Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:یکشنبه 6 فروردین 1396-07:02 ب.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

مطلب رمز دار : غم

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


نظرات() 

تاریخ:شنبه 21 اسفند 1395-07:05 ب.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

همسر

خودمم نفهمیدم چی شد که شروع کردم باهاش حرف زدن... باهاش درد دل کردن... انقدر از دست بابا حرص خوردم که داغ دلم تازه شده بود... وقتی نشسته بودیم کنار منقل تا ذغال ها اتیش بگیرن... اون به شوخ طبعیش ادامه میداد و مدام تو مغز من میچرخید که اینجور مردها چجور مردهایی هستن...بهش گفتم خدا خیلی دوست داشته که همچین زن ارومی بهت داده...بهش گفتم این زنا واسه زندگی خیلی خوبن گفتم من و اجی مثل بابا ادمای عجولی هستیم ولی داداش ادم ارومیه...گفتم خب شرایط اون فرق میکنه من همیشه دختر بودم و محدود...اون پسر بود و ازاد هرکاری بکنه کسی چیزی بهش نمیگه...گفتم مردای خانواده هیچوقت به یه زن احترام نذاشتن هیچوقت همسر و همراه نبودن همیشه رئییس و رهبر بودن...فقط فرمون دادن و هر کاری خواستن کردن...بابا همیشه فکر میکنه خودشه که درست میگه خودشه که عملش درسته فکرش درسته...گفتم اجی هم همینجوره...گفتم همیشه از دختر بودنم متنفر بودم...تمام تلاشمو کردم وضعیتمو عوض کنم...عوض شد ولی بازم نه اونقدری که من میخواستم...حالا اروم تر شدم...کمتر منفجر میشم...بیشتر حرص میخورم...

یکم که این حرفارو زدم تازه دیدم دارم با یه مرد متاهل که نه سنش نه شغلش نه فکرش نه هیچ چیز دیگه ایش به من نمیخوره درد دل میکنم...دارم تابو میشکنم...دارم کاری میکنم که یه نفر دلش برام بسوزه...یا شایدم منو احمق فرض کنه...یکم دیر شده بود ولی بلند شدم و رفتم...به این فکر نکرده بودم شاید زنش دوست نداره...بس که این مرد سربه زیره و تو هرلحظه بعد از 11 سال هنوزم نشون میده که زنشو دوس داره شاید تونستم باهاش حرف بزنم...مردی دیده بودم که خیانت نمیکنه...خونوادشو به همه چی ترجیح میده...ارومه...حالا میدونست که بهم خوش نمیگذره...حالا بیشتر شوخی میکرد بیشتر سعی میکرد میل منو بپرسه...نمیدونم چقدر از حرفامو فهمید ولی چیزی نگذشت که برگشتم سر خونه اول...این مردم خیانت کرده...این مردم سر و گوشش جنبیده یه جایی شنگیده یه جایی زن و بچشو ازار داده و قلبشون و شکسته

وقتی رسیدیم مامان با کلی امید و ارزو شروع کرد درمورد بیماریش حرف زدن...اینکه داره بهتر میشه...وبابا شروع کرد مسخره کردنش که تو هیچوقت خوب نمیشی و بیماریت به سمت بدتر شدن پیش میره...تحقیرش کرد لذت برد از اینکه دلش رو داره میشکنه...بغض کرد مامان و من گریه کردم...اشک هام سرازیر توی دلم...همه مردها همینن خوب و بد ندارن...انگار لذت زندگیشون اینه که یه نفر رو تحقیر کنن...منفجر شدم...شروع کردم سر بابا داد زدن...بهش گفتم مگه این زن دشمن خونیته...بهش گفتم چرا فکر میکنه از یه فوق تخصص بهتر میفهمه...دیگه اینجا منم دکتر سر هرکسو بتونه کلاه بذاره سر منو نمیتونه...بیماره مامان کنترله وداره رو به بهبود میره...بهش گفتم بدجنس ترین ادم دنیاست...و توی دلم بارها و بارها گفتم که ازش متنفرم و زندگی هممون و سیاه کرده و دل هممون رو شکونده...حداقل دل من و مادرمو...زورش به داداش نمیرسه ...اجی هم تا حرف بهش میزنه طلاقشو پیش میکشه و نمیذاره ادامه بده...تحقیرم کرد...بهم توهین کرد...مثل همیشه تهدیدم کرد که بلند میشه و میزنتم...مامان بللند شد و رفت دستشویی و کلی طولش داد و برنگشت...داداش رفت که درس بخونه...ومن نشستم یکم بعد...دوتا الپرازولام دوتا سرترالین ویه لیوان بزرگ شراب...نفهمیدم کدوم وری بیهوش شدم...وصبح طبق معمول همیشه که حرص میخورم با تب و گلو درد از خواب بیدار شدم...انقدر بدنم کوفته بود و داغ بودم که نرفتم مرکز



نظرات() 
نوع مطلب : زندگی نوشت 

تاریخ:پنجشنبه 19 اسفند 1395-08:20 ق.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

مطلب رمز دار : عروسی

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 17 اسفند 1395-08:36 ق.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

زبان گلها

یه کتاب عالی... پراز احساسات زنانه و مادرانه... خیلی قابل لمس و قابل درک... برخلاف کتابای نشر افق که برای عده خاصی ترجمه میشن و به مذاق من زیاد خوش نمیان... کتابای نشر اموت کتابای ساده و روون و روزمره ای هستن که ادمای بیشتری خششون میاد..



نظرات() 
نوع مطلب : کتاب نوشت 

تاریخ:سه شنبه 17 اسفند 1395-08:05 ق.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

چیزی اینجا اغاز نمیشود

حقیقت دارد

تورادوست دارم

دراین باران

میخواستم تو

درانتهای خیابان نشسته باشی

من عبور کنم

سلام کنم

لبخند تورا درباران میخواستم



دوستت دارم

و پنهان کردن اسمان

پشت میله های قفس

اسان نیست



توماه را

بیشتر از همه دوست میداشتی

وحالا

ماه هرشب

تورابه یاد من می اورد

میخواهم فراموشت کنم

اما این ماه

باهیچ دستمالی

از گنجره ها پاک نمیشود



خوشبختی رامن همیشه به پایان هفته

به پایان ماه و پایان سال موکول میکردم

هفته پایان می یافت

ماه پایان میافت

هنوز در استانه ی در

درکوچه بودیم، پیوستگاه ساعت رانگاه میکردم

که کسی خوشبختی و جامه ای نو به ارمغان بیاورد



ادم هابه همان خونسردی که امده اند

چمدان شان را میبندند

وناپدید میشوند

یکی درمه

یکی درغبار

یکی درباران

یکی درباد

و بیرحم ترینشان در برف



ای کاشف اتش

دراسمان دلم توده برفی است

که به لبخندهای تو دل بسته است



عکس پنهان کارت بیش از این

نم پس نمیدهد

ورو نمیکند غمی را

که پشت ارایشی ملایم پنهان کرده ای

اما نگاه بی پرده ات به من

که سالهامشق چشم های تورانوشته ام

میگوید دران سوی دنیا و دور از دست های من

رسیده تر از سیبی شده ای

که حوا

به دست ادم داد



عشق

شکل های بسیاردل انگیزی دارد

مثل گل سرخ

دردست دختری زیبا

مثل ماه

بالای کلبه ای برفی

اما من

گوش بریده ونسان ونگوگم

شکل تلخی از عشق



کفش و کلاه کردن ازتو

خنده به لب اوردنت از من

برای کنف کردن این غروب

وخنداندن تو حاضرم

درنور نیون های یک سینما

مثل چارلی چاپلین راه بروم

و به احترام لبخندت هربار کلاه از سر برمیدارم



یک نفر

مراچون سیگاری

برلب گذاشته

تا اخرین ذره دود کرده است



دیگرباید قول دهی که به خواب من نیایی

دیگرنمیخواهم در فرودگاه

از پله بالارفتن مرا

نظاره کنی

ومن درهواپیما تامقصد

دوچشمان گریان تورا

باخودحمل کنم



برای ستایش تو

همین کلمات روزمره کافی است

همین که کجا میروی، دلتنگم




نه به خاطر شعر

نه به خاطر جور دیگر زیستن

خانه ی من

برای دونفر کوچک بود

به همین خاطر تنها ماندم



از من مپرس که چرا دوستت دارم من

تو همچون شعری

که هرچه دروغ میگویی زیباتر میشوی



غمگین مشو عزیزدلم

مثل هوا کنارتوام

نه جای کسی راتنگ میکنم

نه کسی مرا میبیند

نه صدایم را میشنود

دوری مکن

توخواهی بود

من اگر نباشم



دراین سن و سال اما

فقط میتوانم دستت را

که هنوز بوی سیب میدهد بگیرم

وباز گردانمت به صبح افرینش

از پروردگاربخواهم

به جای خاک و گل

و دنده گمشده من

اینبار قلم مو به دست بگیرد

وتورابه شکل اب بکشد



جهان جای عجیبی است

اینجا

هرکس شکلیک میکند

خودش کشته میشود






نظرات() 
نوع مطلب : شعر نوشت 

تاریخ:پنجشنبه 5 اسفند 1395-01:45 ب.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

قلعه مرغی، روزگار هرمی

هم خوب بود هم بد... هم جذاب بود هم نبود... والا نمیدونم چی بگم... ولی خب تا اخرش خوندمش

درموردشرکای هرمیوجذب مشتریه...ماجراتویپایین شهر مییوفته....زمانشم ادم نمیفهمیدحاله یاگذشته

نتیجه تصویری برای قلعه مرغی روزگار هرمی



نظرات() 
نوع مطلب : کتاب نوشت 

تاریخ:چهارشنبه 4 اسفند 1395-07:26 ق.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

تعبیر خواب

دلم گرفت از دست مریضا...دلم تنهایی میخواد...گوشیو برمیدارم و زنگ میزنم بهش

-ناهار باهم باشیم؟

-کی و کجا؟

-ساعت 3 کافه زیرزمین

-دیر کردی خبرم کن

تق

دم کافه ایستادم ماشینو پارک میکنه و پیاده میشه میاد سمتم...میخندم

-سلام

-نخند بچه پررو...انقدر دلبری نکن با اون خندت

به پهنای صورتم میخندم و میگم چرا همه همینو میگن؟ دوتا از همکارای اقام صبح به صبح میان میگن خانم دکتر کلی با خندت انرژی میگیریم ...یکی از مریضام بهم گف خانم دکتر چقدر ملوس میخندی...بعد جالبه بیشتر وقتا خنده هام ازخوشحالی نیس از حرصه

دستمو محکم فشار میده و میگه...چشم و دلم روشن واسه همکارای اقا هم میخندی؟دلبری میکنی ؟

-لوس نشو دیگه اگه نخندم که انقدری که من تو اون داهات حرص میخورم که باید تاالان میمردم

ناهار میخوریم و میزنیم بیرون ...داره میره سمت ماشین که دستشو میگیرم میکشم میگم نه یکم پیاده روی کنیم

-دختر تو جون پیاده روی هم داری؟

-اتفاقا خیلی خستم ....سردرد وحشتناکیم دارم ...دل درد و حالت تهوعم دارم

-تهوع؟عمه من بود همین الان 60 تومن خورد؟

-بدجنس یه غذا رو دوتایی خوردیم ولی تو مثل یه خرس گرسنه بودیا!!

جدی میشه...این معده درد هات و تهوعت داره نگرانم میکنه...نمیخوای یه پیگیری کنی؟

میخندم و میگم...-حرف این دکترارو باور نکن...میخوان پول دربیارن

میخنده

-نگران نباش یه زخم ساده است فقط مجبوری بوی دهنمو تحمل کنی

-یعنی درمان نداره زخم معده؟

-چرا باید یه مدت طولانی قرص بخورم کلی مراقب رژیمم باشم حرصم نخورم تا خوب بشه بعد دوباره عود کنه...از سرطان هم نترس مطمئن باش سرطان نیس نه بی اشتهام نه لاغر شدم نه سابقه سرطان تو خونواده داریم...اندوسکوپیم یه کار تشخصیشه نه درمانی...تو رو خدا تو واسه حرف من حداقل تره خرد کن...

دستمو فشار میده و میگه مگه واسه خنده های به این شیرینی میشی تره خرد نکرد

_خوابمو نشونت بدم؟

-ها؟؟؟ خوابتو نشونم بدی؟

-بریم محله قدیم شهر تا ببینیش؟

میریم سمت ماشین و راه میوفتیم به سمت کوچه پس کوچه های تنگ و پردرخت محله های قدیمی شهر... نزدیک دبیرستان سابقم میشیم. میگم همین جاها پارک کن

پیاده میشیم میگم اینه

یه خونه بزرگ و سنگ مرمر دوبلکس با یه دیوار بیرونی کوتاه یه بالکن بزرگ برای طبقه بالا... از این خونه قدیمی پولدارا... کلی درخت از بالای دیوار کوتاهش پیداس

دستشو فشار میدم این خواب منه.... ارزوی این خونه رو دارم... مال یه ساواکی بوده که پولدار بوده... سنگ مرمر و درو پنجره آلومینیومی دقیقا شبک پولدارای قدیم....

- از کجا میدونی مال یه ساواکی بوده؟

-نمیدونم تخیل کردم

میخنده دستممو فشار میده و میگه تخیلتم قویه... میدونی ادمای که بیشتر تخیل دارن باهوش ترن؟

همون موقع در خونه باز میشه و یه پیرزن از خونه میاد بیرون... میریم سمتش

-سلام حاج خانم وقتتون بخیر شما صاحب این خونه هستین؟

پیرزن لاغر و قد کوتاه خوش رو و خمیده است

-بفرمایید

-شنیدم میخواین طبقه بالا رو کرایه بدین درسته؟

-بله ولی هنوز به بنگاه نگفتیم شما از کجا میدونین؟

-میشه یه نگاهی بندازم؟

-بله بفرمایید

چرخ خریدشو که دستش بود رو میذاره کنار در و داخل میشیم.... یه حیاط بزرگ.... یه باغچه بزرگ با درختای محلی اینجا.... گل محمدی و یاس و گل کاغذی... ته حیاط هم مرغا تو لونشون صدا میکنن.... نه باغچه مرتبه نه حیاط

-شما تنها زندگی میکنید؟

بله بچه هام از این شهر رفتن گفتن طبقه بالا رو به یه زوج جوون اجاره بده تا تنها نباشی

به زور قفل در ورودی رو باز میکنه.... مثل خونه های تو فیلما یه سالن کوچیکه با یه راه پله عریض که به طبقه بالا راه داره...

شما برو بالا ببین من نمیتونم بیام.... البته خرت و پرتای من هنوز اون بالان

از پله ها میرم بالا....

-تو واقعا اینجا رو دوس داری؟ اینجا بیشتر مخروبه است

-نه دوس ندارم... من عاشق اینجام. یه کوچولو میشه تعمیرش کرد اگه مجبور بشم تو این شهر زادگاه موندگار بشم دلم میخواد این خونه رو بخریم....

طبقه بالا یه سالن بزرگ داره که تمام دیوار جلویی درو پنجره است که رو به بالکن باز میشه.... یه سری مبل قدیمی و قهوه ای فکستنی... یه قالی پوسیده لاکی طرح شکارگاه.... برمیگردم به راه پله... یه در سمت راسته که بازش میکنم یه راهروی باریک که از یه در میخوره به یه اشپزخونه بزرگ با کابینتای فلزی درب و داغون یه قالی چروکیده کمدای چوبی پوسیده.... ته ته اشپزخونه دوتا پله هست با یه در.... حموم اونجاس... با کف سرامیک قهوه ای... یه دوش پر از رسوب.... به مدل حمومای قدیم هم رختکن داره....

-این خونه قدیمیا پر از سوسکه میتونی تحمل کنی؟

-اره بابا سوسکه دیگه... مگه چیه

از اشپزخونه میام بیرون یه در سمت راستمه.... وارد میشم یه اتاق 18متری....با یه تخت جیر جیرو.... دو لایه قالی که معلومه یکی یا پوسیده یا تیکه تیکه شده که اینجوری چیدنش.... یه کمد دیواری بزرگ اون ته وباز هم کلی پنجره و در به سمت بالکن.... با این پرده تور چرکای قدیمی.... میرم به سمت بالکن.... یه بالکن بزرگ با یه میز صندلی دونفره فلزی.... وسط شاخ و برگ درختا که کلی صدای مرغ و پرنده میاد... می ایستم لبه بالکن یه لبخند میزنم چشمامو میبندم یه نفس محکم... دستاشو دورم حلقه میکنه...-

- اینجا خیلی قدیمیه مطمینی دووم میاری؟

دستاشو که دورم حلقه شده محکم فشار میدم و میگم امتحانش مجانیه

-مادر جان دیدی؟

صدای پیرزنه از پایین میاد میریم پایین. دم پله ها دوباره میگه پسندیدی

-اره. حالا باید چکار کنیم،،؟

-پول پیش و کرایه رو شماره پسرمو میدم بهش زنگ بزن بپرس... شوهرت نباید بیاد خونه رو ببینه؟ بچه ندارین؟

دستشو محکم فشار میدم.... دستشو دور بازوهام حلقه میکنه و محکم منو به خودش فشار میده.... میخندم و میگم

-من مجردم تنها زندگی میکنم....

پی نوشت:دلم گرفت که از مریضا...بلند شدم دست خودمو گرفتم و بردم یه چیکن استراگانف خودمو مهمون کردم...خدا رو شکر که من کار میکنم و پول در میارم



نظرات() 
نوع مطلب : داستان نوشت 

تاریخ:چهارشنبه 4 اسفند 1395-07:09 ق.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

خاطرات طرحی

-مریض بدون نوبت میاد داخل کلی اصرار میکنه که ازمایششو ببینم ...میبینم بهش میگم دفتر چتو بده دارو بنویسم... میگه نه عصر میرم پیش متخصص

-مریض اومده داخل میپرسم قند و چربی و فشار چی ئاری؟دوتا ورق اتوراستاتین از دوتا شرکت مختلف میذاره رو میزم یکی و نشون میده میگه یکی از این صبح میخورم واسه فشار یکی از این شب میخورم واسه چربی هرچی بهش میگم این دوتا یه قرصن قبول نمیکنه و همونو براش تو دفترچه مینویسم و میره

-پوست دستشو میگیره جلوم میگه ببین لک زده...لکی نمیبینم میگم لک نداری خشکه کرم برات مینویسم...میگه مگه میشه کرمو به کل بدن زد

-بهم میگه تقویتی برام بنویس میگه برا چه...میگه چند وقت پیش رفتم پیش فلان پیرزن تو فلان دهات بهم گفته ضعیف شدی چون طحالت دررفته!!!میگم خب چکارش کرد میگه با یه چوب زد رو شکمم طحالم جا افتاد و یه گرمای زیادی از پاهام زد بیرون!!!

-پسر 18 ساله است از کل سرتا پاشو درد میشماره برام هرچی میگردم از منم سالم تره میگم راستشو بگو چه دارویی میخوای؟میگه یه سرم و 7-8 تا امپول پودری دوتا مسکن سه چهارتا تقویتی

-مریض علایم کامل پیلونفریت توی بارداری رو داره کلی نامه بهش میدم و اینور اونور ثبت میکنم میگه بیمارستان نمیرم به زور میفرستمش بیمارستان دوروز بعد زنگ میزنیم پیگیری و خودش و شوهرش و میخوام هنوز تمام علایمشو داره...میگم رفتی دکتر میگه اره ماما میگم نه متخصص میگه اره ماما میگم نامه رو نشون دادی میگه اره یه نگاهی کرد و گذاشتش کنار یه اب نمک داد گف برو!!!

-دفترچشو میذاره جلوم میگه این ازمایشارو برام جدا بنویس انجام بدم...میبینم مهر ماماست برا همین براش انجام ندادن میگه ویتامین دی رو جدا بنویس...عین احمقا مینویسم....میپرسه ویتامین دی برا چیه از عصبانیت دارم منفجر میشم میگم نمیدونم از همونی که برات نوشته میپرسیدی

-زنه اومده داخل میگم چی شده؟میخانم دکتر دها.نه و.... خیلی ح....



نظرات() 
نوع مطلب : دکتری نوشت 

تاریخ:یکشنبه 1 اسفند 1395-09:04 ب.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

عطر زنی در اسانسور

به دریا

که تورا برای همیشه از من گرفت

تا من بفهمم دریا تو بودی



گاهی بیشتراز انچه که فکر میکنی دوستت دارم

به انکه هیچ عددی به هیچ عددی اضافه شود

طوری که تفریق

به شکل مزخرفی هرز میرود

پس چطور همیشه یازده پاهایت را

درکفش های ورنی مردانه

با زیشت اشتباه میگیرم؟

چطور ساعت پنج عصر که قرار میگذاریم

درکافه

نمیدانم به ساعت کدام کشور منتظرت باشم؟



دوستم داشته باش بی دلیل

با عکس های دونفره ای

که دست انداخته دور تنهایی خود



مونتاژکن مرا

روی لبخند مونالیزا

واز زن بودنم

تابلویی نقاشی کن

که همیشه دیوارها عاشقش میشوند



بگذار دوستت داشته باشم

از شانه هایت سرگیجه بگیرم

از دست هایت که کمربندایمنی ام هستند

درهمه جا

بگذاراز تو بگویم

ازتو بنویسم

درسپیدترین گوشه این کاغذ

وشعر دیوانه ای باشد

که ما برایش در تیمارستان گل میبریم



نگران من نباش

انقدر زیبا شده ام

که وقتی به خرید میروم

مردهای زیادیدرخیابان

سیگارهایشان را

به سلامتی ام روشن کنند



به اندازه تمام برفهایی که در تهران میبارد

دلم برایت تنگ شده است

به اندازه بلندی کاموایی

که در اتاقی سرد

فلسفه ی گرما را میبافد

به اندازه ی حوض بزرگ پارک نیاوران

که درشتی ماهی هایش

درچشمهایم، نهنگ بودند. وبا ته مانده ی نان ساندویچ من

هرروز به عروسی مجللی میرفتند

به اندازه ی سپیدی گیسهای مادربزرگ

که هرروز با کشی سیاه

حلق اویزمیشدند

به اندازه زیبایی سارهای تجریش

که دیگر هیچ چنار پیری نشان از انها ندارد

اندازه یطعم سرخ لبو

در بذاق دهانم

که موذیانه تراوش میشد

ویا اندازه شیطنت پاندول ساعت دیواری

در ساکت مهمان سرای خانه

که دنگ دنگگگگگگگ نبودن من را

به یاد پدر می انداخت

و

چه کسی میداند

من چه اندازه دلتنگ تو میشوم؟

اهام گردی



نظرات() 
نوع مطلب : شعر نوشت 

تاریخ:سه شنبه 26 بهمن 1395-12:22 ب.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

برای ثبت در تاریخ

بعد از 5ماه جنگ و جدل سر شرطای بابا... وقتی با ترس از رشته و کار من پاپس نکشید... جلسه دوم دیدار سختترین شرط بعدی یعنی حق طلاق رو گفتم... بازم پاپس نکشید راحت رضایت نداد ولی بازم موند... میخواستم اگه میخواد بره بره.... یعنی مطمین بودم میره ولی نرفت... من هنوز شک داشتم درموردش ولی دوماه بعد دیگه به طور رسمی اومد خونمون خواستگاری ... شب خواستگاری قرار بود فقط اشنایی بیشتر خانواده ها باشه.... قرار بودچند وقتی خانوادگی رفت و آمد کنیم. تا شناختمون از خانواده هم بیشتر بشه.... تو این فاصله مشکلی براش پیش اومد که سه هفته ای نشد که رفت و امدی اتفاق بیوفته.... تو این فاصله بردمش به زور پیش مشاوره ازدواج... بماند که مشاور منو با خاک یکسان کرد و همه حق ها رو به اون داد ولی تنها چیزی که به نفع من گفت این بود که این خانم از نظر مالی و موقعیت اجتماعی هیچ نیازی به تو نداره و تنها نیازش نیاز عاطفیه.... همین یه جمله ترس رو بدجور تو دلش انداخت... اون راضی ازجلسه مشاوره و من پشیمون.... هفته بعدش رفتم پیش مشاور خودم و گفتم حرفای مشاوره ازدواج به نظرم چرت و پرت بوده.... بعضی از اون حرفای مشاوره رو رد و بعضیا رو تایید کرد.... من از شکم گفتم و ازم خواست تا خوبیا و بدیاش رو بنویسم تا بتونیم درموردشون حرف بزنیم.... نوشتم... خوبیاش کمتر از بدیاش ولی بزرگتر بود... تقریبا مطمین شدم که میتونم باهاش زندگی ارومی داشته باشم...ولی من از اینکه مدام بین بابا و مهندس در نوسانباشم و هرکدوم بخوان حرف خودشون رو به کرسی بشونن خسته شدم... و طی یک اقدام متحورانه برگشتم و به هر دو گفتم خودتون مردونه برید و جنگاتون رو بکنید و هر کسی تو این جنگ پادشاها برنده شد من مال اونم!!! مسخره است هم کار اونا هم کار من ولی من این کارو کردم

تا هفته بعد که با لیستم برم پیش مشاور خودم.... نتونستیم همو ببینیم. بعد از جلسه خواستگاری هم هیچ دیدارخانوادگی اتفاق نیوفتاد...تو این حین و بین بابا خیلی اصرار داشت مثل جلسه بازجویی از اینا که تویه اتاق تاریک چراغ هی عقب جلو میشه بره و باهاش حرف بزنه و بگه تمام این شرطا رو امضا میکنی... البته من از این دیدار و نتیجش کاملا بی اطلاع بودم. چندروز بعد که بابا و با خودش حرف زدم فهمیدم ماجرا اینجوری بوده.... بعد از تمام اصرار های من برای اینکه بابا حرفی از نامزدی نزنه بازهم برگشتهبود و گفته بود هفته دیگه نامزد کنید.... اون هم گفته بود من هنوز مطمین نیستم بتونم دختر شما رو خوشبخت کنم... بعدم بابا سند نمیدونم چی چی اجی رو که شوهرش امضا کرد گذاشت جلو بابام و گفت اینم از شروط.... حق طلاق حق کار حق تعیین محل سکونت حق تحصیل حق داشتن پاسپورت بدون اجازه همسر وووو مهره نصف خونه مادریشو بزنه به نامم!!!

اونهم داغ میکنه و تمام!

دوروز بعد که از دیدارشون باخبر شدم زنگ زدم گفتم زیادی گرد و خاک کردی همه چی تموم شد و رفتم باشگاه

به خودم گفته بود شک کرده گفته بود من سرم زیاد شلوغه... گفته بود وقت ندارم به خودم برسم و البته منظورش این بود که به اندازه کافی زیبا نیستم... گفته بود وقت میخواد که بیشتر فکر کنه و من قبول کرده بودم ولی حتی فکر نمیکردم یه درصد از شکش چیزی به بابا بگه.... بهش گفتم من اگه باشگاه رفتم کلاس زبان رفتم به اصرار تو بود

دیگه حرف نزدیم تا چند روز بعد.... بهم پیام داد تو بی گناه ترین بودی این وسط...میخواست خودشو عاشق و دلباخته نشون بده ولی میدونستم نبود... گفت میره با بابا باز حرف میزنه... گفتم چیزی درست نمیشه... گفتم چرا فکر کردی میتونی به بابای یه دختر بگی دخترت سرش شلوغه چرا فکر کردی میتونی بگی شک داری.... قبول کرد که اشتباه کرده... ولی دیگه چاره ای نبود.... تموم حرفایی رو که خیلی سربسته براش گفته بودم و باز کردم.... گفتم چرا فکر نکردی عجیبه یه دختر حق طلاق بخواد ولی بگه در هیچ صورتی جدا نمیشم حتی اگه خیانت کنی؟ برات عجیب نبود یه دختر حتی به زندگی تو شهرای دورافتاده رضایت بده ولی بگه نزدیک خونوادش نباشه؟ و....

وقتی اینا رو شنید گف چرا مستقیم م بهم نگفتی؟ گفتم چی میگفتم همش تف سر بالا بود... گفت میره که بابا حرف بزنه گفت که هوای منو داره.... گفتم که حالا همه چی تموم شدده.... گفت حالا میفهمه که منو دوست داره... نگفتم که حالا فقط از این ناراحتم که نمیدونم از کی حرفاش دروغ بود.... نگفتم ناراحتم که نمیفهمم از کجا دوست دارماش عادت شد... فقط گوشیمو خاموش کردم



نظرات() 
نوع مطلب : زندگی نوشت 

تاریخ:سه شنبه 26 بهمن 1395-09:27 ق.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

دنیاچشم از ما بر نمیدارد

بگذار شب بیاید و خیابان راخلوت کند

تا تورا ذراغوش بگیرم

تو دیواری هستی که هیچ دری از غمگینی ات کم نمیکند

همیشه چای میخوری و شعر میخوانی

صدای تو دلتنگم نمیکند

تنهایم میکند



هرروز که میخواست خودش را بکشد

دلش فرار میکرد

قایم میشد زیرفرش

توی کشو

لای دفتر شعرش

دلش پرنده بازیگوشی بود که نمیخواست بمیرد



سفید میپوشم تا تظاهر کنم امیدوارم

به جهانی که هنوز میتواند تحمل کند چیزهایی راکه انشان نمیتواند



گاهی میخندم

گاهی گریه میکنم

گریه اما بیشتراتفاق می افتذ

به هر حال ادم

یکی از لباس هایش را بیشتر دوست دارد






نظرات() 
نوع مطلب : شعر نوشت 

تاریخ:شنبه 23 بهمن 1395-10:30 ب.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

رنگ تو

کج و کوله پارک میکنم و چندتا بوق میزنم... طولی نمیکشه که میاد و سوار میشه... دوتایی کر کر میزنیم زیرخنده که من نشستم پشت فرمون... خیلی اروم دنده رو عوض میکنم و راه میوفتم...

_خب خانم میشه دستتونو بگیرم؟

_نه دیوونه تضادف میکنم... خب حالا کجا برسونمتون اقامون.؟

_به به خانمم... هرجاشما بگی...

_پارک همیشگی

_باشه

خیس عرق شدم و خیلی اروم رانندگی میکنم میگم. باید تحمل کنی دیگه فقط تا دنده سه میتونم برم

میخنده

میرسیم به پارک بازم کج و کوله پارک میکنم و میگم بفرمایید ما و ماشین سالم رسیدیم... میخنده پیاده میشه... کیفمو برمیدارم ماشینو قفل میکنم و پیاده میشم... میرمو روی پله ها میشینیم... باد خنکی میاد...

_حالا اجازه هست دستتو بگیرم خانمم؟

قهقه میزنم و میگم بله اقامون و دستشو میگیرم

میگم فکر میکردم این لوس بازیا از ما گذشته باشه... نگاه جلوم میکنم خودمو مچاله میکنم تو بغلشو میگم وای هنوز زانوهام داره ملرزه... مچ دستمم درد میگیره از دنده عوض کردن...

دستشو میذاره روی شونم... میخنده منو محکم به خودش فسار میده و سرمو میبوسه...

دست میکنم توی کیفم و بسته سیگار و فندکو درمیارم

_مگه ترک نکرده بودی

_چرا

_پس این چیه

_بهش قول داده بودم که نکشم ولی حالا که نیس باز میکشم... تو نمیکشی... سیگارو میگیرم سمتش

دستشو از روی شونم برمیداره و میگه چرا منم میکشم

سیگارارو که روسن میکنیم...

از چندماه پیش خیلی شادتر شدی

میخندم و رومو میکنم سمتش لبخند میزنم و میگم حالا تو رو دارم... تو دلتنگیام هستی و این خیلی خوبه


من خوبم انقدر نگرانم نباشم... داره حالم بهم میخوره از خودم... انقدر همه بهم میگن از خودت بگو.... خوبم... دیگه نمیخوام حرف بزنم

_باشه... برای مشکلت نمیخوای ازمایش بدی؟ این سومین باره

_نه دارو میگیرم میخورم.... نمیخوام کسی بهم بگه این دردا مال دخترای مجرده.... بدم میاد یکی اینجوری برام تشخیص بذاره

دستمو میگیره.... گرما و سنگینی دست مردونشو دوست دارم.... چقدر خوبه که هست... خدارو شکر که بغلش هست که ارومم کنه... 8سالی هست که کنارمه... ولی الان حضورش بیشتر شده... هرلحظه و هرجا



نظرات() 
نوع مطلب : زندگی نوشت 

تاریخ:شنبه 23 بهمن 1395-03:41 ب.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

هیچکس مراقب سایه ها نیست

درمن اواز زنی ست

که درباوری سخت مرده اند

درغیرتی که درخانه خاک خورده

در عشیره ای که زیبایی اسب ها

ازلبخندهای زن

بیشترجلوه داشت

پنجره راباز میکنم

حواسم را پرت میکنم بین شلوغی شهر



تنهایی کفشش را میپوشد

کیفش رابرمیدارد

میرود سرکار

برمی گردد

به سیگارش پکی عمیق میزند

قرصش را میخورد و تخت میخوابد

تنهایی یک زن است



برای تنهایی ام

میزی رزرومیکنم درکافه ای شلوغ

این سوی میز منم

انطرف زنی که بی شک عاقل نیست



صدای تلویزیون را کم کن

وبه من بیشتر از گوینده خبر گوش بده

چه خبری بزرگتراز اینکه

دلم برایت تنگ شده است



درست اندازه ی مهربانی ات از تو دورم

وتوبه اندازه ی دلتنگی ام

دورتر از تمام مهمان ها درعکس ایستاده ای

وکالت میدهم به مردی

که قراراست لهجه ی عربی اش

مرادرقاب عکس

کنارتو بنشاند



من بلوطم

واتش گرفتنم حتمی ست

وقتی خوشبختی ام رابا مردی قسمت کردم

که ظرافت دستهایم را نمیفهمید

وخانه رابا جنگل اشتباه گرفته بود



بدون اجازه بیا به دیدنم

که اینهمه سال من هم

بدون اجازه دوستتداشتم



صدای من به تو نزدیکتراز دستهایم بود

وقتی پشت فرمان ماشینت نشسته ای

وگریه میکنی تمام طول راه را

توباید خیلی وقت پیش از مردنت

ازاین شهر میرفتی

درست قبل از عاشق شدنت

درست قبل از خرید حلقه ی ازدواج



اجازه بده

زیبایی ام راترک کنم

وانقدردوستت داشته باشم

که به زنی دیگر فکر نکنی


نتیجه تصویری برای هیچکس مراقب سایه ها نیست



نظرات() 
نوع مطلب : شعر نوشت 

تاریخ:یکشنبه 17 بهمن 1395-09:36 ب.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

زنی با چکمه ساق بلند سبز

نتیجه تصویری برای زنی با چکمه ساق بلند سبز


داستان کوتاه...دوسش نداشتم البته من داستان کوتاه خیلی دوس ندارم


نظرات() 
نوع مطلب : کتاب نوشت 

تاریخ:یکشنبه 17 بهمن 1395-08:47 ب.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

دست نیافتنی

پاس رو رد میکنم و سریع راه میوفتم به سمت بابا...میرم تو مطب و میگم بهش زنگ بزن بگو دارم میرم پیشش...میگه نه این خیلی لاس میزنه خودم باهات میام...اولین باره که اینو میگه میگم...اخه کی با من لاس میزنه؟تو دلم میگم با این قیافه هپلی بدون ارایش ابرو های دراومده صورت اصلاح نشده هیچ مردی نگاهمم نمیکنه چه برسه لاس زدن...

وارد که میشیم من و بابا رو میبره تو دفترش...احوال پرسی معمولی بعدم شروع میکنه حرف زدن و همزمان کار منو انجام میده...چیزی نمیگذره که به بابا زنگ میزنن و مجبور میشه بره...شروع میکنه باهام حرف زدن...چکار میکنی خانم دکتر ؟برنامت چیه؟

-فعلا که کار میکنم

-این گوشی که خریدی خیلی بی کیفیته

-میدونم ولی با حقوقی که من میگیرم بیشتر از این نمیتونستم بخرم

-بابا شما که رو گنج قارون نشستی...از موقعیت بابا استفاده کن

-پول بابا مال خودشه ولی به من ربطی نداره

-اخرش که چی؟

میدونم منظورش چیه و میگم:اومدیم و فردا تمام اموالشو بابا بخشید...به منم هیچی نمیتونه برسی

-یعنی شما هیچ اعتراضی نمیکنی؟

-نه پول خودشه...میل خودشه چجوری خرجش کنه به من ربطی نداره

-این مناعت طبع شما رو میرسونه ولی هیچ برنامه ای نداری برا ایندت برا سرمایه گذاری؟بابا موقعیت خوبیه...دیگه حداقل جوونیتو نذاری

-من دخترم خیلی تو فکر بیشتر کار کردن یا سرمایه گذاری نیستم...داداش یه فکرایی داره و از این کارا میکنه

-خب کار نکن ولی از بابا پول بگیر و با حقوق خودت سرمایه گذاری کن

-سرمایه گذاری یه مغز اقتصادی قوی میخواد که من ندارم

-تو فکر ازدواج نیستی؟

میخندم و میگم بابا رو اینجوری نبینید خیلی سختگیرتر از این حرفاس

-میگه تو همه چی داری خانواده متول کار درس الان بهترین گزینه برای ازدواج واسه یه پسری...

-بلندتر میخندم و میگم شغل ما یکم سخت تر از اون چیزیه که شما فکر میکنید همین باعث میشه کمتر کسی بیاد سمتم

-یعنی دخترای مجرد دکتر زیاد ترن؟

-اره بیشتر از نرمال جامعه

-مطلقه یا مجرد؟

-هردو

-یعنی بعد از ازدواج بین شوهر و کار بازم کارو انتخاب میکنن؟

-لزوما نه ولی مرد سنتی ایرانی همیشه یه زن دکترو بالاتر از خودش میبینه خیلی وقتا این باعث جداییشون میشه

-خب پس پزشک میخوای؟

-نه اصلا با مردای پزشک ابم تو یه جوب نمیره

-پس چرا انقدر دس دس میکنی؟

بلند میخندم و میگم بابا همه رو رد میکنه بس که سخت میگیره به من ربطی نداره...از مرحله بابا رد نمیشن که به من برسن

-پس خودت کسیو خواستیو بابا نذاشته؟

میخندم بازم

-مگه میشه؟تویه خط صافم که بری و بیای حتما کسی بهت پیشنهاد داده و بهت علاقه مند شده...من همیشه فکر میکردم شما بهترین گزینه برای ازدواج با یه پسرید

بلند میشم...تمام حس های مسخره دنیا ...دردهای دلم و پشت لبخندهای گنده و قهقهه های بلند پنهون میکنم و میگم نه من یه دختر ترشیدم که هیچ کس بهم پیشنهاد نداده شما یکیو پیدا کن من قول میدم نگم نه

بهت زده و گیج نگاهم میکنه...

خداحافظی میکنم و میزنم بیرون...

میرسیم خونه سر میز ناهار که اینارو تعریف میکنم مامان میگه:ماسخت میگیریم؟چرا انقدر خودتو دست کم میگیری؟

میگم شما درو رو خودتون بستید با هیچ کس رفت و امد نمیکنید فقط خودتونو میبینید خودتونو خیلی دست بالا میگیرید...

همه میدونن اگه کسی به بحث ادامه بده دعوا میشه...فقط یه نگاه تحقیر امیز و عاقل اندر سحیف و خاک تو سر بدبختت کنن به من میکنن به غذا خوردنشون ادامه میدن



بعدا نوشت:یکی از دوستان یه نظر خصوصی درمورد کلمه ترشیده مه من اینجا استفاذه کردم گذاشتن و منو شماتت کردن... نمیدونم شاید من بد نوشتم... من این کلمه رو برای اون ادم اندازه فرهنگش وبا حالت طنز بیان کردم



نظرات() 
نوع مطلب : زندگی نوشت 



  • تعداد صفحات :21
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...