Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:چهارشنبه 17 آذر 1395-07:47 ب.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

تنهایی(لطفا این متنو نخونید)

من دلم میخواد یه دختر لوس غرغرو باشم...دلم میخواد یهو بزنم زیر گریه...دلم میخواد همیشه عقده بغل کردن داشته باشم ...دلم میخواد یکی بغل کنه و بگه مریض بد خر است...دلم میخواد با همه دنیا و زتدگی و خودم لج کنم...دلم میخواد بشینم یه گوشه و به مشکلاتم که مشکل نیستن زار زار گریه کنم...دلم میخواد گریه کنم...بگم همه مردای زندگیم ولم کننن...دلم میخواد فقط کار کنم و درس بخونم...دلم میخواد دستم تو جیب خودم باشه...دلم میخواد کسی داد نزنه...دلم میخواد یه عروسی خوشحال باشم نه یه عروس بی احساس یا بیتفاوت و ناراحت...
هیچکس نپرسید چرا دوسش نداری ولی میخوای باهاش ازدواج کنی...
هیچکس نپرسید میفهمه چه ادم شکننده ای هستی یا نه
هیچ کس نپرسید میتونی بهش تکیه کنی یا نه...
هیچ کس نگفت انقدر بغض میکنی سرطان حنجره نگیری
ح دوست خوبی بود...دوستی که از روز اول تصمیم گرفتم رخساره واقعی رو نشونش بدم...یه دختر لوس نق نقو و بغلی...یه دختری که دکتره ولی محکم نیس...یه دختری که تمام دختر بودن وادم بودنش رو پشت دکتر بودنش قایم میکنه...دختری که هیچوقت نخواست دختر باشه....دختری که دلش پر از غرهای رنگارنگه ولی گوشی نداره که بشنوه...
اره من خودم وبا دنیا لج کردم...ازدواج میکنم و پشت سرمم نگاه نمیکنم...برام مهم نیس بهش نگفتم افسردم...وقتی بهم میگه اگه اینجوری ادامه بدی "من" نمیذارم کار کنی...چرا به خودش اجازه میده جای یه ادم عاقل وبالغ تصمیم بگیره؟...کی این حقو بش داده؟...به واسطه یه کروموزوم مسخره؟
ازدواج که کنم دیگه حتی ح هم نیس که به حرفام گوش بده...دیگه ح نیس که سرش غر بزنم...نیس که گریه هامو ببینه...تنهای تنها میشم...برام مهم نیس...مهم نیس...
میشم همون رخساره محکم...رخساره ای که میترسه ولی میخنده...بغض میکنه ولی میخنده...اشک میریزه ولی میخنده...مریض هرچی از دهنش در میاد رو بهش میگه ولی نمیتونه به کسی بگه...ولی بازم میخنده
دیگه گریه ممنون...حرف زدن ممنون...دیگه فقط محکم بودن...دیگه کوتاه نمیام...خدایا دوست ندارم...ندارم...حداقل میتونم راحت تورو دوست نداشته باشم دیگه...اره زندگی هیچوقت ایده ال نیس...خدایا میشه بیای رو زمین و واسه یه روز زن باشی؟...
دیگه حرفامو اینجا مینویسم...سکوت...سکوت سکوت...رخساره لطفا دیگه منفجر نشو...بشو یه زن خاک بر سر حرف گوش کن باش...مثل تمام زنای دنیا...حرف گوش کن...غر نزن...گریه نکن
خدایا فقط یه کاری برام بکن...لطفا...بذار حقوق این ماهمو بدن...خیلی نیازمند حقوقم هستم...پول لازم...لطفا...بذار دستم بره تو جیب خودم تا دیگه کسی بهم نگه پولتو چکار کردی...خدایا یه کاری کن...زشتم کردی...زنم کردی...ولی بذار حقوقم بیاد...خدایا من با این هرمونای مسخره میسازم...با کروموزم مسخره ات میسازم...گریه نمیکنم...زور میشنوم...عروس شادی نمیشم...شوهر میکنم و میسازم...بچه دار میشم و میسازم...فقط حقوقمو بهم بده
تا حالا فکر کردی تنهایی محض سختتره یا کنار یکی باشی و تنها باشی؟
خوابشو دیدم...مامانش اومده بود خونمون...گریه میکرد...میگفت زرد و رنجور شده...گفت بیا ببینش...گفت اشتباه کردم...رفتم خونش...افتاده بود تو رخت خواب...زرد و مریض...به مامانش گفتم الان؟واقعا الان؟الان که من دل بریدم؟...گفتم تقصیر شما بود...نذاشتی خودمون سرمون به سنگ بخوره...همه زور گفتن...شما هم روز...کنارمون نموندی...اشک ریختم...موندم کنارش  و ازش مراقبت کردم...بهش رسیدم و روبه راه شد...از تخت بلند شد...دیگه زرد نبود...مامانش گفت بمون...کنارش بمون و با هم زندگی کنید...دیگه مخالفتی ندارم...گفتم دیره...خیلی دیگه...من دیگه دل بریدم...دیگه دلی ندارم که به کسی بدم...دیگه دلی نیس که حسی توش باشه...دیگه هیچ حسی نیس...من اونو انتخاب کردم...باید برم...دیگه الان خیلی دیره...پسرا دیگه مرد نیستن...پای هیچی نمیمونن...توی عشق اولشون و عشق بزرگشون میمونن پای مادراشون...من وایسدم توی روی بابام ولی پسر تو انقدر مرد نبود که پای من وایسه...متنفرم از همه مردا...همه مردا...همه مردایی که فقط زورشون به یه زن میرسه...همه مردایی که ما براشون یه جنسیم...سندمون دست به دست میشه...دیگه هیچ مردیو دوست ندارم...حتی پدرم...حتی برادرم...به هیچ مردی اعتماد نمیکنم...هیچوقت...هیچ کجا...ازخونشون اومدم بیرون ..عرق کرده و لرزون از خواب بیدار شدم
اره من ایده الیستم...باشه غرغرو ام...با شرایط یبیعیم کنار نمیام...مستقل نمیشم...میذارم مردا برام تصمیم بگیرن...میذارم مردا سندمو دست به دست کنن...ولی توی بیمارستان...برای مریضا این منم که تصمیم میگیرم ایم منم که ریاست میکنم...نصیحت نکنید...نگید جا زدم...نگران نباشید ظاهرم محکمه...هنوز میخندم...ولی بذارید اینجا رو بتونم غر بزنم...اشک بریزم...بغض کنم...لج کنم با خودمو دنیا


نظرات() 
نوع مطلب : زندگی نوشت 

تاریخ:چهارشنبه 3 آذر 1395-07:40 ق.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

حرف نزن!

گفت:میدونی چند روزه حرف نمیزنی؟

سرمو بلند میکنم لبخند میزنم...نمیگم دو روز پیش باید میرفتی سرکار...از دوروز پیش باید نمیبودی...نمیگم من هر هفته که نیستی تمام حرفامو قورت میدم و حرفای جدید میسازم...فقط میگم

من دختر کم حرفیم

میگه هنوز دوماه نیست...چجوری پنجاه سال میخوای حرف بزنی

نمیگم اگه همین کار کردن و مریضها هم نبودن که دیگه هیچی نداشتم که بگم

میگم خب تو حرف بزن

میگه چند روزه یه چیزی میخوای بگی نمیگی فکر نکن نمیفهمم

دستای سردشو میگیرم...سرمو میندازم پایین...نمیذارم لبخندم محو بشه نمیخوام نگاه مردمکای گشاد شدش بندازم که تا ته ته وجودمو ببینه...دستشو میذاره زیر چونم سرمو میاره بالا و میگه

فردا میرم سر کار بذار به اندازه یه هفته ذخیره ات کنم

لبخند میزنم

میگه انقندر حرفو تو گلوت نگه داشتی که گلوت باد کرده...

بعد از کلی زور زدن و کلنجار رفتن با خودم میگم

کنارم ببمون همیشه...این کلمه رو استفاده نکن حتی به شوخی

میخنده و میگه من همیشه کنارتم فقط دیگه موهاتو کوتاه نکن...با من غریبی نکن...حرف این چند روزتو بزن...

نمیگم میدونم باید زنگ بزنم و حال مامانت رو بپرسم ولی نمیذارن...نمیگم کلی با همخونه و دماغ عملی روز نامزدی رو خیالبافی کردیم ولی ندارم...نمیگم حس میکنم عین ادمای عیب و ایراددار یواشکی دارم زنت میشم...نمیگم نمیفهمم چرا خونوادم پول براشون مهمه ولی من نه...نمیگم اونا فکر میکنن جشن ان چنانی خوشبختی میاره ولی من نه...نمیگم همیشه دلم یه جشن نامزدی میخواست و یه چادر عروس...نمیگم خیلی چیزا میخوام ولی ندارم...نمیگم نمیتونم جلوشون وایسم...نمیگم تف سربالاس...نمیگم نمیتونم بهت بگم...نمیگم نمیخوام بشنوم که بهم میگی علی بی غم...گند میزنم و فقط میگم

تاحالا شنیدی چرا دخترا موهاشونو کوتاه میکنن؟

میگه برام مهم نبوده...

میگم دخترا وقتی دل میبرن اولی چیزی که میبرن موهاشونه..

لبخندش محو میشه و میگه تو از چی دل بریدی...

دستاشو محکم تر فشار میدم و میگم...از زندگیم...

عکس العملش قابل حدس زندنه فقط نمیخواستم باور کنم...

میگه:تورو خدا افسرده نشو

سرمو بالا نمیارم

دستام شل میشه تو دستاش...فقط دروغ میگم:همه چیزو ربط نده به افسردگی

میخندم...بلند میخندم

حالا اون نمیخنده...میبینم که راحت میتونه دل ببره...میبینم که حرفاشو اگه باب میلش نباشه میتونه بذاره کنار...میبینم که میتونه همراه نباشه...نمیگن اگه افسرده شدم چاره اش همون قرصای ریزه...نمیگم رسیدم خونه میخورم تا حرف نزنم...نمیگم حرف نمیزنم تا باور کنی

نمیگه چی خواستی و نشد که دل بریدی...نمیگه کی چکار کرد که دل بریدی...میگه

چیشد که دل بریدی

بازم سرمو میندازم پایین دستا شو فشار میدم تا راحتتر دروغمو باور کنه

با داداش دعوام شد...دعواهای خواهر برادری...خب من لوسم خیلی

نمیگم چقدر پر از بغض بودم...نمیگم چی بهم گذشت...هیچی نمیگم...نمیگم دل بریدم و ساعت ها توهین و تحقیرو شنیدم

میگه خب چی گف که از زندگی دل بریدی...

میگم نارتحت بود از اینکه زنگ نمیزنم خونه...خودت که دیدی چقدراز تلفنی حرف زدن بدم میاد...میگم بهم گف که چقدر رفتارم بده

میگه لعنت به بقالی که مشتریشو نشناسه



نظرات() 
نوع مطلب : زندگی نوشت 

تاریخ:دوشنبه 1 آذر 1395-06:29 ق.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

شوک

گفت:کی میشه مال من بشی

سرموبلند کردم و فقط نگاهش کردم...معنی نگاهمو میدونست ولی فقط ادامه داد

فعلا که سندت به اسم باباته طول میکشه تا به اسم من بشه

گفتم:مگه من زمینم که سند داشته باشم...مال باشم...

گفت عقد کنیم مال من میشی

گفتم حالا حالاها نمیذارن عقد کنیم

نگفتم که حتی خبری از نامزدی هم نیس...نگفتم چقدر برای جشن نامزدی برنامه ریزی کرده بودم ولی میگن نامزدی درکار نیس نباید کسی بفهمه...نگفتم که نظر منو نپرسیدن...نگفتم من فقط یه مالم که دست به دست میشم...نگفتم که نمیدونن من حاضر نیستم این راهو برگردم هر اتفاقیم که بیوفته...نگفتم من فقط باید منتظر بمونم تا ببینم شما چه تصمیمی برام میگیرین چون قانون این حقو بهتون میده چون من زنم و ناقص العقل

گفت تو دوس داری کی عقد کنیم...

سکوت کردم...من کی دوس دارم؟؟؟انقدر کسی از م نپرسیده بود که من چه تصمیمی برا زندگیم دارم که شوکه شدم...واقعا نمیدونستم من چی دوست دارم

گفتم :نمیدونم هیچوقت بهش فکر نکردم...خب کسی بهم نگفت تصمیمت چیه همه گفتن این کارو میکنی

گفت جدی تو کی دوس داری عقد کنیم تو بگو کی من بقیه رودرستش میکنم

گفتم من 26ساله بقیه جام تصمیم گرفتن...هیچوقت کسی نظر منو نپرسیده...بهش فکر نکردم کی دوست دارم عقد کنم

گفت نشد که تو باید خودت تصمیم بگیری حالا تا 17_18سالگی خب بچه بودی واقعا اونا باید برات تصمیم میگرفتن که خوبم تصمیم گرفتن

خندم گرفته بود...واقعا همون سند دارم من فقط داره بین مردا دست به دست میشه دلم گرفت خودش حرف خودشو نقض کرد تیر خلاصو زدم

خب اگه تا حالا درست تصمیم گرفتن بذار بقیشم اونا تصمیم بگیرن



گف کارش خطرناکه که هی مجبوره بره و بیاد.. بگو کارشو بیاره شهرزادگاه

گفتم ترجیح میدم همینطوری باشه دلم نمیخواد همش پیشم باشه

نگفت تو تازه میخوای عروس بشی دوماهه میشناسیش دلت نمیخواد پیشت باشه چجوری میخوای 50سال باش زندگی کنی...نگف تازه الان باید ذوق داشته باشی و همش بخوای ببینیش اونوقت برعکسی...حتی نگفت باشه هرجور تو میخوای...فقط گفت باید کارشو بیاره شهر زادگاه



نظرات() 
نوع مطلب : زندگی نوشت 

تاریخ:چهارشنبه 26 آبان 1395-07:39 ب.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

دروغ

تاحالا شده حس کنید ناخواسته دارید نقش بازی میکنید؟ناخواسته دارید دروغ میگید؟تاحالا شده فکر کنید چجوری ازدواج میکنید؟من هیچوقت فکر نمیکردم یه اشنایی سنتی باعث ازدواجم بشه...همیشه جمله خودم بود که خب ادم خوبی باشه مگه ادم با هر ادم خوبی ازدواج میکنه

حالا خودم گیر کردم این وسط...تمام تلاشمو میکنم عاشقش بشم...قلبم براش بتپه...دوسش داشته باشم...دلم براش تنگ بشه...ولی نمیشه...مدام عاشقانه ها براش میگم...میگم که دوسش دارم...ولی هیچ حسی توی قلبم ایجاد نمیشه...این باعث میشه فکر کنم یه ادم دروغ گو هستم....نمیدونم اون چقدر حرفا و احساسش واقعیه و راست میگه...ولی خیلی بیشتر از من دم از علاقش میزنه...من فقط گوش میدم و سعی میکنم عاشقانه هایی براش بگم...بخندم و نذارم بفهمه تو دلم هیچ حسی نیس....مدام با خودم میگم اگه کس دیگه ای بود حسم فرق میکرد؟فکر نکنم...حسی برای هیچ کس توی دلم ایجاد نمیشد...ترس من از اینده و برخورد خونواده ها انقدر زیاده که دیگه دل نمیتونم ببندم....شما هم اگه عاشق یکی باشید هم اگه مدام کل خونواده با عینک بدبینی ببیننش بدون هیچ دلیلی و مدام بهتون بگن به هیچ مردی اعتماد نکن مردا همه دروغ گو هستن دلنمیبندید اعتماد نمیکنید...مشاورم میگف اینکه هیچ حسی بهش ندارم به خاطر اینه که ترس باعث شده تمام خودمو توی این رابطه نذارم...ترس از پس زده شدن از طرف خونواده خودم یا اون باعث میشه احساسم رو دخیل ندم...

به نظر ما وقتی منطق میگه ادم خوبیه اگه حسی این وسط نباشه میشه دوام اورد؟میشه زندگی کرد؟اینکه اون ادم شاد خوشگذرون و متعهد به خونواده ای هست میتونه منو شاد کنه و تو سختی ها کنارش بمونم؟یا اولین مشکل به خاطر نبودن هیچ رابطه عمیق قلبی همه چی رو از هم میپاشونه؟البته دقت داشته باشید من هیچوقت هیچوقت تحت هیچ شرایطیحاضر نیستم زندگی خودمو ول کنم و برگردم پیش خونوادم...نه با این ادم نه با هیچ کس دیگه



نظرات() 
نوع مطلب : زندگی نوشت 

تاریخ:سه شنبه 25 آبان 1395-10:36 ق.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

من یک پزشک طرحی

شروع به کار یعنی شروع به مریض دیدن...عملافقط ذیدن میشه...جایی که من هستم یه مرکز 4پزشکه است که با دوتا پزشک و بدون هیچ امکاناتی سرپرستی میشه...درروز حداقل 80_100مریض میبینم...میبینم یعنی فقط میبینم...درمان و تشخیصی درکار نیست....هرمریض نیاز به یه مترجم داره تا حرفامونو برای هم ترجمه کنه...ترس ها دوباره برگشته...ولی خوشحالم که حداقل دارم یه کار مفید انجام میدم...دارم مریض میبینم و سعی میکنم به فقر و فلاکت این مردم کمک کنم...چیزی به اسم بهداشت اینجا وجود نداره...توی تمام کوچه ها و تنها خیابون اصلی فقط زباله و فاضلاب هست...هر روز کلی دعوا میشه که به خاطر اینکه زبونشونو نمیفهمم نمیدونم چه فحشایی میخورم...بهمون گفتن فقط تا جایی جلوی مریض وایسید که کتک نخورید....من تا حالا چند بار تا مرز کتک خوردن رفتم...

ظهر که میرسم خونه انقدر خستم که فقط میخوابم...عصر بلند میشم و کارای خونه و خودم و مامان رو انجام میدم...شب هم نمیفهمم چجوری بیهوش میشم...بیماری هایی اینجا هست که توی هفت سالی که توی شهر غریب بودم حتی یکبارم ندیدم...ادامه دارد

پی نوشت:کامنتا رو بعد جواب میدم ببخشید



نظرات() 
نوع مطلب : دکتری نوشت 

تاریخ:جمعه 7 آبان 1395-09:37 ق.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

ملاقات

اولین ملاقات افتضاح بود...تمام مدت فکر میکردم اگه یکی از اون ادمای قبلی اونجا بودن و اینهمه حرف بابام بهشون میزد...امکان نداشت انقدر متین و اروم بشینن و لبخند بزنن...

اومد دنبالم و رفتیم بیرون...مامان گیر دادناش شروع شده...که بسه چقدر همو میبینین چقدر میرید بیرون...چی دیگه میخواید بفهمید...ومن هربار میگم شما که گفتید 6ماه دیگه جواب بده تا 6 ماه دیگه کهخب من اگه قرار باشه نبینمش پس دیگه جواب الان و اون وقتم چه فرقی میکنه همین الان جواب بدم
خلاصه اجازه دادن بریم بیرون ولی به شرطی که زودتر از همیشه برگردیم...مامان گفت هوا خوبه ما میریم پارک تو هم بیا اونجا...دوساعتی که با هم بودیم راه افتادیم بریم سمت پارک...خیلی شلوغ بود و به زور جای پارک گیر اوردیم...بهش گفتم میتونه منو سر راه پیاده کنه و بره...ولی گفت نمیشه برسونم تو رو و خودم نیام سلام کنم(یه نکته مثبت)...پارک کردیم و با هم رفتیم پیش خونواده...بابا تعارف و اصرار زیادی کرد که بشینه...نشست...منم نشستم کنارش...حدس میزدم چی پیش میاد...میخواستم یکم هواشو داشته باشم هرچند از همون اول مامان داشت چشم غره میرفت...بابا تیر بارونو خیلی زود شروع کرد...
-مهندس رخساره خیلی ازت تعریف کرده ولی خیلیم تعریفی به نظر نمیای
-خیلی ساکتی
-میدونی که من هیچی برای رخساره کم نذاشتم...پول تو جیبیش...تومن بوده

-تو خونواده ما همه دکترن اطرافیانمونم دکترن همه...شرایط همو خوب درک میکنن...ولی خب شما که دکتر ندارین...دکتر... و دکتر ... و دکتر...میشناسی دیگه؟برج... و ساختمون...مال همین دکتراس میدونی که؟دوست صمیمی منن
-انقدر اشنا دارم که رخساره برای طرحش هر جا خواست بره
-من یه ساختمون 18 واحدی فلان جای شهر زادگاه دارم
-فلان جا انقدر ضرر کردم ولی مهم نیس دیگه
-من فقط ماهی 100 میلیون دارم قسط میدم
تا اینجا هیچی نگفت...فقط دستاشو بهم میمالید...عرق میکرد و توی تاریکی میدیدم که سرخ شده
-رخساره باید حق تحصیل و کار داشته باشه..خب البته خیلیا میگن ما زن دکتر میخوایم چون بالاخره میدونن یه زن دکتر درامد خیلی بالایی داره و دراینده شوهرشون راحته...باید یه روز بری بیمارستان بزرگ شهر تا ببینی چجوریه شرایط کاری ما...باید ببینی تخصص خوندن رخساره یعنی چی
منم دیگه دیدم خیلی داره تیر بارون میشه بیچاره گفتم بابا اتفاقا امروز داشتیم درمورد شرایط رزیدنتی من حرف میزدیم...براش کامل توضیح دادم
اونم برگشت گف:اقای دکتر رخساره اگه میخواد کار کنه برای خودشه چون خودش دوست داره وگرنه خرج زندگی و خرج زندگی رخساره همش به عهده منه
کم کم سعی کردیم مسیر بحث رو عوض کنیم بریم به سمت حرفای چرت و پرت تا جو از سنگینی دربیار و لی هر از گاهی بابا یه تیری پرتاب میکرد اون وسط...
غرورش له له شد...پسری که از 16 سالگی خودش مرد خونواده شده بود و همه چی تو دستش بوده و کار کرده و درس خونده حالا با ماهی 5-6 تایی که درمیاره احساس میکنه شق القمر کرده و از همسالای خودش جلو تره و واقعا هم هست...تریکیده بود جلو بابا
بعد که راه افتادیم که بریم غمزده نگاهم کرد و گفت من یه بازندم جلو بابا تو رو به من نمیدن...ومن خندیدم و گفتم خیلی بهتر از اون چیزی بود که من فکر میکردم
واقعا انتظار یه برخورد بدتر از اینو داشتم...حتی نمیتونم تصور کنم اگه م اونجا بود و بابا این حرفا رو میزد چکار میکرد


نظرات() 
نوع مطلب : زندگی نوشت 

تاریخ:شنبه 1 آبان 1395-09:23 ق.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

باور

میگه دوست دارم

نمیگم که باور نمیکنم...نگاه میکنم به چشماش...چشمای روشن و مردمک های گشاد شدش...انگار یه چیزی تو این چشما هست...نمیگم که باور نمیکنم...نمیگم که اعتماد نمیکنم...نمیگم خیلی زوده الان بگی دوسم داری...نمیگم که چجوری یه عمر میخوای سر حرفت بمونی...اول لبخند میزنم...میگم مرسی...بعد یادم میوفته جواب دوست دارم مرسی نیست...نگاهمومیدزدم...سرمو میندازم پایین و میگم منم دوست دارم...نمیخوام با مردمکای گشاد شدش تمام درونمو ببینه...میخنده...قهقهه میزنه....انگار با تمام وجود خوشحاله...میگه خجالتی...نگاهش نمیکنم و چیزی نمیگم

میگه کاش زودتر میدیدمت...اینهمه سال بدون تو بودم...میگم چند سال پیش این ادم نبودم...اینجوری رفتار نمیکردم...چندسال پیش زندگیو یه جور دیگه میدیدم...

ارومه...اذیت نمیکنه...پایبند به خونوادس...ولی چجوری میشه کنار ادمی باشی که نمیتونی هیچوقت بهش اعتماد کنی...ارامشه هست ولی امنیته چی؟...نه فقط این ادم...هرمرد دیگه ای هم بود من بهش اعتماد نمیکردم...یه جایی یه کاری یه حرفی یه رفتاری میکرد که بلنگه...مردهای زندگی من هیچوقت وفا دارنبودن...دیر با زود یه جایی کمیتشون لنگ بوده...واسه همین نمیتونم اعتماد کنم...نمیگم که اعتماد نکردم...نمیخوام بپرسه چرا...نمیخوام بپرسه مگه چی دیدی تو زندگیت...پدرش ادم پایبند و محترمی بوده...هرچی اون ادمیه که گذشته براش مهمه و به اینده اطمینان داره...من اینده برام مهمه و کاری به گذشتش ندارم...بحث نمیکنه...دعوا نمیکنه...لجباز نیست...ازار نمیده...

میگه به داداشم گفتم خودش دکتر پدرش دکتر برادرش دکتر...برگشته بهم گفته پس چرا میخوان بدنش تو...نمیدونه برام مهم نیس...نمیدونه برام مهمه تفاوت ها رو درک کنه...نمیدونه برام مهمه که چقدر ادم شادیه...نمیدونه درامدش برام مهم نیس...نمیدونه ارامشش برام مهمه...نمیدونه از زیباییش میترسم...نمیدونه چرا از زیباییش میترسم...تو ذهن من شوهر هیچوقت زیبا نبود...مال شهر غریب نبود...مخالف سیگارنبود...توذهن من همیشه شوهر یه مرد قد بلند بود...یه دوست بود...یه حامی با دستای سنگین بود...مردی که همیشه بخنده بود

کنار همه اینا...کنار دل دردای مسخره...گیر افتادن و سر و کله زدن با مریضای احمق کفریم میکنه...دختر جوونی که قند خیلی بالاش منو میترسونه ولی میگه خودش لیسانس بیوتکنولوژی داره و میدونه نباید دارو بخوره...مریضی که رفته کپسول استنشاقی رو خورده...مریضی که هیچیش نیست و فقط پنی سیلین میخواد...مریضی که حاضر نیست درد بیضشو به من بگه...ومریضایی که فقط بابارو به دکتری قبول دارن نه منو...کفریم میکنن...افسردم میکنن که انگار اینهمه درس خوندن کنار این حجم خریت بی معنیه...درمقابل ادمایی که احساس خدایی میکنن و فقط چون میخوان دارو با دفترچه بگیرن میان پیش من...انگار فقط عمر تلف کردی...کسل و خسته میشم از این مریضا...دلم درس و بیمارستان میخواد...کشیک و بیخوابی...احساس خستگی تا سرحد مرگ میخواد...دلم مریض واقعی میخواد...باید زودتر شروع کنم به درس خوندن



نظرات() 
نوع مطلب : زندگی نوشت 

تاریخ:دوشنبه 26 مهر 1395-04:12 ب.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

بی تفاوتی

میگه گریه نکن

میگم گریه نمیکنم

میگه دارم میبینم تو دلت اقانوس اب شور راه انداختی

میگم تا وقتی بقیه نبینن مثل اینه که گریه نمیکنم

میگه دوسش داری

میگم ادم خوبیه

میگه مگه ادم باهر ادم خوبی ازدواج میکنه... این حرف خودته یادت رفته

میگم حرفمو پس میگیرم

میگه اگه نشه برات فرق میکنه؟

میگم نه چه فرقی

میگه این روزاشادترین روزای هردختریه

میگم منم شادم...اگه بشه شادم اگه نشه هم شادم

میگه همون رخساره بداخلاق باش

میگم دوس نداره

میگه خودت دوست داشتنی تری

میگم دیگه فقط سکوت

میگه میترکی... تو تحمل نداری

میگم مهم نیس تا هرجا تحمل کردم

میگه چکار میخوای بکنی

میگم زندگی

میگه چجوری

میگم گریه نداریم دلتنگی نداریم تنهایی نداریم حرف نداریم کشیک سخت نداریم به جاش یه زن مطیع داریم شاد پر از سر و صدا...زنی که تنهایی کافه نمیره تنهایی کتاب نمیخونه...زنی که زن زندگیه دختر خونس همسره مادره....زنی که هرچیزی هست جز رخساره...دیگه حتی قرصاهم یواشکی فقط داریم

میگه من رخساره بداخلاقو دوس داریم

میگم تو یه نفری و اونا اون همه

میگه پای زندگیت وایسا

میگم کسی پای زندگیش وایمیسه که توان مقاومت داشته باشه... کسی که نذاره بقیه جاش تصمیم بگیرن

میگه به حرفاشون گوش نده

میگم کسی گوش نمیده که بتونه حرف بزنه نه سکوت کنه

میگه عصبانی بود یه چیزی گف

میگم خب راس گف

میگه تو ادم خوبی هستی

میگم یه ادم غیر قابل تحملم

میگه با وجود همه اینا دوست دارن

میگم منم دوسشون دارم فقط نخواستم صدامو بلند کنم نتونستم حرفمو بزنم...وظیفه منه دیگه بعد از اینهمه سال

میگه پس زندگی خودت چی

میگم چه فرقی میکنه

میگم بذارتو سکوت بمونم...چه فرقی میکنه چه فرقی میکنه

میگم مال روزای ماهه درست میشم

میگه خودتم میدونی دلت شکسته

میگم چه فرقی میکنه

داد میزنه خودتم میدونی فرق میکنه

میگم خودتم میدونی دیگه فقط سکوت

میگه این کارو نکن تو وقتی سکوت میکنی یعنی غم زیاد یعنی سنگینی...حرف بزن داد بزن...من دوست دارم من همون رخساره بداخلاقو فحش بده که پک و پک سیگارمیکشه و دوست دارم

میگم چه فرقی میکنه

بهت زده نگاهم میکنه...ولو میشه روی مبل کنارم...سرشو با دستاش میگیره...میگه امروز نظامتو گرفتی...این بهترینه...

میگم اره بهترینه واسه همین میخوام خودمو دعوت کنم به دوتا زاناکس سکوت و تاریکی و تنهایی...خستگی هم بهونشه...بعدم خنده و خنده و خنده

میگه من خوشحالم نظامت اومده...جواب داده زحمتات

میگم خوشحالی؟باید ناراحت مریضایی باشی که میان و من نمیدونم چشونه

میگه میدونم که کارت درسته

میگم ولی من نمیدونم

میگه فقط بخند

میگم زندگی من خلاصه شده تو بکن و نکنای بقیه خلاصه شده تو خوشیایی که زده زیر دلم

میگه من خندتو واسه خودت میخوام

میگم چه فرقی میکنه

میگه باور میکنی دوست داره؟

میگم باور میکنه عاشقانه هامو؟



نظرات() 
نوع مطلب : زندگی نوشت 

تاریخ:جمعه 23 مهر 1395-05:55 ق.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

صرفا جهت خالی کردن مغز پراشوبم

گاهی وقتا فکرشو نمیکنی و همه چی یه دفه تغییر میکنه...انگار همه چی عوض میشه...همه چیزایی که فکر میکردی احمقانن دیگه برات مهم نیستن...بهچیزایی که هیچوقت فکر میکردی نتونی باهاشون کنار بیای کنار میای...چرا...خودتم انگار نمیدونی...فقط انگار یهو بزرگ میشی...شایدم یهو کوچیک میشی...انگار یهو تمام معیار های خوب و بدت عوض میشه...انگار دیگه خودتم خودتو نمیشناسی...با خودت میگی من همون رخساره سابقم که همه این چیزا براش مهم بود...

میگه سیگار نکش...قبول میکنم...من که انقدر گارد بودم...میگه ادم بدی نیس...قبول میکنم...ادم بدی نیس ولی شاید برای خودش نه برای من...بحث نمیکنه...ازار نمیده....اصرار نمیکنه... یه دنده نیس...ادمیه که میشه بهش تکیه کرد...قشنگ حرف میزنه و حرفای قشنگی میزنه...خیلی برام سخته که دیگه سیگار نکشم ولی قبول میکنم...

وقتی درامد بابا رو میفهمه سرخ میشه و میگه رخساره من از همین الان باختم...از همه طرف بازندم...میگم پول ملاک نیس...میگه من هیچی ندارم...میگم بابای منم همسن تو بود هیچی نداشت...میگه بدبین نباش...من بدبین ترین ادم دنیا...به حرفش سعی میکنم گوش کنم...تو حرفاش انگار واقعیت هایی هست...حالا منی که به هرچیزی فکر میکردم جز ازدواج...دارم فکر میکنم شاید به زودی یه زن متاهل بشم....بعد یه لحظه بعدش میخوام بزنم زیر همه چی...هیچ برام مهم نیس...بودن یا نبودنش...ازدواج کردن یا نکردن...این یا یه نفردیگه...هیچی برام فرقی نداره...از بحث کردن خستم...از اینکه بهم بگن دختری و درست فکر نمیکنی خستم...خودمو سپردم دست مردای زندگیم...این جنگ اوناس...سرچی هم نمیتونم بفهمم...شایدم سر منه...هر کی برد مال اون میشم و از اون به بعد اون میتونه بهم زور بگه...انگار زاده شدیم که مردا بهمون زور بگن...نه دین نه قانون نه عرف از ما حمایت نمیکنه

دلتنگی:

من اینجا دلم تنگ است برایت...تویی که همیشه هستی و نیستی...تویی که بارها شکستی...کوچک شدی...من اینجا دلتنگت میشم...درثانیه های تنهایی از وجودت لذت میبرم...عاشقت میشوم و میخواهم بمانی...دیگر دلم توضیح نمیخواهد...دلم فهمیدن میخواهد...کسی که تو را دوست داشته باشد...تا بمانی کنارم...همیشه...

دیگر نمیخواهم از بودنت بترسم....

من بارها ترسیده ام...رنجیده ام...زور شنیده ام...اما کنار امدم...محکم ماندم و زندگی کردم...حالا بایدتمامم را بگذارم کنار...سیگار نکشم...الکل نخورم...زن باشم...زن زندگی...زن خانه...زن خانه فحش نمیدهد...دعوا نمیکند...خسته نمیشود...زن خانه همیشه لبخند میزند....زن خانه افسرده نمیشود...گریه نمیکند...زن خانه حق طلاق ندارد...هرچه شوهرش گفت باجان میپذیرد

میگه تغییر کردی

میگم نه

میگه بداخلاق شدی باز

میگم نه فقط فشار روم زیاده...شروع طرح از یه طرف فشار خونواده از یه طرف

میگه سخت میگیری

میگم من فقط یه ادم احمق نیستم که با سلاح زنانه بخوام حقمو بگیرم

میگه چه حقی میخوای

میگم امنیت

میگه نداری

میگم هیچ قانونی از من حمایت نمیکنه

توصیه:

وابسته نشو

مغرور باش

مدام بهش یاد اوری کن تو پزشکی

بهش بگو تو از اون سری

نذار بفهمه دوسش داری

کم محلی کن

کوتاه نیا

حداقل6ماه صبر کن

خوبی رو باور نکن

به هیچ مردی اعتماد نکن

واقعیت خودتو رو نکن

حالا اون واقعیت منو نمیدونه...فکر میکنه دوسش دارم...فکر میکنه من یه ادم همیشه خوشحالم...فکر میکنه یه زن محکمم...



نظرات() 
نوع مطلب : زندگی نوشت 

تاریخ:سه شنبه 13 مهر 1395-06:56 ب.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

اشنای غریبه

امروز بعد از مدتها رفتم دانشگاه شهر غریب واسه کارای فارغ التحصیلی...یه روز شلوغ...اول ترم...دانشجوهای پزشکی جدید که باشوق و ذوق درمورد جسد و اناتومی حرف میزدن...روز اولی هایی که خودشون رو بیشتر از هرکسی پزشک میدونن...ماهم این روزا رو گذروندیم...اون روزا خیلی بیشتر از الان فکر میکردم دکترم...فکر میکردم با اناتومی و فیزیولوژی و بیوشیمی دیگه دکتر شدم رفت...میتونم نسخه هر مریضی رو بپیچونم...

اما حالا بعد از 7سال خودمو هر چی میدونم جز دکتر...ترسناکه که ادما بهت اعتماد کنن و جونشون رو دستت بسپارن...ترسناک که همه چیز زندگیت بشه مریضات...زندگی کنی باهاشون...بخندی...بمیری...زنده بشی...امروز فقط میخواستم از دانشگاه بزنم بیرون...دیگه نمیخواستم کسی بهم بگه خانم دکتر...ترسناک بود وقتی هرجا میرفتی همه بهت تبریک بگن و دکتر صدات کنن

دکتر...

بار این کلمه واسه خیلیا ممکنه فقط یه پز دادن باشه...نه وجدان...نه زندگی...دیگه رخساره ای نیست...دیگه فقط یه دکتر هست که نگران مریضاشه...یه ادم که مهمترین کار زندگیش کمک به ادماس...ادمی که دیگه براش زندگی خصوصی وجود نداره...فقط مریض و مریض و مریض...زندگی قشنگه وقتی بتونی به کسی کمک کنی و ترسناکه وقتی به کسی اسیب برسه بخاطر تصمیمات تو...حالا با هر حرف و توصیه ای قلبم به تپش میوفته...تمام عوارض و احتمالات میاد توذهنم...اعتمادمو از دست میدم...نگران میشم...فقط فکر میکنم به حرفی که به یه مریض زدم...ترسا هرروز بیشتر میشه...تنها کاری که میشه کرد اینه که به درس خوندن ادامه بدم...به خدا توکل کنم و بخوام کمکم کنه...از بابا و بقیه دوستای با تجربه کمک بگیرم...دوباره باید عضویمجله نوین پزشکی و بگیرم و خودمو به روز نگه دارم...خدایا کمک کن تا به کسی اسیب ترسونم

حالا شهر غریب دیگه برام غریب نیس...دوست داشتنی و اشناست...شهر غریب پر از روزای جوونیه...روزایی که گذشته و دیگه برنمیگرده...حالا شهر غریب شهر من شده...از این به بعد محل طرحم میشه شهر غریب من...شهری که باید زودتر برام شهری دوست داشتنی بشه...برای من و ادمایی که کنارشون باید زندگی کنم



نظرات() 
نوع مطلب : دکتری نوشت 

تاریخ:یکشنبه 11 مهر 1395-07:28 ق.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

تغییر

همه تغییرات باهم رخ داد...سرم انقدر شلوغ شد که نمیفهمیدم روزام چجوری میگذره...اول دفاع و بعدشم تخلیه خونه توی شهر غریب وکلی هر روز دلتنگی و ناراحتی و خداحافظی با شهر غریب و دوستایی که یکی یکی میرفتن و جای جای شهری که توش بزرگ شدم و زندگی کردم...دلتنگی ها تمومی نداشت و خداحافظی ها هرروز با اشک و ناله رقم میخورد...بالاخره روز موعد رسید و هرجوری بود به شهر زادگاه رسیدم...

توی شهر زادگاهم نقل مکان کرده بودیم به یه خونه بزرگتر و جدید...یه خونه نوساز و زیبا که با وجود قشنگ بودن خیلی دلچسب نبود...شاید چون هنوز وسایلو نچیده بودیم...حداقلش این بود که بعد از سالها توی خونه ای زندگی میکردیم که ابرو بر نبود...

از لحظه ورودم به خونه دست به کار شدم...داداش رفته بود مسافرت و بابا سرکار...من و مامان خونه بودیم...با کلی ذوق و شوق شروع کردم چیدن خونه و مرتب کردن این اشفته بازار...مامانم مدام میگفت بیا بشین و من گوش نمیکردم...مدام کارتون ها رو جابجا میکردم و سعی میکردم به خونه شکل بدم...طرفای ظهر بود که بالاخره مامان به زور دستمو گرفت و گفت بشین یه چایی بخوریم خسته ای هرچی میگفتم خسته نیستم باور نکرد

حرف رفت سر ازدواج من...دوست ندارم انقدر نگران من باشه...چند روز پیشم حرفش شده بود...بهش ماجرای یکی از دوستامو که با شوهرش به مشکل خورده بودد وتعریف کردم و گفتم من فقط تو فکر تخصصم...یکم که گذشت گفت که با خانمی اشنا شده که خونش همین نزدیکیاس...خیلی خوشحال شدم که مامان بالاخره تونسته یه دوست پیدا کنه...ازش کلی تعریف کرد و گفت شماره و ادرسشو گرفته...منم کلی ذوق زدهه گفتم چه عالی دوروز دیگه که خونه رو چیدیم دعوتشون کن رفت و امد کنیم...مامان گفت حتما...کلی از خانمه که چقدر دوست داشتنیه تعریف کرد و چیزایی که خانمه از زندگیش گفته بود رو تعریف کرد

دوباره بلند شدم و رفتم پی کارای خونه...دوروزی گذشت یه روز که مامان خونه نبود گوششیش زنگ خورد من برداشتم...خانمه خودشو معرفی کرد شناختم گفتم که میشناسمتون مامانم کلی ازتون تعریف کرده مامانم که برگشت میگم تماس بگیره

مامان که اومد گفتم زنگ بزن بهش شروع کرد من و من کردن که نه و بعدا...به زور گوشیو دادم دستش شماره رو براش گرفتم و گفتم واسه دو روز دیگه دعوتشون کن یا بگو ما میریم پپیششون...به زور زنگ زد و من از دور هی اشاره میدادم که بگو بیان و مامان هی چشم غره میرفت...قطع که کرد گفت بیا بشین انقدر ادا نریز...این خانمه عکس تورو دید تو گوشی من ...گفت یه پسر داره مهندسه کار میکنه و... مامان مشخصات داد و من میخندیدم از سر مسخره بازی...گفت حالا میخوای ببینیش...نمیخواستم همین اول رابطه مامان با این دوست دوست داشتنیش بهم بخوره...بهانه رو شروع کردم...زنگ بزن و بگو که من پس فردا میخوام برم شهر غریب بگو اگه میخوان فردا بیان...میدونستم قبول نمیکنن و تا بعدشم خدا کریم بود...خانم خیلی زود با پسرشون هماهنگ کردن و واسه فرداش قرار گذاشتن...خیلی بعید بود انقدر زود برنامشونو با ما جور کنن...قرار شد چون خونه ما اماده نیس اولین قرارمون بیرون باشه...با مامانش اومدن دنبال من و مامانم...

مادرش خیلی دوست داشتنی بود...دقیقا سر وقت اومدن و من دودقه قبلش داشتم به مامانم میگفتم حالا یه پسر چاق سیاه سوخته زشت کچله حتما

وقتی از ماشین پیاده شد تا بهم سلام کنه گل رو بده ...دیدم یه پسر بلند قد بور و واسه من زیادی جذاب...گل رو گرفتم و در ماشین رو باز کرد و من نشستم...

رفتیم کافه و خدا روشکر خیلی هوا خوببود...مادرا ما رو تنها گذاشتن تا حرف بزنیم...حرف های خوبی میزد...یه ادم پخته و خود ساخته ولی درمورد من کار و درسم هیچی نمیدونست سعی کردم با رشته خودم اشناش کنم تا بفهمه من زن تو خونه نیستم...میدونستم رایشو زدم...اولین کسی بود که تو این سالها از مرحله اول رد میشد...مطمئن بودم انقدر از من و رشتم ترسیده که پشت سرشم نگاه نمیکنه

ما رو رسوندن خونه... من حالم بد شده بود و فوری پریدم تو دستشویی و هرچی خوردم بالا اوردم...کافه ای که رفتیم کیک خیلی بد و کهنه ای داشت...مسموم شده بودم...وقتی از دستشویی اومدم بیرون دیدم مامانم داره با تلفن حرف میزنه...تلفن که قطع شد مامانم گفت مامانش بوده و گفته منتظر جواب شما هستیم...از تعجب داشت شاخام درمیومد...هرچی خواسته بودم بپیچونمش نشده بود...فرداش که برای بار دوم قرار شد همو تنهایی ببینیم...با گل اومد...بازم پیاده شد و گل رو بهم داد..اینبار حتی ده دقیقه زودتر اومده بود در خونه ایستاده بود..مامان از تو پنجره دیده بودش و منو صدا کرد که مطمئن بشه خودش هست یانه...خودش بود...چقدر ان تایم...سر موقع زنگ زد و من رفتم پایین......چند ساعتی با هم بیرون بودیم...گفت که دیروز وقتی ما از ماشین پیاده شدیم مامانش پرسیده نظرت چیه و گفته و بود زنگ بزن...مامانشم اصرار کرده که بذار بریم خونه و بعد گفته زنگ بزن و این شده که قبل از اینکه برسن خونه مامانش به مامان من زنگ زده و نظر ما رو پرسیده و منم گفتم که همون موقع توی دستشویی در حال عق زدن بودم

حالا قراره بیشتر اشنا بشیم...بیشتر به هم وقت بدیم و ببینیم به درد هم میخوریم یا نه...باید دید اینبار دست سرنوشت چه بازی برای ما رقم زده



نظرات() 
نوع مطلب : زندگی نوشت 

تاریخ:سه شنبه 30 شهریور 1395-07:40 ق.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

حالا من یه دکترم

حالا من یه دکترم...

دیروز اخرین روز اینترنی من تموم شد...هنوز هم وقتی شبا توی تخت خودم میخوابم و قرار نیست از خواب بیدار بشم خدارو شکر میکنم...چقدر سخته رفتن از شهر غریب...شهری که بهترین سالاهای عمرم و اوج جوانیم رو توش گذروندم...شهری که توش بزرگ شدم...عاشق شدم...دکتر شدم...حالا شهر زادگاه بیشتر برام غریبه...حالا این شهر بیشتر مال منه...انگار حس یه ادمسرگردونو دارم که مطعلق به هیچ جا نیس...دل بستم به دوسال دیگه و رزیدنتی ککه باز دور بشم از شهر زادگاه...رزیدنتی شهر غریب خوب نیست پس بر نمیگردم به این شهر...ولی بازم  دور میشم از شهر زادگاه و زندگی مستقل خودمو پیدا میکنم
چه روزهایی گذشت تو شهر غریب...فقط 19 سالم بود ولی خالا 26 سالمه...هرچند زودتر از هم دوره ای هام تموم کردم ولی بازم طولانی بوده
ترم اول پر از روزای غریبی و سختی
ترم دوم پر از شیطونی 
ترم سوم خونه گرفتم و از خوابگاه اومدم بیرون
ترم چهارمسفر و خنده
ترم پنجم روزای عاشقی و علوم پایه
فیزیوپات به مسخره بازی کورس هارو گذروندیم و نفهمیدیم چی میشد
استاژری روزای اول بیمارستان و حس مسئولیت و حس دکتر واقعی
اینترنی پر از ترس و بی خوابی و گریه
همه این روزا گذشت...عمر ما گذشت...هفت سال درس خوندیم که بازم در برابر بدن پیچیده ادما هیچه...حالا دیگه باید دکتر باشیم و میئولیت کارامون رو برعهده بگیریم...حالا ترس ها بیشتر میشه...حالا دقت ها بیشتر میشه
دلم برای این روزا...تمام روزای خوب و بدش تنگ میشه...دلم برای دوستایی که جای خونواده رو برام پر کردن تنگ میشه
خدایا دلم رو پر از شادی کن و تحمل دلتنگی ها رو اسون کن


نظرات() 
نوع مطلب : دکتری نوشت 

تاریخ:چهارشنبه 17 شهریور 1395-07:31 ب.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

شوهر

س از محدود دختراییه که مدام درمورد شوهرش حرف میزنه...هنوز یه ماه از ازدواجش نگذشته و تنها حرفی که داره بزنه درمورد شوهرشه...دخترا شاید درمورد دوست پسراشون زیاد حرف بزنن ولی معمولا روی شوهراشون خیلی غیرت دارن و کمتر درموردشون حرف میزنن و کمتر به دوستای مجردشون معرفی میکنن

بچه های پزشکی میدونن که فیلد بهداشت یکی از بخشاییه که تو تایم بیکاریت خیلی زیاده...صبحا لازم نیس عجله بکنی تا قبل از اتند به بخش برسی و همه مریضها رو دیده باشی...مریض دیدنی درکار نیس...فقط هراز گاهی با چندتا از مراجعین برای مراقبت حرف میزنی و چندتا پرونده میخونی...پس عملا من و سحرفای زیادی واسه گفتن داریم...انقدر که توی این 17روز من همش دارم غکر میکنم هیچ مردی هست که بتونه اخلاق بیخود منو تحمل کنه یا نه

س مدام داره با شوهرش حرف میزنه حتی وقتایی که فقط یه ربعه از خونه زده بیرون بهش زنگ میزنه و میگه که چکار میکنی...من نمدونم اخه تو نیم ساعت چه کاری داره بکنه..وای من از تلفنی حرف زدن متنفرم...فوقش یه هفته بتونم این کارو کنم اونم با کسی که نزدیکم نباشه که از همه زندگیم مطلع نباشه

گفت هر جا میرن باهم میرن...هر جا میرن کنار هم میشینن گفت نمیتونه تحمل کنه برن جایی و شوهرش دور ازش نشسته باشه...واااای من مرگم اینه که یکی مدام بهم چسبیده باشه هرجابرم بیاد هرچی میکنم ازم بپرسه...

وای من وقتی برم رو سایلنت دیگه تمومه از دیوار صدا در میاد از من در نمیاد...هیچ کس نمیتونه بیاد طرفم هر کس نزدیکم بشه باهاش بد برخورد میکنم و میزنم توی ذوقش و صد البته ناراحتش میکنم...خیلی زود بیحوصله میشم...خیلی زود حرفای مشترکم با ادما تموم میشه...اطرافیا ن خیلی وقتا بهم میگن که مهربون و اروم نیستم ولی مریضام اکثرا میگن دکتر مهربونی هستم...من عادت کردم تنهابرم پارک تنها برم کافه تنها برم رستوران...بشینم یه گوشه و توی سکوت محض کتاب بخونم...تحمل ندارم یکی مدام بهم چسبیده باشه...

خلاصه اینکه اخلاق مزخرفی دارم فکر نکنم کسی بتونه تحملم کنه...اصلا من جز اون ادمایی هستم که نیمیه گم شده ندارن...اصلا خدا منو کامل افریده...دیدین یه سری از زنا هیچوقت ازدواج نمیکنن و وقتی نگاهشون میکنی اصلا ادم زندگی مشترک نیستن...من از اونام...خدا تو خلقت من مونده نمیدونه چجوری یکی خلق کنه که منو تحمل کنه



نظرات() 
نوع مطلب : زندگی نوشت 

تاریخ:دوشنبه 15 شهریور 1395-04:19 ب.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

انتقام

نفهمیدم برای چی رفتم سراغش...میخواستم از خودم انتقام بگیرم یا اون یا دنیا....بهش گفتم بیاد کجا...بهش گفتم یه شیشه از بهترین الکلی که میشناسه بیاره...جلوی همون خونه قرار گذاشتم...خونه بچگی هام...

بهم گفته بود اون خونه رو خراب کردن...ولی من دیده بودمش تو اون خونه...همون پله ها...فقط نو شده بود...همه وسایل شیک و جدید...یه زن اونجا بود...یه زن چاق و جوون...احتمالا یکی از همون 97درصد...بهش گفتم بره...گفتم بابامو به من برگردونه... بچگیمو برگردنه...ولی فقط نگاهم کرد...صدای ماشین بابا رو که شنیدم زدم بیرون...بارون که نه سیل میبارید...خداروشکر...حالا هرچقدر میخواستم میتونستم گریه کنم.. ماشینای زیادی ایستادن و بوق زدن...راه افتادم به سمت نا کجا...حالا ترسم داشت اضافه میشد...نمیدونستم کجا میخوام برم...یه نفر دنبالم بود...میدیدمش...یه دوربین داشت...برگشتم و گفتم چی از جونم میخوای...گفت فقط یه سوال...انتقام من شروع شده بود...لبخند زدم و لوندی کردم...گفتم بپرس...گفت تو مال شهر غریبی...چیکار داشتم میکردم... معلوم بود.. یه دفه یادم افتاد...باید میرفتم سمت امامزاده...اونجا میتونستم بمونم...راه افتادم...صدام کرد ..پرسید... حرف زد...ولی فقط سکوت بود

پله های امامزاده رو بالا رفتم...برخلاف همه خواب هام خلوت و ساکت بود...بالای پله ها که رسیدم خوابم برد...رطوبت و خیسی خودم و هوا و خستگی زیاد باعث شده بود خوابم ببره...بیدار که شدم دیر شده بود...هوا داشت تاریک میشد...هنوز همون مار توی قلبم چمباتمه زده بود...بهش زنگ زدم...گفتم که میام...گفت که دوسم داره گفت که از هیجان قلبش داره میزنه...گوشیو قطع کردم...اره دوسم داشت...هنوزم داره ولی من دوسش داشتم دیگه ندارم...بس که همه جلوی قلبمو گرفتن نذاشتن زندگی کنم دیگه نتونستم تحمل کنم...سرد شد قلبم...یه مار توش خونه کرد...راه افتادم...هروقت اونو یادم میوفتاد از اخر بود...از روزی که تموم شده بودیم...بعد میرسید به قرارامون توی ماشین...وقت دنده عوض کردن دستمو میبوسید...خسته که بودم سرمو میذاشتم روی پاهاش...دستاش از صدتا مخدر ارام بخش تر بود...اخر سر میرسیدم به روز اول...به لبخندی که اونو عاشق من کرد

زنگ زدم و درو برام باز کرد...خیس عرق بود...لباسامو دراوردم و رفتم جلو پنجره...خونه بچگیام معلوم بود...من فقط یه سوال داشتم...چرا برای من گناه بود ولی برای یه مرد ثواب...دستمو گرفت...گفت دوسم داره...گفت بعد از این همه سال بهم وفادار بوده و خوشحاله که من حالا خواستم که باهاش باشم...بوسیدم....بغلم کرد...منو برد توی اتاق

از لذت میلرزید و عرق میکرد...عاشق بود...یخ کرده بودم...اون پر از گرمای عشق بود و من پر از انجماد انتقام از نمیدونم کی...بهم التماس میکرد که حرف بزنم...ولی من فقط نگاهش میکردم...چشمامو که بستم اشکام جاری شد...دیگه دست خودم نبود...دیگه جای پشیمونی نبود لجبازی من با تمام مردای دنیا کار دستم داده بود...مثل بارون صبح اشکام جاری بود...اون گناهی نداشت...فکر میکرد این اشکا از لذتهفکر میکرد از درده...اره درد داشتم اما توی قلبم...خسته تن سرد منو بغل کرد و گفت که همیشه دوسم داشته...گفت که میدونه نمیتونم حرف بزنم...گفت میدونه که منم اونو دوس دارم...خیلی مسخره بود...تو اون لحظه انگار خدا ایستاده بود روبروم...بهم میگفت من به فکر ادمای مریضم...جوونای بیکار...ادمای گشنه...درد دار...زجر کشیده...غم دار...تنها...توهم به چیزای مهمتر از خودت فکر کن...من وقت فکر کردن به تو رو ندارم...ولی من اینجا توی بغل اون داشتم فقط به بی دردی خودم فکر میکردم و اشک میریختم...داشتم نقش خودخواه ترین ادم دنیا رو بازی میکردم

خوابش که برد...اروم از بغلش اومدم بیرون...لباس پوشیدم و رفتم دم پنجره...خورشید داشت درمیومد...پرنده ها داشتن میخوندن...خونه بچگی هام هنوز اونجا بود...هنوز من دردی از این دنیا کم نکرده بودم...فقط مار توی قلبم بیشتر پیچیده بود و به قلبم فشار میوورد...رفتم دستشویی...همیشه میگفت عاشق موهامه...میگفت زن یعنی موی بلند...دیشب مدام سرشو میکرد تو موهام...حالا این موها اضافه بود...تیغ ریش تراشش رو برداشتم...تمام موهام رو زدم...6-7 سالی بود اصلا کوتاه نکرده بودم...موهام ریختن کف دستشویی... بعد ناخن گیرو برداشتم و ناخن های تازه رنگ شده و بلندم رو از ته چیدم...لباس پوشیدم و یه نامه کوتاه و دور شدم از اون خونه و خونه بچگی و تمام رویا ها و خواب ها...دور شدم از تمام بی دردی هام

منو فراموش کن...من انتقاممو از خودم گرفتم



نظرات() 
نوع مطلب : داستان نوشت 

تاریخ:شنبه 13 شهریور 1395-07:22 ق.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

لانتوری را نبینید!

میشینم تو اتوبوس و راه میوفتم...اینبار تو منتظرم نیستی...هیچکس منتظرم نیست...ولی بازم صدای کسایی که داد میزنن تهران منو وسوسه کرد...اینبار خیلی بی گدارتر و یه دفه تر تصمیم گرفتم...حالا سوار اتوبوسم و نصف راهو اومدم...نمیدونم میخوام برم توی این شهر پر از سیاهی چکار کنم...نه جایی رو بلدم نه بلیط تیاتر و سینما دارم....از تمام مردم این شهرمیترسم...توی برق افتاب همه جاش برام تاریکه...ولی بازم راه میوفتم...شاید تهران به من این اجازه رو میده که گم بشم...از خودم دور بشم...از همه دور بشم...گاهی اجازه میده تا برسم به تنهایی که میخوام و شکر کنم بخاطر داشتن دوستان و خونوادم.. اینکه واقعا تنها نیستم و کسایی هستن که حمایتم کنن....هرچند هر رابطه طبیعی روزهای تاریک و سیاهم داره

بعداز چند وقت دوباره زنگ زد

گفت تو فرق داری

گفتم چرا با دخترای اطراف تو فرق دارم ولی با دخترای اطراف خودم یه شکلم...

گفت من دوتا دیگه از دخترای دیگه بیمارستانتونم دیدم...گیر افتادم...تو پاکی ولی اونا نه

گفتم چرا؟چون مثل خودتن؟

گفت کمکم کن خواهرمو نتونستم راضی کنم همش میگه تو فرق داشتی

گفتم من؟هیچ فرقی ندارم منم یکیم مثل اونا...چی داشتن که فهمیدی دخترای خوبی نیستن؟

گفت دختری که 11شب میره خونه دختری که تا صبح هی انلاین میشه...بعدم هی ادعای پاکی میکنه

گفتم خب منم 12شب هم رفتم خونه...همیشه هم تا صبح انلاینم

گفت رخساره مسخره نکن انقدر شعور دارم که ادما رو تشخیص بدم

گفتم اره خب راست میگی ادمای جنس خودتو بهتر میشناسی

گفت تو چرا انقدر اصرار داری که بگی بدی..؟.

گفتم اصراری ندارم چیزی که هستمو میگم

گفت دقیقا...پای هرکاری که کردی وایمیستی و ابایی نداری که بگی

گفتم اره من هیچوقت نگفته بودم گ.و.ه خوردم تا روزی که یه مثلا مرد مثل تو مجبورم کرد صدبار بگم

گفت ماجرا چی بوده

گفتم ماجرا رو برات گفتم...همون که به نظر تو بی اهمیت ترین مسیله دنیاست

گفت اها اونو میگی. حالا به من کمک میکنی؟

گفتم نه متاسفم

قطع میکنم...از اینهمه محکم بودن خودم تعجب میکنم...ولی نمیخوام یبار دیگه مجبور بشم بگم گ.و.ه خوردم...من فقط خواستم همونجوری که میخوام زندگی کنم...نذاشتن...حالا هم سر لجبازی نمیدونم باکی میخوام اینجوری زندگی کنم

هیچی نمیدونن...فقط همیشه با تو فرق داری شروع میشه و به تو هم مثل بقیه ای ختم میشه...اره متاسفانه منم یه دخترم مثل بقیه دخترای این مملکت...تازه اخلاقای بیخودمم خیلی زیاد تره...شاید بدم نباشه ادما زودتر میرن و من برام مهم نیست

با صدای زنگ گوشیم بیدار میشم...تو بعداز مدتها زنگ زدی...من تو رو از خودم روندم...توهم رفتی...توهم فرق داشتی...به نظرم احترام گذاشتی...ازم میپرسی کی میای تهران....دلم هری میریزه...بعداز اینهمه وقت

میگم چی شده

میگی میخواستم ببینمت...

میگم پس حتما یه چیزی شده

میگی نه فقط گفتی داری فارغ التحصیل میشی...بعد دور میشی از تهران شاید دیگه نبینمت...

میگم نمیدونم...جور شد خبرت میدم...امروز میری سر کار؟

میگی نه امروز اف شدم

میگم باشه خبرت میکنم خدافظ

نمیدونم چرا هیچی نمیگم...نمیگم که نزدیک تهرانم....نمیگم که دلم برات تنگ شده...میخوام تنها باشم...سکوت...مجبور نباشم حرف بزنم...سکوت



نظرات() 



  • تعداد صفحات :19
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...