع مطلب : زندگی نوشت 

تاریخ:پنجشنبه 19 اسفند 1395-09:20 ق.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

مطلب رمز دار : عروسی

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 17 اسفند 1395-09:36 ق.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

زبان گلها

یه کتاب عالی... پراز احساسات زنانه و مادرانه... خیلی قابل لمس و قابل درک... برخلاف کتابای نشر افق که برای عده خاصی ترجمه میشن و به مذاق من زیاد خوش نمیان... کتابای نشر اموت کتابای ساده و روون و روزمره ای هستن که ادمای بیشتری خششون میاد..



نظرات() 
نوع مطلب : کتاب نوشت 

تاریخ:سه شنبه 17 اسفند 1395-09:05 ق.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

چیزی اینجا اغاز نمیشود

حقیقت دارد

تورادوست دارم

دراین باران

میخواستم تو

درانتهای خیابان نشسته باشی

من عبور کنم

سلام کنم

لبخند تورا درباران میخواستم



دوستت دارم

و پنهان کردن اسمان

پشت میله های قفس

اسان نیست



توماه را

بیشتر از همه دوست میداشتی

وحالا

ماه هرشب

تورابه یاد من می اورد

میخواهم فراموشت کنم

اما این ماه

باهیچ دستمالی

از گنجره ها پاک نمیشود



خوشبختی رامن همیشه به پایان هفته

به پایان ماه و پایان سال موکول میکردم

هفته پایان می یافت

ماه پایان میافت

هنوز در استانه ی در

درکوچه بودیم، پیوستگاه ساعت رانگاه میکردم

که کسی خوشبختی و جامه ای نو به ارمغان بیاورد



ادم هابه همان خونسردی که امده اند

چمدان شان را میبندند

وناپدید میشوند

یکی درمه

یکی درغبار

یکی درباران

یکی درباد

و بیرحم ترینشان در برف



ای کاشف اتش

دراسمان دلم توده برفی است

که به لبخندهای تو دل بسته است



عکس پنهان کارت بیش از این

نم پس نمیدهد

ورو نمیکند غمی را

که پشت ارایشی ملایم پنهان کرده ای

اما نگاه بی پرده ات به من

که سالهامشق چشم های تورانوشته ام

میگوید دران سوی دنیا و دور از دست های من

رسیده تر از سیبی شده ای

که حوا

به دست ادم داد



عشق

شکل های بسیاردل انگیزی دارد

مثل گل سرخ

دردست دختری زیبا

مثل ماه

بالای کلبه ای برفی

اما من

گوش بریده ونسان ونگوگم

شکل تلخی از عشق



کفش و کلاه کردن ازتو

خنده به لب اوردنت از من

برای کنف کردن این غروب

وخنداندن تو حاضرم

درنور نیون های یک سینما

مثل چارلی چاپلین راه بروم

و به احترام لبخندت هربار کلاه از سر برمیدارم



یک نفر

مراچون سیگاری

برلب گذاشته

تا اخرین ذره دود کرده است



دیگرباید قول دهی که به خواب من نیایی

دیگرنمیخواهم در فرودگاه

از پله بالارفتن مرا

نظاره کنی

ومن درهواپیما تامقصد

دوچشمان گریان تورا

باخودحمل کنم



برای ستایش تو

همین کلمات روزمره کافی است

همین که کجا میروی، دلتنگم




نه به خاطر شعر

نه به خاطر جور دیگر زیستن

خانه ی من

برای دونفر کوچک بود

به همین خاطر تنها ماندم



از من مپرس که چرا دوستت دارم من

تو همچون شعری

که هرچه دروغ میگویی زیباتر میشوی



غمگین مشو عزیزدلم

مثل هوا کنارتوام

نه جای کسی راتنگ میکنم

نه کسی مرا میبیند

نه صدایم را میشنود

دوری مکن

توخواهی بود

من اگر نباشم



دراین سن و سال اما

فقط میتوانم دستت را

که هنوز بوی سیب میدهد بگیرم

وباز گردانمت به صبح افرینش

از پروردگاربخواهم

به جای خاک و گل

و دنده گمشده من

اینبار قلم مو به دست بگیرد

وتورابه شکل اب بکشد



جهان جای عجیبی است

اینجا

هرکس شکلیک میکند

خودش کشته میشود






نظرات() 
نوع مطلب : شعر نوشت 

تاریخ:پنجشنبه 5 اسفند 1395-02:45 ب.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

قلعه مرغی، روزگار هرمی

هم خوب بود هم بد... هم جذاب بود هم نبود... والا نمیدونم چی بگم... ولی خب تا اخرش خوندمش

درموردشرکای هرمیوجذب مشتریه...ماجراتویپایین شهر مییوفته....زمانشم ادم نمیفهمیدحاله یاگذشته

نتیجه تصویری برای قلعه مرغی روزگار هرمی



نظرات() 
نوع مطلب : کتاب نوشت 

تاریخ:چهارشنبه 4 اسفند 1395-08:26 ق.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

تعبیر خواب

دلم گرفت از دست مریضا...دلم تنهایی میخواد...گوشیو برمیدارم و زنگ میزنم بهش

-ناهار باهم باشیم؟

-کی و کجا؟

-ساعت 3 کافه زیرزمین

-دیر کردی خبرم کن

تق

دم کافه ایستادم ماشینو پارک میکنه و پیاده میشه میاد سمتم...میخندم

-سلام

-نخند بچه پررو...انقدر دلبری نکن با اون خندت

به پهنای صورتم میخندم و میگم چرا همه همینو میگن؟ دوتا از همکارای اقام صبح به صبح میان میگن خانم دکتر کلی با خندت انرژی میگیریم ...یکی از مریضام بهم گف خانم دکتر چقدر ملوس میخندی...بعد جالبه بیشتر وقتا خنده هام ازخوشحالی نیس از حرصه

دستمو محکم فشار میده و میگه...چشم و دلم روشن واسه همکارای اقا هم میخندی؟دلبری میکنی ؟

-لوس نشو دیگه اگه نخندم که انقدری که من تو اون داهات حرص میخورم که باید تاالان میمردم

ناهار میخوریم و میزنیم بیرون ...داره میره سمت ماشین که دستشو میگیرم میکشم میگم نه یکم پیاده روی کنیم

-دختر تو جون پیاده روی هم داری؟

-اتفاقا خیلی خستم ....سردرد وحشتناکیم دارم ...دل درد و حالت تهوعم دارم

-تهوع؟عمه من بود همین الان 60 تومن خورد؟

-بدجنس یه غذا رو دوتایی خوردیم ولی تو مثل یه خرس گرسنه بودیا!!

جدی میشه...این معده درد هات و تهوعت داره نگرانم میکنه...نمیخوای یه پیگیری کنی؟

میخندم و میگم...-حرف این دکترارو باور نکن...میخوان پول دربیارن

میخنده

-نگران نباش یه زخم ساده است فقط مجبوری بوی دهنمو تحمل کنی

-یعنی درمان نداره زخم معده؟

-چرا باید یه مدت طولانی قرص بخورم کلی مراقب رژیمم باشم حرصم نخورم تا خوب بشه بعد دوباره عود کنه...از سرطان هم نترس مطمئن باش سرطان نیس نه بی اشتهام نه لاغر شدم نه سابقه سرطان تو خونواده داریم...اندوسکوپیم یه کار تشخصیشه نه درمانی...تو رو خدا تو واسه حرف من حداقل تره خرد کن...

دستمو فشار میده و میگه مگه واسه خنده های به این شیرینی میشی تره خرد نکرد

_خوابمو نشونت بدم؟

-ها؟؟؟ خوابتو نشونم بدی؟

-بریم محله قدیم شهر تا ببینیش؟

میریم سمت ماشین و راه میوفتیم به سمت کوچه پس کوچه های تنگ و پردرخت محله های قدیمی شهر... نزدیک دبیرستان سابقم میشیم. میگم همین جاها پارک کن

پیاده میشیم میگم اینه

یه خونه بزرگ و سنگ مرمر دوبلکس با یه دیوار بیرونی کوتاه یه بالکن بزرگ برای طبقه بالا... از این خونه قدیمی پولدارا... کلی درخت از بالای دیوار کوتاهش پیداس

دستشو فشار میدم این خواب منه.... ارزوی این خونه رو دارم... مال یه ساواکی بوده که پولدار بوده... سنگ مرمر و درو پنجره آلومینیومی دقیقا شبک پولدارای قدیم....

- از کجا میدونی مال یه ساواکی بوده؟

-نمیدونم تخیل کردم

میخنده دستممو فشار میده و میگه تخیلتم قویه... میدونی ادمای که بیشتر تخیل دارن باهوش ترن؟

همون موقع در خونه باز میشه و یه پیرزن از خونه میاد بیرون... میریم سمتش

-سلام حاج خانم وقتتون بخیر شما صاحب این خونه هستین؟

پیرزن لاغر و قد کوتاه خوش رو و خمیده است

-بفرمایید

-شنیدم میخواین طبقه بالا رو کرایه بدین درسته؟

-بله ولی هنوز به بنگاه نگفتیم شما از کجا میدونین؟

-میشه یه نگاهی بندازم؟

-بله بفرمایید

چرخ خریدشو که دستش بود رو میذاره کنار در و داخل میشیم.... یه حیاط بزرگ.... یه باغچه بزرگ با درختای محلی اینجا.... گل محمدی و یاس و گل کاغذی... ته حیاط هم مرغا تو لونشون صدا میکنن.... نه باغچه مرتبه نه حیاط

-شما تنها زندگی میکنید؟

بله بچه هام از این شهر رفتن گفتن طبقه بالا رو به یه زوج جوون اجاره بده تا تنها نباشی

به زور قفل در ورودی رو باز میکنه.... مثل خونه های تو فیلما یه سالن کوچیکه با یه راه پله عریض که به طبقه بالا راه داره...

شما برو بالا ببین من نمیتونم بیام.... البته خرت و پرتای من هنوز اون بالان

از پله ها میرم بالا....

-تو واقعا اینجا رو دوس داری؟ اینجا بیشتر مخروبه است

-نه دوس ندارم... من عاشق اینجام. یه کوچولو میشه تعمیرش کرد اگه مجبور بشم تو این شهر زادگاه موندگار بشم دلم میخواد این خونه رو بخریم....

طبقه بالا یه سالن بزرگ داره که تمام دیوار جلویی درو پنجره است که رو به بالکن باز میشه.... یه سری مبل قدیمی و قهوه ای فکستنی... یه قالی پوسیده لاکی طرح شکارگاه.... برمیگردم به راه پله... یه در سمت راسته که بازش میکنم یه راهروی باریک که از یه در میخوره به یه اشپزخونه بزرگ با کابینتای فلزی درب و داغون یه قالی چروکیده کمدای چوبی پوسیده.... ته ته اشپزخونه دوتا پله هست با یه در.... حموم اونجاس... با کف سرامیک قهوه ای... یه دوش پر از رسوب.... به مدل حمومای قدیم هم رختکن داره....

-این خونه قدیمیا پر از سوسکه میتونی تحمل کنی؟

-اره بابا سوسکه دیگه... مگه چیه

از اشپزخونه میام بیرون یه در سمت راستمه.... وارد میشم یه اتاق 18متری....با یه تخت جیر جیرو.... دو لایه قالی که معلومه یکی یا پوسیده یا تیکه تیکه شده که اینجوری چیدنش.... یه کمد دیواری بزرگ اون ته وباز هم کلی پنجره و در به سمت بالکن.... با این پرده تور چرکای قدیمی.... میرم به سمت بالکن.... یه بالکن بزرگ با یه میز صندلی دونفره فلزی.... وسط شاخ و برگ درختا که کلی صدای مرغ و پرنده میاد... می ایستم لبه بالکن یه لبخند میزنم چشمامو میبندم یه نفس محکم... دستاشو دورم حلقه میکنه...-

- اینجا خیلی قدیمیه مطمینی دووم میاری؟

دستاشو که دورم حلقه شده محکم فشار میدم و میگم امتحانش مجانیه

-مادر جان دیدی؟

صدای پیرزنه از پایین میاد میریم پایین. دم پله ها دوباره میگه پسندیدی

-اره. حالا باید چکار کنیم،،؟

-پول پیش و کرایه رو شماره پسرمو میدم بهش زنگ بزن بپرس... شوهرت نباید بیاد خونه رو ببینه؟ بچه ندارین؟

دستشو محکم فشار میدم.... دستشو دور بازوهام حلقه میکنه و محکم منو به خودش فشار میده.... میخندم و میگم

-من مجردم تنها زندگی میکنم....

پی نوشت:دلم گرفت که از مریضا...بلند شدم دست خودمو گرفتم و بردم یه چیکن استراگانف خودمو مهمون کردم...خدا رو شکر که من کار میکنم و پول در میارم



نظرات() 
نوع مطلب : داستان نوشت 

تاریخ:چهارشنبه 4 اسفند 1395-08:09 ق.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

خاطرات طرحی

-مریض بدون نوبت میاد داخل کلی اصرار میکنه که ازمایششو ببینم ...میبینم بهش میگم دفتر چتو بده دارو بنویسم... میگه نه عصر میرم پیش متخصص

-مریض اومده داخل میپرسم قند و چربی و فشار چی ئاری؟دوتا ورق اتوراستاتین از دوتا شرکت مختلف میذاره رو میزم یکی و نشون میده میگه یکی از این صبح میخورم واسه فشار یکی از این شب میخورم واسه چربی هرچی بهش میگم این دوتا یه قرصن قبول نمیکنه و همونو براش تو دفترچه مینویسم و میره

-پوست دستشو میگیره جلوم میگه ببین لک زده...لکی نمیبینم میگم لک نداری خشکه کرم برات مینویسم...میگه مگه میشه کرمو به کل بدن زد

-بهم میگه تقویتی برام بنویس میگه برا چه...میگه چند وقت پیش رفتم پیش فلان پیرزن تو فلان دهات بهم گفته ضعیف شدی چون طحالت دررفته!!!میگم خب چکارش کرد میگه با یه چوب زد رو شکمم طحالم جا افتاد و یه گرمای زیادی از پاهام زد بیرون!!!

-پسر 18 ساله است از کل سرتا پاشو درد میشماره برام هرچی میگردم از منم سالم تره میگم راستشو بگو چه دارویی میخوای؟میگه یه سرم و 7-8 تا امپول پودری دوتا مسکن سه چهارتا تقویتی

-مریض علایم کامل پیلونفریت توی بارداری رو داره کلی نامه بهش میدم و اینور اونور ثبت میکنم میگه بیمارستان نمیرم به زور میفرستمش بیمارستان دوروز بعد زنگ میزنیم پیگیری و خودش و شوهرش و میخوام هنوز تمام علایمشو داره...میگم رفتی دکتر میگه اره ماما میگم نه متخصص میگه اره ماما میگم نامه رو نشون دادی میگه اره یه نگاهی کرد و گذاشتش کنار یه اب نمک داد گف برو!!!

-دفترچشو میذاره جلوم میگه این ازمایشارو برام جدا بنویس انجام بدم...میبینم مهر ماماست برا همین براش انجام ندادن میگه ویتامین دی رو جدا بنویس...عین احمقا مینویسم....میپرسه ویتامین دی برا چیه از عصبانیت دارم منفجر میشم میگم نمیدونم از همونی که برات نوشته میپرسیدی

-زنه اومده داخل میگم چی شده؟میخانم دکتر دها.نه و.... خیلی ح....



نظرات() 
نوع مطلب : دکتری نوشت 



  • تعداد صفحات :21
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...