تبلیغات
روزهای یک دکتر غریب



Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:شنبه 25 دی 1395-11:23 ق.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

تفکر

گفت من برای خودت نگرانم...تو راحت دل نمیکنی...اگه دلت شکست و زندگیت بد بود هیچی نمیگی به همه میگی زندگی خوبی داری فقط میری تو لاک خودت و دیگه حرف نمیزنی



نظرات() 

تاریخ:چهارشنبه 22 دی 1395-10:12 ق.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

ارزوهایت را فراموش نکن

مریض خانمیه که هر روز میبینمش...بدون نوبت میاد داخل و التماساش باعث بشه ببینمش...ازمایش 4نفرو میذاره جلوم...تک تک و میبینم و انقدر براش توضیح میدم دهنم کف میکنه بهش میگم برو نوبت بگسر تا دارو بنویسم...وقتی میاد داخل میگه مهر کن میخوام برم متخصص...میخوام سرمو بکوبم تو دیوار...انقدر وقت و انرژی گذاشتم که مثال گ.و.س.ف.ن.د. بیاد بگه میخوام برم متخصص...چرا این مردم انقدر نفهمن

بعدش خانم دیگه ای میاد که دختر 10سالش توجهمو جلب میکنه...حرکات و رفتارش...عادی نیس...میپرسم...میگه سابقه تشنج داره... دارو هاشو رو میکنه...میترسم...چک میکنم با چه داروهایی تداخل داره...سیف ترین داروهای ممکن رو بهش میدم...شروع میکنه درد دل کردن...میگه این بچش تشنجیه اون یکی عقب افتادس و سه تا از بچه هاش تو سنین کوچیکی مردن...سوال میپرسه میگه دخترم که عقب افتادس پریود میشه خیلی اذیت میشم دارو نداره؟راهنماییش میکنم که میتونه بره روانپزشک تا دارو بهش بده و پریود نشه...درکنار همه تشکرایی که میکنه میگه برام دعاکن دیگه خسته شدم...بهش میگم میدونم خیلی سخته خدا صبرت بده...

جالبیه مریضا اینه که هیچوقت مارو به دکتری قبول ندارن...حتی اگه خوبشون کنیم...بیشتراز اینکه از ما دارو بخوان التماس دعا دارن...واقعا مسخره است...دیدن این ادما فقط کاری میکنه که بیشتر خدارو شکر کنم



نظرات() 
نوع مطلب : دکتری نوشت 

تاریخ:شنبه 18 دی 1395-10:09 ق.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

مهربان تر

زن جوونی نیس...لنگ لنگان وخمیده...انقدر که فکر میکنم مشکل شکمی باید داشته باشه...میشینه کنارم و میگه چندروزه فشارم میره بالا...اومدم فشارمو بگیری...حوصله بحث ندارم که بگم باید نوبت بگیری...دیگه بحثم نمیکنم برو پیش مراقبین فشار بگیر بس که فشار اشتباه گرفتن...میشینه فشارشو میگیرم...فشارش خوبه... شرح حال ازش میگیرم...میگه سه ماهه پریود نشدم و رفتم پیش ماما!!!اینجا که من هستم ماما رو بهتراز متخصص زنان قبول دارن...مامابراش چهارتا امپول پروژسترون همزمان داده...علایم گرگرفتگی و افسردگی میده...اشکاش سرازیر میشه...میگه خیلی بی قراره انقدر که شوهر و بچه هاشو شب قبل زده...قهقهه میزنم...به خنده من میخنده و میگه باور نمیکنی...میگم نگران نباش همه اینا ممکنه علایم یایسگی باشه هرچندسنت کمه ولی قبل از اونهمه امپول باید اول ازمایش هرمونی میدادی...براش داروهاشو عوض میکنم.ازمایش مینویسم و بهش میگم انقدراین دکتراون دکتر نکنه...پیش یه دکتر که قبول داره بره...باهاش حرف میزنم...شرح حال متخصر روانپزشکی میگیرم...تاریخ هایی که میتونه ازمایش بده رو براش مینویسم...گریه میکنه و میگه رفتم پیش اون یکی خانم دکتر سرم داد زده که چرا هرروز میای فشارتو بگیری بیرونم کرده...تورو خدا دعا کن برام خوب بشم بهش میگم چیزیت نیس خوب میشی نگران نباش...خم میشه و دستمو میبوسه...هم شوکه میشم هم ناراحت...دستم و میکشم کنارو میگم لازم نیس این کارو بکنی...اشکاشو پاک میکنه و از اتاق میره بیرون



نظرات() 
نوع مطلب : دکتری نوشت 

تاریخ:جمعه 17 دی 1395-01:59 ب.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

معلم پیانو

بی سر و ته ...بیمنطق...بی معنی...به هیچ وجه دوسش نداشتم...همیشه فکر میکردم چیستا یثربی نویسنده فوق العاده ای باشه و این اولین کتابی بود که ازش خوندم...دوسش نداشتم

نتیجه تصویری برای معلم پیانو


نظرات() 
نوع مطلب : کتاب نوشت 

تاریخ:جمعه 17 دی 1395-01:55 ب.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

کافه خیابان گوته

نوع جدیدی از نویسندگی بود...اروم و بی صدا پیش میرفتیم...تاریخ رو بیان میکرد و اطلاعاتی به ما میداد...متن ساده ای بود...داستان فوق العاده ای نیست ولی جدیده...اثر حمیدرضا شاه ابادی که خودش تاریخ خونده...بین مریض هام میخوندمش...توی مرکز...یا صبح وبعد از ظهر توی مسیر...دوسش داشتم


نتیجه تصویری برای کافه خیابان گوته


نظرات() 
نوع مطلب : کتاب نوشت 

تاریخ:جمعه 17 دی 1395-01:51 ب.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

کافه ای کنار اب

روزای اخر توی شهر غریب مدام این کتابو میگرفتم دستم و میرفتم کافه همیشگی و میز همیشگی...مینشستم و دلتنگیام رو با این کتاب پر میکردم...دوسش داشتم...

جعفر مدرس صادقی نویسنده دوست داشتنی برای منه
نتیجه تصویری برای کافه ای کنار اب


نظرات() 
نوع مطلب : کتاب نوشت 

تاریخ:جمعه 17 دی 1395-08:45 ق.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

همکار

دیدین این ادمایی رو که به همه چی غر میزنن؟...دیدین ادمایی رو که به همه انرژی منفی میدن ولی برا خودشون انقدر مثبتن که به هرچی میخوان میرسن؟...دیدین این ادمایی رو که با صورتشون هم تو رو تحقیر میکنن؟...دیدین ادمایی که همش دارن میگن من خوبم و با بی رحمی تمام بقیه رو تحقیر میکنن و کمتر از خودشون میدونن؟...خدا از سر تقصیرات من بگذره ولی این همکر من که طرحی و دوهفته بعد از من شروع به کار کرده دقیقا همینجوریهفقط یه خوبی داره...سر پول گرفتن و کار نکردن خیلی قلدره در حدی که مسئول مرکز از دستش اس شده...البته تو این زمینه ازش یاد میگیرم...خلاصه اینکه واسه من ادم دوست داشتنی نیس...سعی میکنم فاصلمو باهاش حفظ کنم و تحت تاثیر انرژی منفی قرار نگیرم...صمیمی باهاش نداشت...همش داره با مریضا دعوا میکنه...با مسئول مرکز دعوا میکنه با شبکه دعوا میکنه...فکر میکنه همه نشستن حق اینو بخورن و هرجور مسالمتی خرومه...خلاصه ادم دوست داشتنی برای من نیس...انورکسیا هم داره...

نظرات() 
نوع مطلب : دکتری نوشت 

تاریخ:جمعه 17 دی 1395-08:15 ق.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

باور نمیشه اینهمه وقته ننوشتم

طبق معمول وبلاگمو باز میکنم که به بقیه دوستان سر بزنم یهو تاریخ اخرین مطلب رو میبینم...باورم نمیشه...یک ماهه قبله تقریبا...عزمم رو جزم میکنم که کل ماجرا هارو بنویسم هرچند کله سحر روز جمعه باشه...این ماه اتفاقات زیادی افتاده

اذر که تموم شد با کلی شوق منتظر حقوقم بودم...هر رو میگذشت و من روزی صد بار حسابمو چک میکردم و چیزی واریز نمیشد...هر روز زنگ میزدم شبکه و میگفتن که واریز میشه تا شد بالاخره چهارم و همه گفتن اگه تا پنجم واریز نشه میره برای ماه بعد پس سفت و سخت پیگیری کن ...پس چهارم پاشدم و رفتم شبکه که چرا حقوق من رو ندادن ولی همکارم که بعد از من اومده دریافتی داشته...بعد از کلی این اتاق و اون اتاق شدن کاشف به عمل میاد که مسئول مالی شبکه کد سند حقوقی منو اشتباه وارد کردهحقوقم واریز نشده...سفت و سخت با زبون چرب و نرم حالیش میکنم که خودت اشتباه کردی و باید درستش کنی که حقوقم واریز بشه و اونم محکم میگه که نمیشه و میره تا ماه بعد...میبینم انگار فایده نداره زیاد از جاهای مختلف شنیده بودیم که شبکه شهرستان ما دزده و حقوقا رو از دانشگاه میگیره و واریز نمیکنه پس مستقیم میرم دانشگاه...اخر تایم اداری میرسم...با توپ پر ...که مسئولش میگه خانم دکتر شبکه سند حقوقت رو بده ما یه ساعت بعد واریز میکنیم...پس انگار واقعا کار از شبکه میلنگه...هر روز میرم و میام و تلفن میزنم تا بالاخره وسط ماه حقوقم واریز میشه...انقدر کم و مسخره است که اه از نهادم بلند میشه...ولی باز خدارو شکر...خدارو شکر که کاری دارم انجام بدم که دوسش دارم که حقوقی برای گرفتن دارم
روستایی که من توش کار میکنم خب زبونشونو که نمیفهمم...جنایت هم زیاد میشه...ادماش مخصوصا مردهای پرخاشگری داره که خیلی وقتا اسلحه هم دارن...خیلی وقتا ما اینجا طبابت نمیکنیم بلکه اوردری که مریض میخواد رو براش مینویسیم...خیلی مسخره است اما تلاش برای مقابله با این درصد بالای خریت هم مسخره است...بی اعتمادی مریض به علم ما پزشک ها کار ندارم از کجا ریشه میگیره ولی وجود داره و من دیگه سعی میکنم بیخیالش بشم...هرچند بین چهار پزشک مرکزمون خیلی تونستم اعتماد مریض ها رو جلب کنم و باعث بشم که درخواست بدن من ویزیتشون کنم...نمیگم خیلی خفن و باسوادم که اصلا نیستم ولی سعی میکنم حجم توهین هایی که بهم میکنن رو درک کنم و بدونم تمام عقده های فروخورده روحیشون رو برای چی سر من خالی میکنن...سعی میکنم بازن هاشون شوخی کنم شاید برای ثانیه ای هم که شده رنج زندگی رو فراموش کنن...محرومیت و محدویت و سرکوبی رو که تمام سال ها شدن و فراموش کنن و باور کنن من بهشون احترام میذارم و از بالا بهشون نگاه نکنم...از نظر تمام پرسنل مرکز اشتباهه کارم ...همین باعث شده حجم دعوا های اتاق من بیشتر از اتاق خانم دکتر دیگه مرکز باشه...یاد دکتر پ اتند ارتوپدی به خیر که چجوری با مریضا صحبت میکرد و من میگفتم دکتر اعصاب خودتو خرد میکنی و اون میگفت مردمم باید یه جایی حد خودشونو بفهمن...الان اگه منو با این رفتارم ببینه اق اتندم میکنه
یه مشکل دیگه هم که مرکزمون داره اینه که مردای این ناحیه از ازار ج*ن*س*ی زنها چه فیزیکی چه روانی انگار به طرز بیمارگونه ای لذت میبرنچیزهایی که شنیدنش قابل باور نیس که در حاشیه یکی از کلان شهرهای ایران به یه اتفاق روتین زن ها تبدیل شده...همین باعث میشه وقتی مریض مردی میاد داخل که تنهاس بترسم از اینکه در اتاق رو ببنده...بترسم از اینکه معاینه کنم...سعی میکنم با مردها مستقیم حرف نزنم...زیاد معاینه نکنم ارایشم که هیچوقت نمیکنم
یه روز سر صبح یه پیرمرد خیلی هیکلی اومد تو اتاق و در رو پشت سرش بست و شروع کرد یکی یکی لباساشو در اوردن...ترسیدم و پرسیدم حاج اقا چکار داری...گف میخوام فشارمو بگیری...گفتم باشه لباساتو نمیخواد در بیاری...نشست و فشارشو گرفتم
یه روز یه مردی با یه ورق شرح حال که مریض براش نوشته بود اومد پیشم و گف ببینش...گفتم باشه مهر میکنم بره بیمارستان...تشکر کرد و رفت نوبت گرفت...وقتی برگشت و گفت دارو هم بنویس گفتم نمیتونم...فقط مهر...در رو بسته بود  و هرچی لایق خودش بود بار من کرد...هر لحظه صداش بالاتر میرفت و من بیشتر میترسیدم...اروم از کنارش رد شدم و رفتم پیش مسئول مرکز که مرده...بعد از ختم قائله ...کاشف به عمل میاد که این اقا کیس اسکیزوفرن هم هستن...
مردم این منطقه هنوز فقط بلدن بچه پس بندازن...مثل حیوونا فقط به بقای نسل فکر میکنن نه به تربیت و بهداششت و بزرگ کردن این بچه ها...وقتی سیاست های افزایش جمعیت اومد...روش های پیشگیری هنوز از این منطقه جمع نشده چون مردم اینجا حداقل 4 تا بچه رو میارن...فاصله ای هم بین بارداری ها وجود نداره بخاطر همین اینجا هنوزوسایل پیشگیری توضیع میشه و تی ال برای خانم ها انجام میشه


نظرات() 
نوع مطلب : دکتری نوشت 

تاریخ:دوشنبه 22 آذر 1395-07:53 ق.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

چشم به راه

هر روز میبینمش...از دور...تو مسیر کارم...هر روز با اون نگاه حسرت زده و پر از بهتش عبور منو نگاه میکنه...هیچی نمیگه...مثل مجسمه فقط هر روز همون ساعت تو سرما وایساده تا منو ببینه...وقتی برق افتاب چشممو میزنه دستمو سایبونه چشمام میکنمو زل میزنم بهش...کلی باخودم کلنجار رفتم که اینکارو نکن...ساکت باش...حرف نزن...زندگی کن...همه دنیارو با کارای مسخره ات بهم نریز...یکم سر به زیر باش...حیا داشته باش...همه اینا یاسین تو گوش خر خوندنه...میرم سمتش...وسط اون خیابون پر رفت و امد و شلوغ پایین شهر...دستامو دور گردنش حلقه میکنممحکم فشارش میدم...یه ننفس عمیق...من دل بریدم دوست ندارم...

سریع دستامو ازاد میکنم...برنمیگردم میدونم منتظره برگردم تا فکر کنه دروغ میگم...سرمو پایین نمیندازم...اشکامو قورت میدم...متنفرم از این اشکای مسخره که دوسال شد و ولم نمیکنن..برید به درک اشکای مسخره...با ارامش راهمو ادامه میدم تا برس به مریضایی که از من امید میخوان...

از فردا دیگه سر راهم نیس...خوشحالم که تیر خلاصو زدم...خدایا توهم مسخره بازیه منو تحمل نکن



نظرات() 

تاریخ:یکشنبه 21 آذر 1395-11:53 ب.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

دوست داشتنی

زنی با چهره تیره...چادری...چاق...کوتاه قد...دندون های فاصله دار...لب های بزرگ و بینی پهن...زیبا نیست ولی همیشه میخنده...خوشحاله که میاد پیشه من...هربار دوتا بچه رو به نیش میگیره و میاد...هر دفه میگه زنش میخواد سرش زن بیاره چون دختر دوس داره...هر دفه میخنده...هربار اصرار میکنه به امپول...هر بار میگم لازم نداره...زبونشو نصفه نیمه میفهمم ولی دوسش دارم...سعی میکنم با همون چیزایی که میگه نصفه نیمه درمانش کنم...هر هفته با یه دردی میاد...میاد تا 2_3دقیقه منو ببینه باهم بخنده دعام کنه کلی انرژی بهم بده...میاد تا اجبار توی خونه موندنش رو اینجوری تخلیه کنه...میا. تا ادمای جدید ببینه...کار جدیدی بکنه...میاد تا شاید برای شوهرش زیباتر بشه...میاد تاشاید دختر دار بشه...میاد و هربار میگه خانم دکتر خیلی خوبه که اومدی اینجا...

اینجا توی این دهات بدون درس خوندن...بدون اینکه کاری باشه بدون شادی و با حداقل هوش طبیعی...زندگی میکنه...میخنده...فکر میکنه اونه که میاد تا من دردی ازش دوا کنم و روزشو شب کنه...ولی نمیدونه حالا این منم که هر هفته منتظرم تابیاد و به صورت خندونش بخندم...به حماقت هاش بخندم... به روزهاش بخندم و کلی ازش انرژی بگیرم...بفهمم که میشه فکر نکرد و زندگی کرد...تلاش نکرد و زندگی کرد...فقط زنده بود و زندگی کرد...خوشحال بود از زنده بودن نفس کشیدن داشتن لباسی برای پوشیدن و غذایی برای خوردن...میون تموم مریض های بد این مریض یا بهتر بگم مراجعه کننده با حرفاش دلم رو گرم میکنه که راهو درست اومدم



نظرات() 
نوع مطلب : دکتری نوشت 

تاریخ:جمعه 19 آذر 1395-08:56 ب.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

تنم...با غریبه ای در دوردست...انزوا را با معصیت معامله میکرد...

دستاش همیشه میلرزه...نکنه معتاد باشه؟

همیشه پر انرژیه حتی تو روزایی که خیلی کار میکنه...نکنه حشیش میکشه؟
میگم بریم ازمایش بدیم...اول میگه باشه و روزی که قرار میشه بریم میگه میترسه دوباره غش کنه و بهونه میاره...به صورت خیلی لطیف از زیرش در میره
میگم نمیتونم باهات حرف بزنم...میگه چیو ازم قایم میکنی؟...میگم هیچی فقط نمیتونم احساسم رو باهات درمیون بذارم...میگه رخساره خیلی زشته بیام خواستگاری و جای تو من بگم نه...بهم دروغ نگو
مبهوت نگاهش کردم بعد از اون حرف دیگه حرف خواستگاری رو نزد...الان دو هفته ای شده...شایدم بیشتر که هیچی از خواستگاری نگفته...
مریض نزدیک بود بخاطر امپولی که ننوشتم منو بزنه ...با سردرد شدید بهش زنگ زدم که بیا ناهار باهم باشیم...میاد دنبالم...به جای من اون غر میزنه...این چه اخلاقیه کار که نباید انرژی تورو بگیره...یک ساعتی حرف میزنه و در اخر میگه اگه بخوای اینجوری اعصابت خراب باشه با کار کردن خراب کنی "من" نمیذارم کار کنی...ساکت میشم گوشیش زنگ میخوره و صحبتش طولانی میشه...تلفنو که قطع میکنه میگم یادته گفتی خط قرمزت خیانته؟گفتی اگه خیانت کنم طلاقم میدی؟خط قرمز من کار و درسمو...نذاری کار کنم و درس بخونم ولت میکنم...میگه یعنی با خیانت مشکلی نداری؟...میگم شما مردا همتون همینید خیانت میکنیدولی نه به خاطر این ترکت نمیکنم...بهت زده و سرخ شده نگاهم میکنه...میگه با خط قرمز تهدیدم نکن...میگم من یه خط قرمز نشونت دادم تو چندتا؟افردگی.خستگی.خیانت.بیماریو...چندتا خط قرمز واسه من گذاشتی ...
وقتی تاریخا رو با بابا و مامان زیر رو میکنیم تا یه تاریخ خوب پیدا کنیم و به هیچ نتیجه ای نمیرسیم و بابا میگه خب ماه دیگه بیاد...صدامو میبرم بالا و میگم مگه شهر هرته دختر بی هیچی هیچی باهاش بره بیرون...باید زودتر بیاد خواستگاری...میگن شاید جوابت منفی باشه...بیشتر صدامو میبرم بالا و داد میزنم...منفی باشه باید بیاد خواستگاری...
فرداش بابا از سر کار که میام صدام میکنه و میگه تا نیومده خواستگاری نباید ببینیش...حرص میخورم ولیهیچی نمیگم و میرم تو اتاقم
شب مامان صدام میکنه و میگه ناراحتی انگار؟میگم مامان فکر میکنی یه سالم نبینمش برام مهمه؟نه نیست...ولی بابا یه مرد 60 سالست نمیگن زشته هر روز حرفشو عوض میکنه؟
نمیگه چرا برات مهم نیس نبینیش...نمیگم اگه میبینمش فقط بخاطر اینه که میریم میگردیم و با یه ادم جدید حرف میزنم...این حرفا حتی برای خودمم ترسناکه
فرداش بهش میگم بابا گفته تا نیای خواستگاری نمیتونیم همو ببینیم...فقط میگه باشه....
باشه...فقط باشه؟ادمی که میگفت حتی یه روز نمیتونه منو ببینه تا دوهفته دیگه صبر میکنه و هیچ تلاشی نمیکنه که بابا رو راضی کنه یا خواستگاری رو بندازه جلوتر...فقط باشه
یه ادم بازاری که خیلی قشنگ حرف میزنه...خیلی زود به خواستش میرسه...خونواده براش مهمه ولی اول خودش مهمه...خونواده باید براش اونجوری باشه که خودش میخواد...همه چیو میتونه تغییر بده...دل نمیبنده...فقط منطقه اونم منطق خودش
حس یه ادمیو دارم که لب ساحل ایستاده که توی دریاش پر از کوسه است...وسط این دریای پر از کوسه یه جزیره خیلی زیباست...بهم میگن نرو تو اب ...بری میمیری و کوسه ها میخورنت...سالم برسی دیگه هیچوقت نمیتونی برگردی...تو اون جزیره تنها میمونی...ولی من بازم میرم...خودمو به شانس میسپارم
با خانم خوشگل حرف میزنم...میگه خیلی ازت بی خبرم...میگه چکار کردی...کلی حرف میزنم...تو تمام حرفام حتی یه دلیل هم برای جواب مثبت دادن پیدا نمیشه...مسخره است...هیچ دلیلی برای جواب مثبت دادن ندارم ولی میخوام جواب مثبت بدم...خودمم نمیدونم چرا...ادم بدی نیس...ولی من از همه مردا بدم میاد به همشون بدبینم به هیچکدومشون اعتماد ندارم...هیچکدومشونم نمیتونم دوس داشته باشم...اگه به جای این یکی دیگه بود بازم همینجوری بودم؟
داره حالم بهم میخوره از اینجا و نوشته هام...شدم عین دخترای ترشیده و دنبال شوهر...دیگه هیچی از دکتریام نمینویسم


نظرات() 
نوع مطلب : زندگی نوشت 

تاریخ:چهارشنبه 17 آذر 1395-07:47 ب.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

تنهایی(لطفا این متنو نخونید)

من دلم میخواد یه دختر لوس غرغرو باشم...دلم میخواد یهو بزنم زیر گریه...دلم میخواد همیشه عقده بغل کردن داشته باشم ...دلم میخواد یکی بغل کنه و بگه مریض بد خر است...دلم میخواد با همه دنیا و زتدگی و خودم لج کنم...دلم میخواد بشینم یه گوشه و به مشکلاتم که مشکل نیستن زار زار گریه کنم...دلم میخواد گریه کنم...بگم همه مردای زندگیم ولم کننن...دلم میخواد فقط کار کنم و درس بخونم...دلم میخواد دستم تو جیب خودم باشه...دلم میخواد کسی داد نزنه...دلم میخواد یه عروسی خوشحال باشم نه یه عروس بی احساس یا بیتفاوت و ناراحت...

هیچکس نپرسید چرا دوسش نداری ولی میخوای باهاش ازدواج کنی...
هیچکس نپرسید میفهمه چه ادم شکننده ای هستی یا نه
هیچ کس نپرسید میتونی بهش تکیه کنی یا نه...
هیچ کس نگفت انقدر بغض میکنی سرطان حنجره نگیری
ح دوست خوبی بود...دوستی که از روز اول تصمیم گرفتم رخساره واقعی رو نشونش بدم...یه دختر لوس نق نقو و بغلی...یه دختری که دکتره ولی محکم نیس...یه دختری که تمام دختر بودن وادم بودنش رو پشت دکتر بودنش قایم میکنه...دختری که هیچوقت نخواست دختر باشه....دختری که دلش پر از غرهای رنگارنگه ولی گوشی نداره که بشنوه...
اره من خودم وبا دنیا لج کردم...ازدواج میکنم و پشت سرمم نگاه نمیکنم...برام مهم نیس بهش نگفتم افسردم...وقتی بهم میگه اگه اینجوری ادامه بدی "من" نمیذارم کار کنی...چرا به خودش اجازه میده جای یه ادم عاقل وبالغ تصمیم بگیره؟...کی این حقو بش داده؟...به واسطه یه کروموزوم مسخره؟
ازدواج که کنم دیگه حتی ح هم نیس که به حرفام گوش بده...دیگه ح نیس که سرش غر بزنم...نیس که گریه هامو ببینه...تنهای تنها میشم...برام مهم نیس...مهم نیس...
میشم همون رخساره محکم...رخساره ای که میترسه ولی میخنده...بغض میکنه ولی میخنده...اشک میریزه ولی میخنده...مریض هرچی از دهنش در میاد رو بهش میگه ولی نمیتونه به کسی بگه...ولی بازم میخنده
دیگه گریه ممنون...حرف زدن ممنون...دیگه فقط محکم بودن...دیگه کوتاه نمیام...خدایا دوست ندارم...ندارم...حداقل میتونم راحت تورو دوست نداشته باشم دیگه...اره زندگی هیچوقت ایده ال نیس...خدایا میشه بیای رو زمین و واسه یه روز زن باشی؟...
دیگه حرفامو اینجا مینویسم...سکوت...سکوت سکوت...رخساره لطفا دیگه منفجر نشو...بشو یه زن خاک بر سر حرف گوش کن باش...مثل تمام زنای دنیا...حرف گوش کن...غر نزن...گریه نکن
خدایا فقط یه کاری برام بکن...لطفا...بذار حقوق این ماهمو بدن...خیلی نیازمند حقوقم هستم...پول لازم...لطفا...بذار دستم بره تو جیب خودم تا دیگه کسی بهم نگه پولتو چکار کردی...خدایا یه کاری کن...زشتم کردی...زنم کردی...ولی بذار حقوقم بیاد...خدایا من با این هرمونای مسخره میسازم...با کروموزم مسخره ات میسازم...گریه نمیکنم...زور میشنوم...عروس شادی نمیشم...شوهر میکنم و میسازم...بچه دار میشم و میسازم...فقط حقوقمو بهم بده
تا حالا فکر کردی تنهایی محض سختتره یا کنار یکی باشی و تنها باشی؟
خوابشو دیدم...مامانش اومده بود خونمون...گریه میکرد...میگفت زرد و رنجور شده...گفت بیا ببینش...گفت اشتباه کردم...رفتم خونش...افتاده بود تو رخت خواب...زرد و مریض...به مامانش گفتم الان؟واقعا الان؟الان که من دل بریدم؟...گفتم تقصیر شما بود...نذاشتی خودمون سرمون به سنگ بخوره...همه زور گفتن...شما هم روز...کنارمون نموندی...اشک ریختم...موندم کنارش  و ازش مراقبت کردم...بهش رسیدم و روبه راه شد...از تخت بلند شد...دیگه زرد نبود...مامانش گفت بمون...کنارش بمون و با هم زندگی کنید...دیگه مخالفتی ندارم...گفتم دیره...خیلی دیگه...من دیگه دل بریدم...دیگه دلی ندارم که به کسی بدم...دیگه دلی نیس که حسی توش باشه...دیگه هیچ حسی نیس...من اونو انتخاب کردم...باید برم...دیگه الان خیلی دیره...پسرا دیگه مرد نیستن...پای هیچی نمیمونن...توی عشق اولشون و عشق بزرگشون میمونن پای مادراشون...من وایسدم توی روی بابام ولی پسر تو انقدر مرد نبود که پای من وایسه...متنفرم از همه مردا...همه مردا...همه مردایی که فقط زورشون به یه زن میرسه...همه مردایی که ما براشون یه جنسیم...سندمون دست به دست میشه...دیگه هیچ مردیو دوست ندارم...حتی پدرم...حتی برادرم...به هیچ مردی اعتماد نمیکنم...هیچوقت...هیچ کجا...ازخونشون اومدم بیرون ..عرق کرده و لرزون از خواب بیدار شدم
اره من ایده الیستم...باشه غرغرو ام...با شرایط یبیعیم کنار نمیام...مستقل نمیشم...میذارم مردا برام تصمیم بگیرن...میذارم مردا سندمو دست به دست کنن...ولی توی بیمارستان...برای مریضا این منم که تصمیم میگیرم ایم منم که ریاست میکنم...نصیحت نکنید...نگید جا زدم...نگران نباشید ظاهرم محکمه...هنوز میخندم...ولی بذارید اینجا رو بتونم غر بزنم...اشک بریزم...بغض کنم...لج کنم با خودمو دنیا


نظرات() 
نوع مطلب : زندگی نوشت 

تاریخ:چهارشنبه 3 آذر 1395-07:40 ق.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

حرف نزن!

گفت:میدونی چند روزه حرف نمیزنی؟

سرمو بلند میکنم لبخند میزنم...نمیگم دو روز پیش باید میرفتی سرکار...از دوروز پیش باید نمیبودی...نمیگم من هر هفته که نیستی تمام حرفامو قورت میدم و حرفای جدید میسازم...فقط میگم

من دختر کم حرفیم

میگه هنوز دوماه نیست...چجوری پنجاه سال میخوای حرف بزنی

نمیگم اگه همین کار کردن و مریضها هم نبودن که دیگه هیچی نداشتم که بگم

میگم خب تو حرف بزن

میگه چند روزه یه چیزی میخوای بگی نمیگی فکر نکن نمیفهمم

دستای سردشو میگیرم...سرمو میندازم پایین...نمیذارم لبخندم محو بشه نمیخوام نگاه مردمکای گشاد شدش بندازم که تا ته ته وجودمو ببینه...دستشو میذاره زیر چونم سرمو میاره بالا و میگه

فردا میرم سر کار بذار به اندازه یه هفته ذخیره ات کنم

لبخند میزنم

میگه انقندر حرفو تو گلوت نگه داشتی که گلوت باد کرده...

بعد از کلی زور زدن و کلنجار رفتن با خودم میگم

کنارم ببمون همیشه...این کلمه رو استفاده نکن حتی به شوخی

میخنده و میگه من همیشه کنارتم فقط دیگه موهاتو کوتاه نکن...با من غریبی نکن...حرف این چند روزتو بزن...

نمیگم میدونم باید زنگ بزنم و حال مامانت رو بپرسم ولی نمیذارن...نمیگم کلی با همخونه و دماغ عملی روز نامزدی رو خیالبافی کردیم ولی ندارم...نمیگم حس میکنم عین ادمای عیب و ایراددار یواشکی دارم زنت میشم...نمیگم نمیفهمم چرا خونوادم پول براشون مهمه ولی من نه...نمیگم اونا فکر میکنن جشن ان چنانی خوشبختی میاره ولی من نه...نمیگم همیشه دلم یه جشن نامزدی میخواست و یه چادر عروس...نمیگم خیلی چیزا میخوام ولی ندارم...نمیگم نمیتونم جلوشون وایسم...نمیگم تف سربالاس...نمیگم نمیتونم بهت بگم...نمیگم نمیخوام بشنوم که بهم میگی علی بی غم...گند میزنم و فقط میگم

تاحالا شنیدی چرا دخترا موهاشونو کوتاه میکنن؟

میگه برام مهم نبوده...

میگم دخترا وقتی دل میبرن اولی چیزی که میبرن موهاشونه..

لبخندش محو میشه و میگه تو از چی دل بریدی...

دستاشو محکم تر فشار میدم و میگم...از زندگیم...

عکس العملش قابل حدس زندنه فقط نمیخواستم باور کنم...

میگه:تورو خدا افسرده نشو

سرمو بالا نمیارم

دستام شل میشه تو دستاش...فقط دروغ میگم:همه چیزو ربط نده به افسردگی

میخندم...بلند میخندم

حالا اون نمیخنده...میبینم که راحت میتونه دل ببره...میبینم که حرفاشو اگه باب میلش نباشه میتونه بذاره کنار...میبینم که میتونه همراه نباشه...نمیگن اگه افسرده شدم چاره اش همون قرصای ریزه...نمیگم رسیدم خونه میخورم تا حرف نزنم...نمیگم حرف نمیزنم تا باور کنی

نمیگه چی خواستی و نشد که دل بریدی...نمیگه کی چکار کرد که دل بریدی...میگه

چیشد که دل بریدی

بازم سرمو میندازم پایین دستا شو فشار میدم تا راحتتر دروغمو باور کنه

با داداش دعوام شد...دعواهای خواهر برادری...خب من لوسم خیلی

نمیگم چقدر پر از بغض بودم...نمیگم چی بهم گذشت...هیچی نمیگم...نمیگم دل بریدم و ساعت ها توهین و تحقیرو شنیدم

میگه خب چی گف که از زندگی دل بریدی...

میگم نارتحت بود از اینکه زنگ نمیزنم خونه...خودت که دیدی چقدراز تلفنی حرف زدن بدم میاد...میگم بهم گف که چقدر رفتارم بده

میگه لعنت به بقالی که مشتریشو نشناسه



نظرات() 
نوع مطلب : زندگی نوشت 

تاریخ:دوشنبه 1 آذر 1395-06:29 ق.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

شوک

گفت:کی میشه مال من بشی

سرموبلند کردم و فقط نگاهش کردم...معنی نگاهمو میدونست ولی فقط ادامه داد

فعلا که سندت به اسم باباته طول میکشه تا به اسم من بشه

گفتم:مگه من زمینم که سند داشته باشم...مال باشم...

گفت عقد کنیم مال من میشی

گفتم حالا حالاها نمیذارن عقد کنیم

نگفتم که حتی خبری از نامزدی هم نیس...نگفتم چقدر برای جشن نامزدی برنامه ریزی کرده بودم ولی میگن نامزدی درکار نیس نباید کسی بفهمه...نگفتم که نظر منو نپرسیدن...نگفتم من فقط یه مالم که دست به دست میشم...نگفتم که نمیدونن من حاضر نیستم این راهو برگردم هر اتفاقیم که بیوفته...نگفتم من فقط باید منتظر بمونم تا ببینم شما چه تصمیمی برام میگیرین چون قانون این حقو بهتون میده چون من زنم و ناقص العقل

گفت تو دوس داری کی عقد کنیم...

سکوت کردم...من کی دوس دارم؟؟؟انقدر کسی از م نپرسیده بود که من چه تصمیمی برا زندگیم دارم که شوکه شدم...واقعا نمیدونستم من چی دوست دارم

گفتم :نمیدونم هیچوقت بهش فکر نکردم...خب کسی بهم نگفت تصمیمت چیه همه گفتن این کارو میکنی

گفت جدی تو کی دوس داری عقد کنیم تو بگو کی من بقیه رودرستش میکنم

گفتم من 26ساله بقیه جام تصمیم گرفتن...هیچوقت کسی نظر منو نپرسیده...بهش فکر نکردم کی دوست دارم عقد کنم

گفت نشد که تو باید خودت تصمیم بگیری حالا تا 17_18سالگی خب بچه بودی واقعا اونا باید برات تصمیم میگرفتن که خوبم تصمیم گرفتن

خندم گرفته بود...واقعا همون سند دارم من فقط داره بین مردا دست به دست میشه دلم گرفت خودش حرف خودشو نقض کرد تیر خلاصو زدم

خب اگه تا حالا درست تصمیم گرفتن بذار بقیشم اونا تصمیم بگیرن



گف کارش خطرناکه که هی مجبوره بره و بیاد.. بگو کارشو بیاره شهرزادگاه

گفتم ترجیح میدم همینطوری باشه دلم نمیخواد همش پیشم باشه

نگفت تو تازه میخوای عروس بشی دوماهه میشناسیش دلت نمیخواد پیشت باشه چجوری میخوای 50سال باش زندگی کنی...نگف تازه الان باید ذوق داشته باشی و همش بخوای ببینیش اونوقت برعکسی...حتی نگفت باشه هرجور تو میخوای...فقط گفت باید کارشو بیاره شهر زادگاه



نظرات() 
نوع مطلب : زندگی نوشت 

تاریخ:چهارشنبه 26 آبان 1395-07:39 ب.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

دروغ

تاحالا شده حس کنید ناخواسته دارید نقش بازی میکنید؟ناخواسته دارید دروغ میگید؟تاحالا شده فکر کنید چجوری ازدواج میکنید؟من هیچوقت فکر نمیکردم یه اشنایی سنتی باعث ازدواجم بشه...همیشه جمله خودم بود که خب ادم خوبی باشه مگه ادم با هر ادم خوبی ازدواج میکنه

حالا خودم گیر کردم این وسط...تمام تلاشمو میکنم عاشقش بشم...قلبم براش بتپه...دوسش داشته باشم...دلم براش تنگ بشه...ولی نمیشه...مدام عاشقانه ها براش میگم...میگم که دوسش دارم...ولی هیچ حسی توی قلبم ایجاد نمیشه...این باعث میشه فکر کنم یه ادم دروغ گو هستم....نمیدونم اون چقدر حرفا و احساسش واقعیه و راست میگه...ولی خیلی بیشتر از من دم از علاقش میزنه...من فقط گوش میدم و سعی میکنم عاشقانه هایی براش بگم...بخندم و نذارم بفهمه تو دلم هیچ حسی نیس....مدام با خودم میگم اگه کس دیگه ای بود حسم فرق میکرد؟فکر نکنم...حسی برای هیچ کس توی دلم ایجاد نمیشد...ترس من از اینده و برخورد خونواده ها انقدر زیاده که دیگه دل نمیتونم ببندم....شما هم اگه عاشق یکی باشید هم اگه مدام کل خونواده با عینک بدبینی ببیننش بدون هیچ دلیلی و مدام بهتون بگن به هیچ مردی اعتماد نکن مردا همه دروغ گو هستن دلنمیبندید اعتماد نمیکنید...مشاورم میگف اینکه هیچ حسی بهش ندارم به خاطر اینه که ترس باعث شده تمام خودمو توی این رابطه نذارم...ترس از پس زده شدن از طرف خونواده خودم یا اون باعث میشه احساسم رو دخیل ندم...

به نظر ما وقتی منطق میگه ادم خوبیه اگه حسی این وسط نباشه میشه دوام اورد؟میشه زندگی کرد؟اینکه اون ادم شاد خوشگذرون و متعهد به خونواده ای هست میتونه منو شاد کنه و تو سختی ها کنارش بمونم؟یا اولین مشکل به خاطر نبودن هیچ رابطه عمیق قلبی همه چی رو از هم میپاشونه؟البته دقت داشته باشید من هیچوقت هیچوقت تحت هیچ شرایطیحاضر نیستم زندگی خودمو ول کنم و برگردم پیش خونوادم...نه با این ادم نه با هیچ کس دیگه



نظرات() 
نوع مطلب : زندگی نوشت 



  • تعداد صفحات :19
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...