تبلیغات
روزهای یک دکتر غریب



Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:جمعه 29 اردیبهشت 1396-08:44 ق.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

جمعه

جمعه ها روز مورد علاقه منه...البته بیشتر پنجشنبه مورد علاقمه ولی خب جمعه صبحم دوس دارم...باید الان درس بخونم ولی فکر میکنم نوشتن این مطلب هم مهم باشه
نمیدونم یادتونه یا نه خانم س رو...اگه یادتون نیس یه نگاهی به این پست بندازین http://doctoregharib.mihanblog.com/post/229 
خانم س بعد ازتموم شدن درسش برگشت شهر خودش...یه شهر کوچیک و کاملا سنتی...مدتی بعدش عشقش رفت خواستگاری و با جواب منفی بابای س مواجه شد...بعد از مدتی اقای عشق دوباره به پدرش گفت که تماس بگیره...پدر س که هم مخالف این ازدواج بود هم از رابطه طولانی این دونفر بی خبر بود...به پدرعشق گفت که دخترش داره با کس دیگه ای ازدواج میکنه...مدتی کوتاهی بعد از این ماجرا اقای عشق خیلی ناگهانی جواب تلفن ها و پیام های قایمکی س رو نداد(منظورم اینه که س با وجود 28 سال سن هنوز برای حتی یه پیام دادن و زنگ زدن مجبور بود هزار جور مخفی کاری کنه)بعد هم که کلی پیگیری کرد به سین گفت رابطه ما نشدنیه خونواده تو مذهبی و من ادم بازی هستم تو فوق العاده به پدرت وابسته ای و هرچی بگن گوش میکنی فردا تو زندگیمون مدام میخوان دخالت کنن و من نمیتونم به عنوان یه مرد امروزی انقدر دخالت بشه تو زندگیم...همه اون رابطه طولانی که تقریبا نصف عمر خانم سین رو تشکیل میداد خیلی ناگهانی تموم شد...روزها خانم س فقط گریه میکرد...خیلی نگرانش بودم و بهش داروهایی رو پیشنهاد کردم...شاید یک ماه حدودا دارو خورد وبعد همه چی براش تموم شد...خیلی خوب باقضیه کنار اومد...راحت میگفت که اون مرد بی لیاقت بوده و حالا تصمیم گرفته که ازدواج کنه با یه مرد خوب وبالاتر از نظر مالی اجنماعی وخانوادگی...خب به خاطر شهر کوچیک و سنتی اونها تقریبا هر اخر هفته یه خواستگار تو خونه اینا هست...واین اخریه بدجوری هم دل س  و باباشو برده...
حالا نمیخوام این ماجرا رو قضاوت کنم و مسلما خیلی مسایل هست که من نمیدونم فقط میخوام برداشت خودم از این ماجرا رو برای خودم بنویسم...من شاید خیلی سعی میکنم دختر مدرن و منطقی باشم اما همیشه تو اینجور مسایل احساساتمه که منو پیش برده...احساساتم منو خیلی اسیب پذیر میکنه...من خیلی راحت با جدا شدن از کسی که دوستش داشتم کنار نیومدم...مدتها از مردها دوری کردم...روی تمام روابط بعدیم تاثیر گذاشت...خیلی بهش هنوز فکر میکنم و خوابشو میبینم...کلا احساساتم تغییر کرد...به هم خوردن یه رابطه انقدر عمیق  و طولانی ترسناک بود...فکر نمیکردم بشه به این راحتی یا نه اصلا با کلی ناراحتی ولی تو مدت کوتاه بشه باهاش کنار اومد...چند باری س زنگ زد و باهم کلی گریه کردیم...هیجانی که داره خیلی خوب نیس ولی همین که تونسته کنار بیاد خب خیلی خوب بوده...چیزی که صددر صد درتوان من نیست...برخلاف ظاهرش س خیلی منطقی تر از منه...وقتی یکی دوماه از پایان رابطشون گذشت و پدر عشق و دوست عشق رفتن پیش س و گفتن بذار عشق دوباره بیاد خواستگاری ...س بهم زنگ زد و پرسید چکار کنه...بهش گفتم تو دوتا انتخاب داری یکی مردی که اینهمه سال عاشقانه دوسش داشتی و یکی مردی که توی سختی حداقل از نظر ما خیلی زود جا زد...حالا اگه نمیتونی این رابطه عاشقانه و طولانی رو فراموش کنی پس بذار بیاد ولی اگه از نظرت این مرد ترسوه و نمیتونه تکیه گاهت باشه پس ردش کن...ببین گذشتن از کدوم یکی از این مردا برات راحتتره...مسلما اینا رو که بهش گفتم فکر میکردم مثل من نمیتونه رابطشو فراموش کنه و خیلی خوشحال برمیگرده بهش... اما برعکس خیلی فوری و قاطع گفت که نمیپذیره و نمیتونه دیگه بهش اعتماد کنه
توی تمام این سالها س مثل یه دختر سنتی عشق و رابطشو از همه و همه مخفی کرد فقط من و دونفر دیگه درحریان بودیم حتی خواهرش هم از ماجرا بیخبر بود...میترسید از اینکه روزی خواهراش با کسی خیلی بالاتر از شوهر اون ازدواج کنن و اون مدام حسرت زندگیشون رو بخوره...از فهمیدن دوستیش توسط پدر  وبرادرش میترسی...حتی وقتی 5-4 سال پیش من و داداش بهش گفتیم بهتره کم کم اعضای خونوادشو درجریان بذاره...بهتره کم کم عشق رو به سمت یه رابطه رسمی سوق بده کاملا مخالفت کرد...
بهم گفت اون خیلی از من پایین تر بود من خیلی ادم بهتری بودم نسبت به اون(نسبت به این حرف هیچ نظری ندارم چون هیچوقت خودم ادما رو اینجوری مقایسه نکردم)...بهش گفتم تقصیر خودتم بوده...باید میذاشتی خیلی زودتر از این حرفا همه چی رسمی بشه...حداقل حتی اگه میخواست تموم بشه زودتر تموم میشد...گفت توی تمام این سالها تمام این چیزا رو درمورد خانوادش به عشق گفته ولی عشق بعد که با سد باباش مواجه شده گفته اره تو میگفتی ولی من فکر میکردم خیلی بزرگش میکنی و تصوری از همچین رفتارایی نداشتم...گفت بعد از اینهمه سال مادر عشق هیچ کاری براش نکرده اما مادر دوست پسر فلانی کلی راه اومده و دختره رو دیده و کلی قربون صدقش رفته وکلی چیز میزا براش خریده
تمام این ماجرا رو تعریف کردم که اینو بگم که حالا با اومدن این خواستگار جدید که تقریبا اکی رو گرفته با عجله به من زنگ زده که اگه درموردش از من کسی چیزی پرسید از عشقش چیزی نگم...
حالا واقعا این جامعه تا این حد سنتی مسخره نیست؟جامعه ای که ادما باید دورو داشته باشند...یک رو چیزی که از زندگی میخوان و یک رو چیزی که جامعه از اونا انتظار داره...عاشق شدن جرمه؟برای رسیدن به یه زندگی شیرین تلاش کردن جرمه؟خداوند اینجوری موجودات و افریده که نسبت به جنس مخالفشون کشش داشته باشن و این نه رای مرد و نه برای زن جرم نیس خلاف قاعده نیست ...زندگی کردنام گم شده بین چیزایی که خودمونم نمیفهمیمشون...نمیگم س رفتار عجیبی کرده چون مسلما خودمم اینجور رفتارهایی داششتم و برای طرد نشدن از جامعه خیلی از اصولی رو هیچ اعتقادی بهش نداشتم رو رعایت کردم چون مجبور بودم...فقط دلم میگیره که چرا مثل همه زن ها خیلی راحت این شکل از زمدگی رو نمیتونم بپذیرم

پی نوشت:خدای خوب و مهربونم خیلی دلم برات تنگ شده...من همون دختر غرغرو ناز نازی ام که خودت افریده...حرف بد میزنم ناراحت نشو ازم...بجاش بیا بشین کنارم بغلم کن ...نازمو بکش و کلی قربون صدقم برو و بگو که باهات حرف بزنم...بهم بگو همه چی درست میشه بهم بگو که ارم باشم...بعدم خودت راهنماییم کن...بغل تو بیشترین انرژیو بهم میده...دوست دارم خدای عزیزم...این دختر ناز نازو رو تنها نذاری


نظرات() 
نوع مطلب : زندگی نوشت 

تاریخ:پنجشنبه 28 اردیبهشت 1396-10:30 ب.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

قوی باش

هنوز خیلی خیلی زوده برا جا زدن... حتی یک ماهم نشده... به هیچ چیز دیگه ای فکر نکن... هیچی مهم نیس نه ازمون نه نتیجه نه هدف نه هیچ چیز دیگه ای... فقط بخون و ادامه بده... باید ادامه بدم... جا نزنم... به هیچی فکر نکنم... اقیانوس راه انداختن تو دلم بسه



نظرات() 

تاریخ:شنبه 23 اردیبهشت 1396-10:45 ق.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

ویزیت

دفه پیش که اومده بود شهر زادگاه بخاطر حضور مردی که منو به خودش متعهد کرده بود نتونسته بودم ببینمش. اونموقع سعی نکردم براش توضیح بدم فکر نمیکردم درک کنه یا فکر میکردم مسخره کنه... خلاصه ایندفه بازور و اصرار دعوتش کردم زادگاه. اومد.

وقتی اولین بار دیدمش شبیه عکسش بود ولی صداش برخلاف. چیزی که من فکر میکردم خشن و کلفت و مردونه نبود... همسن خودش بود... یه پسر جوون...شوخی کردیم و سربه سرهمدیگه گذاشتیم... چندسالی هست دورادور همو میشناسیم ولی اینبار دفه اولی بود که از نزدیک همو میدیدیم.... برخلاف تصورم ادم شوخ و فهمیده وباهوش و خوش اخلاقی بود... فکر میکردم جدی مذهبی و بداخلاق باشه... ولی نهاز من کوچیکتر بود ولی یه دوست خوب بود یه دوستی که میشد باهاش خندید و خوش گذروند...

وقتی دیدمش خسته وکلافه از رانندگی بود... پس من رانندگی کردم و بردمو جاهای معروف شهرو نشونش دادم... سر به سر همدیگه گذاشتیم...یه دختر پسرجوونو باهم دیدیمو گیر داده بود میخوام زنگ بزنم پلیس بیاد بگیرشون... به رانندگی من کلی خندید و گفت بذار کمربندمو اول ببندم من تو ماشین هیچ دختری تا حالا ننشستم... ایه الکرسی هم بلد نیستم وگرنه میخوندم... بعد از کلی مسخره بازی رفتیم رستوران... یکی از رستورانای معروف شهر که خودم یه دفه رفته بودم و از غذاش خیلی راضی بودم رفتیم... ولی خب ابروی من رفت غذاش افتضاح بود کلی دیر اوردن... صدای موزیکش خیلی بلند بود... خلاصه خودش اس بود از همشهریای من با این رستوران رفتنمونم بدتر شد... شوخی و جدی کلی حرف زدیم... گفت فکر میکردم چون خیلی چیزا ازت میدونم دوست نداری ببینیم... گفتم نه اخه اون موقع یه نفر بود که نمیتونستم...

نمیدونم چرا فکر کردم میتونم راحت باهاش حرف بزنم... با مردی که کوچکتر از من بود... دوست بود... غریبه بود... زیاد حرف نزدم فقط فاصله رستوران تا خونه... از چیزایی که ناراحتم میکنه و هیچ راه حلی براشون نیست و فقط باید پذیرفتشون... گوش کرد... چیزی نگفت... سعی کردم بحثای دخترونه نکنم... منطقی حرف بزنم... هرچند اصل یه زن خالی کردن خودش با حرفای غیر منطقیه... . میدونستم از حرفای دخترونه بدش میاد

رسیدیم و خداحافظی کردیم...فکر نمیکردم دوستای مجازی اگه واقعی بشن خوب باشن ولی خوب بودن... خوشحال شدم از دیدنش... حداقل مسخره ام نکرد.... ولی خب با تصوراتم خیلی فرق داشت.... البته فرق خوب


پی نوشت:تصمیم گرفتم برای دستیاری سال دیگه اماده بشم... جدای از حرفایی که همه میگن نمیشه و توی طرح ادم وقت نمیکنه و داداش که اصرار داره تو همینجوری هم ادم موفقی هستی و نیاز به تخصص نداری و خیلی از حرفای منفی دیگه... اضطرابی کهاز همین الانم واسه اردیبهش سال دیگه که ارمونه دارم... ولی دارم تمام زورمو میزنم که به برنامم برسم واسه همین ظهر که میرسم خونه ناهار خورده و نخورده میرم کتابخونه تا اخرین لحظه ای که بازه میمونم... بعصی روزا باشگاه و کلاس زبانو اضافه کنید جدیدا بخاطر گردن دردم هفته ای یبار دکتر میرم هفته ای یبارم مشاوره.... کلا وقت خالی میشه صفر... با وجودی که توی مرکز و بین مریضا توی راه و خلاصه هرجایی که فکر کنید دارم میخونم ولی همین الانش که یه ماهم از شروع برنامم نگذشته حداقل 5روز عقبم... همه اینا رو گفتم که بگم وقت کمتری دارم برای سر زدن به اینجا و نوشتن وخوندن وبلاگاتون... برام دعا کنید روزای اروم و شادی درانتظارم باشه



نظرات() 

تاریخ:پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396-11:03 ق.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

مداد رنگی

کاش یه نفر یه مداد رنگی 120تایی با این جعبه خوشگلا برا من میخرید بعدم هیچکس نمیگف اینا که به درد نمیخورن... بعد من هی جزوه ها و کتابامو باهاش رنگ میکردم

خیلی دوست داشتم برم کلاس نقاشی یا یاد بگیرم از روی کتاب خودم تمرین کنم... ولی حالا که درس میخونم واقعا وقتی برام نمیمونه... شاید قبل از مرگم یه روزی وقت کنم ویولن و نقاشی یاد بگیرم

پی نوشت:یه مدل مداد رنگی فایبرکاستل دیدم 120تایی95تومن ولی تهرانه. 15تومن هزینه ارسال باید بدم. بعدم بخرم مطمینم همه میگن چرا انقدر پول دادی بالای اینا وقتی خودت مداد رنگی داشتی.

سه سری مداد رنگی24تایی از بچگیم تا الان هی روی هم جمع شده دارم وبرای جزوه هام استفاده میکنم... ولی بازم دلم میخواس. ای تف به این زندگی چراما پولدارنیستیم چرا تهران نیستیم

ووووی نه خدایا غلط کردم شکرتتتتت اصلا مداد رنگی چیه ولی خداییش خدایا یه توانایی خر کردن بهم میدادی حداقل یکیو خر میکردم که پولدار بود هی ات و اشغال برام میخرید



نظرات() 

تاریخ:دوشنبه 18 اردیبهشت 1396-11:09 ق.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

مطلب رمز دار : دیگه اقیانوس اشک راه ننداز

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



نظرات() 

تاریخ:جمعه 15 اردیبهشت 1396-11:56 ق.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

کنسرت

بلیط کنسرت گرفتم امشب... تنها... ولی دلم نمیخواد برم... حیف از اونهمه پولی که دادم...



نظرات() 

تاریخ:شنبه 2 اردیبهشت 1396-02:47 ب.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

رامسر

من هم اکنون از رامسر با شما در ارتباط هستم.

گزارش روز اول:بعد از ظهر رسیدم تهران بلیط تیاتر خریدهبودم اما پرواز تاخیر داشت. اگه صبر میکردم تا بارم برسه حتما به تیاتر نمیرسیدم. پس یه جرقه تو ذهنم زده شد. اگه بارم رو بذارم تو فرودگاه و برم چی میشا؟ هیچی برده میشه به بخش امانات. پس صبر نکردم. دویدم به سمت درخروجی فرودگاه. تاکسی دربست تایتر شهر. رسیدم. هنوز خودم مرده بودم از خنده و از تعجب که چه کاری کردمبه قول خانم دماغ عملی ادمی این کارو میکنه که چیزی برای از دست دادن نداشته باشه. تیاتر خوبی بود. دوس داشتم. تنها بودم ولی خب چکار میکردم فقط نمیرفتم تئاتر چون تنهام؟ نمیشد که...

تئاتر که تموم شد. داداشم زنگ زد و گفت از فرودگاه زنگ زدن گفتن چمدونت جا مونده. گفتم اره. رفتم فرودگاه چمدونو گرفتم شام خوردم و رو صندلیا خوابیدم تا صبح


روز دوم صبح زود از نمازخونه فرودگاه بیدار شدم و رفتم ترمینال غرب برای ساعت مناسب بلیط کرفتم. رفتم بازاری که قرار بود خرید کنیم. شروع کردم دیدن مغازه ها تا دماغ عملی رسید. چند ساعت مغازه های مختلف و دیدیم و خرید کردیم. ظهر رفتیم ترمینال وسوار اتوبوس شدیم و به سمت رامسر. شب رسیدیم رامسر.سرسبزی و زیبایی مسیر خیلی جذاب و جدید بود برای من باور نکردی بود هیجان اونقدر نعمتی که اینجا میشد دید.رسیدیم هتل. هنوز نرسیده یه مار جلومون داشت راه میرفت. منم همینجوری نگاهش میکردم. دماغ عملی هی جیغ میزد ماااار مااااار و من همونجور که حرکت مارو نگاه میکردم میگفتم. واقعیه؟؟؟ یعنی این ماره واقعیه؟ تا رسپشن رسید و کشتش. رفتیم و وسایلو گذاشتیم رفتیم ساحل هتل و بعدم استراحت.

روز سوم صبح بعد از صبحانه رفتیم ساحل هتل. گشتیم و بازی کردیم. کلی عکس گرفتیم. بعد برگشتیم و لباسامونو عوض کردیم و راه افتادیم به سمت کاخ شاه. موزه عاج هتل قدیم و جدید رامسر. بعدم ناهار ماهی سفید رستوران برادران. عصر هتل و استراحت شب رفتیم تله کابین و خرید. بالای کوه که بودیم دماغ عملی یهو گفت ببین دریا. من چنان تعجب کرده بودیم که دماغ عملی دلشو گرفته بود و میخندید. واقعا نمیدونم فکر نمیکردم از روی کوه دریا دیده میشه. موقع برگشت به پایین دماغ عملی گفت ببین مه. چیزی که من میدیدم یه دود سفید رنگ بود که از کنار ما رد میشد. من گفتم نه بابا مه کجا بود یکی داره کباب میپزه دودشه. باورم نمیشد مه باشه. خب از اخرین بالی که من مه دیدم به 20سالی میگذره خب.

خلاصه برگشتیم پایین و خرید. برگشت به هتل و خرید شام.


چهارم رفتیم جواهر ده. طبیعت فوق العادهزیبا. لباسای سنتی پوشیدیم و کلی عکس گرفتیم. تا عصر برگششتیم و ناهارو رامسر خوردیم. یکم هتل استراحت کردیم و عصر دوباره چرخی تو شهر زدیم و بلوار کازینو رو گز کردیم. من بلوار کازینو رو به سمت جنگل دوس داشتم. ودماغ عملی به سمت دریا. مرکز خرید رفتیم که من میخواستم بادکنک هلیمی بخرم که دماغ عملی نذاشت. شب برگشتیم هتل و دماغ عملی وسایلشو جمع کرد

روز پنجم صبح زود دماغ عملی به سمت رشت حرکتکرد چون زودتر از من برمیگشت شهرش ولی من موندم رامسر. کلی حالم گرفته بود. اینجام باز باید تنها باشم. اصلا بیخیال ولش کن. بعد از صبحانه راه افتادم به سمت ساحل. خب دختر تنهایی لب دریا گزینه مناسب برای متلک گفتن پسرا بودم دیگه. هدفونو هل دادم تو گوشم تا مبادا باز با کسی درگیر بشم. چندتا عکس لب دریا و فرستادن واسه خونه. راه افتادم به سمت بلوار کازینو تا برم سینما هتل رامسر. میتونستم دو سانس پشت هم ببینم.دلم برای خودم سوخت که تو سفرم تنهام ولی خب چاره ای نبود. دلم میخواست با یکی هم قدم بشم و حرف بزنم. تا اینکه یه خانم از روی یکی از صندلیا صدام کرد و ساعت پرسید. گزینه مناسب بود. نشستم کنارش. هنوز برای سینما وست داشتم. نشستیم و حرف زدیم. گفت مشهدیه و ییلاق قشلاق میکنه گفت یه دختر و یه پسر داره. گفت خواهرش متخصص پوست برادرش فوق جراحی عروق. پسرش متخصص ایمپلت. خانم بلایی بود نه تحویلم میگرفت نه ضایعم میکرد درعین حال هر دوتا کارا میکرد. از خونوادم پرسید و اینکه رامسر چکار میکنم. دختری که مجردی میاد سفر بعد از رفتن دوستش یه روز تنها تو شهر غریب میمونه. تنها میگرده تو شهر. تنها سینما و کافه میره. وگاهی تنها سیگار میکشه. خداییش من همچین دختری ببینم میگم صد درصد مورد اخلاقی داره. مطمین بودم منظوری نداره از حرفاش و به بگو بخند ادامه دادم. موقعی که میخواستم خداحافظی کنم و برسم به سینما گفت من پسرم خودش باید زنشو ببینه و بپسنده. از ازدواج سنتی خوشش نمیاد. گفت میشه من شمارتو داشته باشم. شمارمو بهش دادم و خدافظی کردم. حتما کر کر خنذه بود ابن ماجرا. مطمینم که تماس نمیگیره ولی اگه میگرفت خوب بود سوژه دلقک بازی چند وقتم حاضر بود. مامانم اینا که خبر نداشتن پسر اینا هم که مشهد بود. خوب میتونستم فیلمش کنم و بخندم

رسیدم سینما دوسانس بلیط گرغتم و دیدم. بعد رفتم کافه هتل رامسر. هرچی گارسون گف لرو داخل سرده گفتم نه. غذا خوردم و کلی با طبیعتش حال کردم دربانش پسر جوونی بود که کنار من ایستاده بود. کلی باهاش درمورد رامسر و رشت حرف زدم. صاحب کارش که اومد قشنگ از من فاصله گرفت و رفت اون طرف. بنده خدا کلیم عذر خواست که مزاحمم شده و من گفتم کار خوبی کرده. اونجا کتاب خوندم بعدم یه چای و بعد برگشتم هتل.


روز پنجم رفتم رشت. صبح زود رسیدم و پروازم شب بود. وسایلمو گذاشتم فرودگاه و رفتم میدون شهرداری. عین تو فیلما نبود ولی رشته خوشکار خریدم. با کلوچه فومنی. یکم چرخیدم تا تونستم خوردم یه میدون داشت که عین فیلمای خارجی کبوتر توش بود کلی. چرخیدمو عصر برگشتم فرودگاه. رفتم نماز خونه که استراحتم بکنم. یکم با خانم بغلیم حرف زدم خانم چاق و مهربونی بود که با دخترش بود. دخترش داروساز بود. کلی حرف زدیم از طرح اونم مثل من شهر غریب درس خونده بود. بعد از کلی حرف زدن که اومدم از نمازخونه برم بیرون مادرش گف عزیزممممم من خیلیییی از تو خوشم اومده بیا با ما بریم سفر بعد برو شهر زادگاه گفتم مرسی شما تشریف بیارید. گفت عزیزم میشه شمارتو بدی؟ نمیدونم چرا یهو حس دختر خ. ر. ا. ب. ا بهم دست داد و شماره اشتباه دادم. بعدم رفتم و سوار هواپیما شدم و برگشتم زادگاه.

و اینگونه سفر پایان یافت.

خانم گوش خرگوشی که خودش کلی خفنه و از 18سالگی با دوستاش با ماشین اینور اونور میره میگه رخساره تو چقدر خفنیییی چه مردی که تنها تو شهر غریب رفتیو گشتی

تو دلم میگم خب چکار نه عرضه شو دارم نه دلم میخواد که با پسر برم. دوستامم که پایه نیستن. داداشمم که نمیتونست بیاد. خب چکار میکردم. تو 27سالگی اولین باری بود که تونستم شمالو ببینم



پی نوشت:مطلب ویرایش شد تا همه سفر نامه توی یه پست باشه.عکس مربوط به روز اخره که تنهایی رفتم کافه هتل رامسر قدیم



نظرات() 
نوع مطلب : زندگی نوشت 

تاریخ:شنبه 26 فروردین 1396-01:43 ب.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

صبر

صحنه اول

6سال قبل-تهران-صبح

کلی کتاب خریده بودم از نمایشگاه و درحالی که بغلشون کرده بودم ظهر تو گرما داشتم میرفتم تا به خروجی نمایشگاه برسم.... یه دفه دوتا پسر جوون از کنارم رد شدن و یکیشون برگشت بهم گفت خانم حجابتو درست کن... چنان با غیظ نگاهش کردم و رفتم سمتش گفتم باشه اینا رو بگیر... پلاستیک سنگین کتابارو انداختم تو بغلش و به راهم ادامه دام مانتو مو کم کم درست کردم شالمو کشیدم جلو رفتم کلی جلوتر ایستادمو منتظر موندم تا دوتا پسرا بیان. پسره هاج و واج مونده بود منو نگاه میکرد... دوستش برگشت بهش گفت خوبت کرد به تو چه به دختر مردم میگی شالتو درست کن

پرخاشگر بودم نه یه دختری که حرف بشنوه


صحنه دوم

اوایل شروع طرح

صبح ساعت 7توی خیابون اصلی شهر داشتم به طرف محل سرویس میرفتم که یکی از اون متل. ک های ج. ن. س. ی مردونه رو از پشت سرم شنیدم... انقدر صبح زود بود که نوز چشمام باز نمیشد... مردی که بهم این حرفو زد نمیدیدم فقط صداشو از پشت سرم شنیدم ولی همین کافی بود تا یهو چنان امپر بچسبونم که تو صبح به اون زودی تو اون خیابون بزرگ شروع کنم به جیغ زدن و فحش دادن بهش و با کیف بیوفتم دنبالش... یه مرد سیبیل کلفت قد بلند و هیکلی بود ولی چنان از حرکت من شوکه شد که دیدم رنگش پرید. کیفمو گرفته بودم دستم که بزنم... حالا من جیغ زنون فحش دهون بدو اون بدو میترسیدم با کیفم بزنمش همه وسایلم پخش زمین بشه... یه مسیر طولانی که دنبالش دویدم از نفس افتادم و ایستادم

من هیچوقت با زورگویی هایی که به یه زن تو جامعه من وارد میشه کنار نیومدم... یه زن ساکت و محجوب نشدم



صحنه سوم

ساعت ده شب محله بالا شهر شهرغریب

با دوستام تازه داشتیم از رستوران میومدیم بیرون که یه 206جلومون ایستاد راهمونو کج کردیم و رفتیم اونورخیابون تا از شرش راحت بشیم... داشتم برا دوستام حرف میزدم که صدای یه پسرو از پشت سرمون شنیدم که بلند بلند به دوستش میگفت اره بعضی دخترا خودشون یه کاری میکنن که پسرا مزاحمشون بشن... اصلا نفهمیدم چی شد برگشتم و شروع کردم داد زدن و فحش دادن بهش... دورم شلوغ بود... یه پسر17_18ساله قدکوتاه بود... گفتم تو چکاره منی که حرف میزنی و... فحش و فحش وفحش... با کیفم هلش دادم وزدمش... تهدیدم کرد که میاد و میزنتم... انقدر امپر چسبونده بودم که نمیفهمیدم درهرصورت مرده و زورش به من میرسه و من مثلا یه خانم دکتر باشخصیتم... فقط میزدم... تا دوستم دستمو کشید و بردم... گفت یهو چت شد تو؟ تو که نه ارایش داری نه مانتو کوتاه اگه چیزیم گفته باشه به ما گفتع.... اصلا به هرکی... پسره گ. و. ه فکر کرده چه خ. ر. ی. ه... گ. و. ه بگیرن در این مم. لک. ت رو که هر ننه قمری زورش به ما میرسه

هیچوقت نمیتونم این زورگویی که تو جامعه به زنا میشه رو تحمل کنم... نمیتونم یه زن اروم و مطیع باشم... یه زن سربه زیر دوست داشتنی و زن زندگی... خستم از این همه زور گویی

باورت میشه خدایا ازت متنفرم؟ مارو افریدی که زور بشنویم؟ بدبختی بکشیم؟ که مردا اقا بالا سرمون باشن؟ از تو و جنسیتت متنفرم... توهمه دین ها هم خودتو یه مرد مورد خطاب قرار دادی... توی همه دین ها این زن هان که گناهکارن ولی همیشه این زن ها هستن که در واقعیت تو رو بیشتر دوست دارن و عبادت میکنن و ایمان دارن.... به نظرت کلاه سر خودمون نمیذاریم که میگیم هرکه در این بزم مقرب تر است جام بلا بیشترش میدهند‌؟ اخه کی کسیو که دوس داره اذیت میکنه؟

بعد ازهمه این اتفاقا و فکرا... میگردم دنبال یه ذکر که صبر ادمو زیاد کنه... پیدا میکنم و پشت بندش وضو میگیرم و نمازمو میخونم



نظرات() 
نوع مطلب : زندگی نوشت 

تاریخ:یکشنبه 20 فروردین 1396-08:15 ق.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

باید یه روز خوب بسازم

داشتم خواب می دیدم باردارم. وقت زایمانم شده بود با درد رفته بودم بیمارستان و با دیلاتاسیون فول افاسمان خوب بچه ای دنیا نمیومد. من توی بیمارستان روی تخت بودم و کلی درد داشتم و فکر میکردم من که قرار بود سزارین کنم ولی چرا حالا دارم زایمان طبیعی میکنم فهمیدم که بچه یک هفته زودتر از تاریخ زایمان داره دنیا میاد بخاطر همین دیگه باید زایمان طبیعی کنم...با صدای زنگ گوشی شروع کردم گریه کردن و قربون صدقه بچه ای که نبود ولی دردی که تموم شده بود...بیدار شدم و خودمو به زور کشوندم به دستشویی سریع حاضر شدم و راه افتادم به سمت محل کارم...پراز خوشحالی بودم که حس عالی...حس مادر شدن...عاشق بودن بی قید شرط...عاشق یه موجود بی دفاع و مظلوم بودن...عاشق یه موجود وابسته بودم...

قول دادم به خودم که امروز هیچ چیز نباید حالمو خراب کنه...سر ایستگاه افتابی که مستقیم میتابید تو صورتم ناراحتم نکرد گرم بود ولی پشتمو کردم به افتاد...یه ربع بد وقتی سرویس جدید مرکز از کنارم گاز داد و رفت بازم عصبانی نشدم...خندان زنگ زدم به همکارم و گفتم رسید به تو برگردین دنبال من و رفتم خونه و منتظر شدم...40 دقه دیر رسیدیم مرکز ولی هنوز من خندان بودم و روز خوبی بود...مریض سومی یه مرد بود که اصرار داشت با دفترچه یه بچه 2 ساله ویزیتش کنم و وقتی نکردم به زبون خودشون داشت فحشم میداد...چند دقه نگذشته بود که کیئول بدجنس مرکز طبق معمول سواستفاده های همیشه به من گفت که باید برم اون یکی مرکز و مراقبت ها رو انجام بدم...از شدت عصبانیت زبونم مدام میگرفت و تپق میزدم...حرصم میگرفت از خودم که نمیتونم حقمو بگیرم و بجاش انقدر ضعیفم...ولی نباید چیزی روزمو خراب میکرد حالا این هفته و هفته دیگه خیلی فرقی نداشت بلند شدم وسایلمو جمع کردم وبامسیول پذیرش رفتم اون مرکز....شلوغ بود و من سرما خوردهبودم

وقتی مریضی که مراقبت نداشت اصرار داشت بچشو ویزیت کنم و من اصرار میکردم که باید بره اون یکی مرکز...خیلی اروم فقط گفتم خانم من خودم مریضم دیگه باهام بحث نکن بچتو نمیبینم و اون شروع کرد به زبون خودشون فحشم دادن...زنگ زدم برای اکی کردم مرخصی ولی توی شبکه کسی جواب نمیداد و مرخصی تق و لق بود...ظهر دکتر طرحی وقتی دید زیر بار حرف زود مسئول مرکز رفتم باهام قهر کرد...ولی روز خوب باید ادامه پیدا میکرد

ظهر رسیدم خونه و یه ناهار تقریبا خوب بود...یه نشونه خوب

خوابیدم و خواب برف دیدم...خواب کسی که توی سرمای برف زیادی که اومده بود لباس گرمشو به من داد...بیدار شدم...نشانه های خوب ادامه داشت من باید امروزو خوشحال باشم هرجوری هم که شده...پاشدم و لباس پوشیدم و رفتم به سمت باشگاه که ازش متنفرم...300 گرم پاق شده بودم...اشکال نداره امروز بیشتر ورزش میکنم...ورزشم تموم شد و تقریبا 2.5 ساعت وقتمو گرفته بود...از خیر ماساژ میگذرمو راه میوفتم سمت خونه...امروز باید خوشحال باشم...راهمو کج میکنم به سمت لباس عروس فروشی...لباشی که عاشقشم هنوز پشت ویترنه...تقریبا هرهفته میام و بهش سر میزنم و خودمو میبینم که دارم توی اون لباس قر میدم...بحث شوهر خواستن نیست بحث ارزوهای ذاتی یه دختره...مادر شدن و لباس عروس پوشیدن جز ارزوهای ذاتی هر دختریه...میخندم به خودم که پشت ویترین دارم میرقصم

خونه بعد از استراحت و حمام درسو شروع کردم...کند پیش میرفت ولی بازم بهتر از هیچیه...حس خوب هنوز ادامه داره و من هنوز خوشحالم هرچند تب دارم و اب دماغم یه دقه بند نمیاد درد بدنم که حاصل اون باشگاه کوفتیه ولم نمیکنه

اینجوری من تونستم بعد از مدتها یه روز خوبو بسازم


پی نوشت:حس میکنم دیگه اینجا رو نمیخونه...نمیدونم از نبودنش خوشحال باشم یا ناراحت...خوشحال باشم که رفتم پی زندگیش یا ناراحت باشم که منو فراموش کرده...گذشته های من میگذرن ولی هیچوقت نتونستم ولشون کنم...همیشه با من میمونن


پی نوشت2:گفت تو واسه من اولگویی...از اون ادمایی که دوست دارم مثلشون زندگی کنم...این حرفا رو از خوندن اینجا میزد...یعنی کسی که خود خود واقعیه منو میشناسه...نه خنده و رفتارای محافظه کارانمو...چشمام چهارتا شده بود و زبونم بند اومده بود



نظرات() 
نوع مطلب : زندگی نوشت 

تاریخ:جمعه 18 فروردین 1396-09:24 ق.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

یک زن مثل دیگران

وایساد جلوی اینه و رژ قرمزشو محکمتر کشید... قرمز جگری پررنگ... نمیخندید... میدونستم این قرمز پررنگ یعنی چی... گفته بود بریم بیرون... گفت برم دنبالش چون خیلی وقته تفریح نرفته... حالا با ماشین راحتتر بود... برس رژ گونه رو برداشت دوتا سایه پررنگ روی گونه هاش زد... موهاشو ریخت توی صورتش... یه خط چشم کلفت و طولانی کشید... حالش خوب نیست... شاد نیست... معلومه... دختری که انقدر ارایش میکنه میخواد چیزی رو پشت لب های قرمزش و خط چشم سیاهش مخفی کنه... لباسشو عوض میکنه...

_بریم؟

_بریم

سوار اسانسور که میخوایم بشیم مرد جوان همسایه رو میبینیم...لبخند بزرگی میزنه و خیلی صمیمی تر از همیشه شروع به خوش و بش میکنه...مرد تعجب میکنه ولی جواب میده...مدام شال قرمزشو بازتر میکنه و موهای تازه رنگ کردش و گردنشو بیشتر در معرض دید میذاره...با لوندی خداحافظی میکنه و میریم سمت ماشین من..باز میشه همون ادم ساکت و اخمو

-این کی بود میشناختیش؟

-اره مردیه که خونه طبقه بالا رو اجاره کرده برای الواطی هاش 

-هوم...کجا برم؟

-کافه لب اب خوبه؟میخوام سیگار بکشم...سر راهم یه جا وایسا سیگار بگیرم

-باشه...یه جای تازه باز شده تو فضای ازاد...بد نیست...راحتم میشه سیگار کشید

میدونم قبل ازدواج به شوهرش قول داده بود دیگه نکشه...ولی نمیپرسم چیزی و بسته سیگار خودم که تقریبا کامله بهش میدم...کافه دور نیست...تب دارم...دیدن اینهمه مریض ...روزانه داشتن چندتا دعوا...ترس من از مردهای مریض که مبادا کتکم بزنن و همکارایی که اذیتم میکنن...کنارش حرص خوردنای مداوم من باعث میشه مدام سرما بخورم و تب کنم

میرسیم...ماشینو پارک میکنم...دورترین میز  از بقیه رو انتخاب میکنه ...میشینیم...هنوز کامل ننشستیم که سیگارشو روشن میکنه...منو رو میارن...قهوه و وافل سفارش میدیم...داره چاق میشه...دیگه خیلی نگران هیکلش نیست...

-تعریف میکنی؟حرفای دیشبت عجیب غریب بود...

یه پک عمیق تا ته سیگار یه اه بلند و خاموش کردن سیگار و روشن کردن بعدی...

-به بابام گفتم...گفتم تو خونه خودم تو تخت خودم با یه زن دیگه بوده...خبرشو ف بهم رسوند...دستش رو شده بود...جای انکار نداشت...با کارمند خودش...هزار جای دیگه هم اینکارو کرده بودن...باور میشه؟مثل حیوونا حتی توی راه پله...دختره 18 سالشه...احمق...هم دلم میسوزه که بخاطر کار این کارارورکرده هم احساس میکنم یه ادم هرزه است...خودمم نمیفهمم...

-خب بابات چی گفت؟

-یه دو روزی ناراحت بود....اومد معذرت خواست گفت منو دوس داره...گفت تقصیر منه که انقدر شیفت میدم...فکر کن...تقصیر من...صد بار اینا رو بهش گفته بودم...گفته بودم تا درسم تموم نشه کارم زیاده و چیزی دست خودم نیست...گفته بودم شاید خیلی وقتا نباشم...نتونم فعلا بچه دار شم...شاید خیلی وقتا خسته باشم...

حالا اشکاش سرازیر میشه...

-فکر کن...تقصیره منه که خسته میشم...تقصیر منه که اون میره سراغ یکی دیگه بدون اینکه حتی قبلش بهم بگه چی ازم میخواد...باورم نمیشه...منو چی فرض کرده یه ادم احمق...رخساره...چقدر احمق بودم...چرا انقدر راحت حرفاشو باور کردم...من که توی اینهمه سال حرف هیچ مردیو باور نکردم یهو چرا حرفاشو باور کردم...احمقانه باور کردم دوسم داره...من که دوسش نداشتم...چرا زنش شدم؟

نمیدونم چی بگم...میشینم روی صندلی کنارش...دستشو میگیرم...اشکاشو پاک میکنه و سیگار بعدی رو روشن میکنه...

-خب بابات چیگفت؟

-حدس بزن

حدسم اینه که گفته جدا شو هنوز بچه ای درکارنیست...تازه سی سالش شده و کار وزندگی موفقی داره مشکل مالی نداره و داره دوره تخصصش رو میگذرونه...حتما گفته جدا شو...ولی بازم چیزی ننمیگم و میگم نمیدونم

-گفت بابا حالا یه اشتباهی کرد تو گذشت کن...دیگه تکرار نمیکنه

چشمام چهار تا میشه...

-خب داداشت چی گفت

-گفت ادم باید یه جاهایی چشماشوببنده...زندگیو که نمیشه همینقدر راحت خراب کرد...فکر کن...خراب...انگار من این زندگیو خراب کردم...رخساره...باورم نمیشه...یعنی این ادم فقط س..ک..س تو زندگی ما براش مهمه؟...روز اول بهش گفتم کاری نکن که بشه پیرهن عثمون و ابروی منو ببری...مگه کم دیده بودم مردای اینجوری؟بهش گفتم ابرومو نبر...برد...تحقیرم کرد...چی میخواست ازاون دختر که من نداشتم؟فقط خوشگلی؟فقط هیکل خوب؟فقط س..ک..س؟من که هر سازی زد رقصیدم...گفتم فقط کارم...هیچی ازش نخواستم جر کارم...خودش گفت کار کن درس بخون...خودش بیشتر از همه اصرا داشت...حالا هم بهم میگن بمون و باهاش زندگی کن...از ف متنفرم...چرا به من گفت...حالا دونستنش چیو عوض کرد مگه؟جز اینکه این حجم تحقیرو به من داد؟چی میگن تو این فیلما که مردا رو از ابرو میترسونن ومیرن به زنشون میگن؟همش کشکه...

-خب تو چکار کردی؟

باز اشکاک سرازیر میشه و میگه هیچی عین احمقا برگشتم خونش...گفت دیگه از این غلطانمیکنه...بهش گفتم حتی نگاهمم حق نداری بکنی...دستت نباید به من بخوره...دیگه هم هیچوقت تو اتاق من نمیای...با تمام وجودم ازت متنفرم و هرگز این نفرت از دلم بیرون نمیره...بهش گفتم اگه من جای تو ازاین غلطا میکردم چی...بازم قصه همین بود؟گفت اره منم چشمامو میبستم و میگفتم اشتباه کردی...اره ارواح خیکش...خودشو جر وا جر میکرد

وا میرم...این اسمش متاهل بودنه؟تعهده؟زندگیه؟

-خیلی احمقم نشستم اینجا و بخاطر اون احمق گریه میکنم...من چقدر خرم...سیگارشو خاموش میکنه...بسته خالی سیگار و له میکنه و فندکمو پس میده...

-من میرم حساب کنم...

هنوز بهت زدم...از پشت شیشه میبینمش که با پسر جوونی که پشت پیشخوان ایستاده چقدر خوش و بش میکنه و بلند بلند میخنده...یادم به اوایل اشناییشون میوفته...چقدرشوهرش کارای هیجان انگیز میکرد که بهش بگه خیلی دوسش داره...چقدر همه بهش میگفتن این پسر خیلی دوست داره...چقدر خود من بهش حسودی کردم...هنوز دوسالم نشده...چجوری اینهمه دروغ گفته؟چرا پدر وبرادرش بهش گفتن این کارو کنه؟البته با این وضعیت طلاق میگرفت چی به دست میوورد؟جز میشد یه زنه مطلقه تو این جامعه...حالا فوقش بعدشم باز گیر یه مرد دیگه میوفتاد اونم لنگه شوهرش

میاد سمتم...میگه بریم ارایشگاه؟

-ارایشگاه!

-اره میخوام موهاموپسرنو بزنم

شوهرش عاشق موهاش بود...



نظرات() 
نوع مطلب : زندگی نوشت 

تاریخ:دوشنبه 14 فروردین 1396-01:16 ق.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

مشکلت چیه؟

گفت دردت چیه؟

گفتم هیچی مثلا اینکه چرا هوا گرمه؟ مثلا اینکه چند سال دیگه واقعا با بحران اب چجوری باید زندگی کرد... درد من اینه که چرا نمیتونم مریضامو راضی کنم... چرا اینهمه کتاب جذاب و نخونده دارم ولی حوصله خوندن ندارم...

خیلی مسخره است ادم دلش بخواد گریه کنه ولی هیچ دلیلی برای گریه نداشته باشه؟

گفت مسخره تر از این نشنیدم

خندید و گفت دیگه چه مشکلی داری؟

هیچی مثلا چرا لاغر تر نیستم چرا خوشگل نیستم چرا اخلاق بهتری ندارم... چرا دوستی ندارم که باهاش درد دل کنم سفر برم بخندم باهم شکست عشقی بخوریم و مدام درموردش حرف بزنیم و اب غوره بگیریم

مشکل من اینه وقتی روماتو لوژی میخونم تمام مفاصلم درد میگیره

میخنده و میگه واقعا؟

میگم اره

میگه دیگه چه مشکلی داری؟

میگم مثلا اینکه چرا ن و شوهرا دوست داشتناشون تموم میشه... مثلا نگرانم اوضاع ابجی و شوهرش چطوره اون سر دنیا... مثلا مشکلم اینه که خواهر زاده هیچ وقت خالشو نمیشناسه... حالا انگار چه تحفه ای هستم... مشکلم اینه که هیچی خوشحالم نمیکنه... کسی بغلم نمیکنه... معدم درد میکنه و سیگار نمیتونم بکشم

مشکلم اینه که داداش واقعیتو تف میکنه تو صورتم... میگه توکه با یه اینترنی بیخودی افسرده شدی خب با رزیدنتی کارت به خودکشی میکشه میگه باید خوشحال تر باشی و بیشتر بخندی

میگه خب راس میگه بیشتر بخند

میگم میدونی به نظرم تو هم یه ادم الکی خوش مسخره ای؟ دلیل هیچکدوم از خنده هاتو و حرفاتو نمیفهمم

میگه پریودی؟

میگم نه چند روز مونده چرا؟

میگه پس اشکال نداره گریه کن خیلی زیاد و الکی... میخنده

متنفرم از خنده هاش و این هرمونای مسخره تر... تمومی نداره انگار



نظرات() 
نوع مطلب : زندگی نوشت 

تاریخ:یکشنبه 6 فروردین 1396-07:02 ب.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

مطلب رمز دار : غم

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



نظرات() 

تاریخ:شنبه 21 اسفند 1395-07:05 ب.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

همسر

خودمم نفهمیدم چی شد که شروع کردم باهاش حرف زدن... باهاش درد دل کردن... انقدر از دست بابا حرص خوردم که داغ دلم تازه شده بود... وقتی نشسته بودیم کنار منقل تا ذغال ها اتیش بگیرن... اون به شوخ طبعیش ادامه میداد و مدام تو مغز من میچرخید که اینجور مردها چجور مردهایی هستن...بهش گفتم خدا خیلی دوست داشته که همچین زن ارومی بهت داده...بهش گفتم این زنا واسه زندگی خیلی خوبن گفتم من و اجی مثل بابا ادمای عجولی هستیم ولی داداش ادم ارومیه...گفتم خب شرایط اون فرق میکنه من همیشه دختر بودم و محدود...اون پسر بود و ازاد هرکاری بکنه کسی چیزی بهش نمیگه...گفتم مردای خانواده هیچوقت به یه زن احترام نذاشتن هیچوقت همسر و همراه نبودن همیشه رئییس و رهبر بودن...فقط فرمون دادن و هر کاری خواستن کردن...بابا همیشه فکر میکنه خودشه که درست میگه خودشه که عملش درسته فکرش درسته...گفتم اجی هم همینجوره...گفتم همیشه از دختر بودنم متنفر بودم...تمام تلاشمو کردم وضعیتمو عوض کنم...عوض شد ولی بازم نه اونقدری که من میخواستم...حالا اروم تر شدم...کمتر منفجر میشم...بیشتر حرص میخورم...

یکم که این حرفارو زدم تازه دیدم دارم با یه مرد متاهل که نه سنش نه شغلش نه فکرش نه هیچ چیز دیگه ایش به من نمیخوره درد دل میکنم...دارم تابو میشکنم...دارم کاری میکنم که یه نفر دلش برام بسوزه...یا شایدم منو احمق فرض کنه...یکم دیر شده بود ولی بلند شدم و رفتم...به این فکر نکرده بودم شاید زنش دوست نداره...بس که این مرد سربه زیره و تو هرلحظه بعد از 11 سال هنوزم نشون میده که زنشو دوس داره شاید تونستم باهاش حرف بزنم...مردی دیده بودم که خیانت نمیکنه...خونوادشو به همه چی ترجیح میده...ارومه...حالا میدونست که بهم خوش نمیگذره...حالا بیشتر شوخی میکرد بیشتر سعی میکرد میل منو بپرسه...نمیدونم چقدر از حرفامو فهمید ولی چیزی نگذشت که برگشتم سر خونه اول...این مردم خیانت کرده...این مردم سر و گوشش جنبیده یه جایی شنگیده یه جایی زن و بچشو ازار داده و قلبشون و شکسته

وقتی رسیدیم مامان با کلی امید و ارزو شروع کرد درمورد بیماریش حرف زدن...اینکه داره بهتر میشه...وبابا شروع کرد مسخره کردنش که تو هیچوقت خوب نمیشی و بیماریت به سمت بدتر شدن پیش میره...تحقیرش کرد لذت برد از اینکه دلش رو داره میشکنه...بغض کرد مامان و من گریه کردم...اشک هام سرازیر توی دلم...همه مردها همینن خوب و بد ندارن...انگار لذت زندگیشون اینه که یه نفر رو تحقیر کنن...منفجر شدم...شروع کردم سر بابا داد زدن...بهش گفتم مگه این زن دشمن خونیته...بهش گفتم چرا فکر میکنه از یه فوق تخصص بهتر میفهمه...دیگه اینجا منم دکتر سر هرکسو بتونه کلاه بذاره سر منو نمیتونه...بیماره مامان کنترله وداره رو به بهبود میره...بهش گفتم بدجنس ترین ادم دنیاست...و توی دلم بارها و بارها گفتم که ازش متنفرم و زندگی هممون و سیاه کرده و دل هممون رو شکونده...حداقل دل من و مادرمو...زورش به داداش نمیرسه ...اجی هم تا حرف بهش میزنه طلاقشو پیش میکشه و نمیذاره ادامه بده...تحقیرم کرد...بهم توهین کرد...مثل همیشه تهدیدم کرد که بلند میشه و میزنتم...مامان بللند شد و رفت دستشویی و کلی طولش داد و برنگشت...داداش رفت که درس بخونه...ومن نشستم یکم بعد...دوتا الپرازولام دوتا سرترالین ویه لیوان بزرگ شراب...نفهمیدم کدوم وری بیهوش شدم...وصبح طبق معمول همیشه که حرص میخورم با تب و گلو درد از خواب بیدار شدم...انقدر بدنم کوفته بود و داغ بودم که نرفتم مرکز



نظرات() 
نوع مطلب : زندگی نوشت 

تاریخ:پنجشنبه 19 اسفند 1395-08:20 ق.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

مطلب رمز دار : عروسی

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 17 اسفند 1395-08:36 ق.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

زبان گلها

یه کتاب عالی... پراز احساسات زنانه و مادرانه... خیلی قابل لمس و قابل درک... برخلاف کتابای نشر افق که برای عده خاصی ترجمه میشن و به مذاق من زیاد خوش نمیان... کتابای نشر اموت کتابای ساده و روون و روزمره ای هستن که ادمای بیشتری خششون میاد..



نظرات() 
نوع مطلب : کتاب نوشت 



  • تعداد صفحات :22
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...