تبلیغات
روزهای یک دکتر غریب



Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:سه شنبه 30 شهریور 1395-07:40 ق.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

حالا من یه دکترم

حالا من یه دکترم...
دیروز اخرین روز اینترنی من تموم شد...هنوز هم وقتی شبا توی تخت خودم میخوابم و قرار نیست از خواب بیدار بشم خدارو شکر میکنم...چقدر سخته رفتن از شهر غریب...شهری که بهترین سالاهای عمرم و اوج جوانیم رو توش گذروندم...شهری که توش بزرگ شدم...عاشق شدم...دکتر شدم...حالا شهر زادگاه بیشتر برام غریبه...حالا این شهر بیشتر مال منه...انگار حس یه ادمسرگردونو دارم که مطعلق به هیچ جا نیس...دل بستم به دوسال دیگه و رزیدنتی ککه باز دور بشم از شهر زادگاه...رزیدنتی شهر غریب خوب نیست پس بر نمیگردم به این شهر...ولی بازم  دور میشم از شهر زادگاه و زندگی مستقل خودمو پیدا میکنم
چه روزهایی گذشت تو شهر غریب...فقط 19 سالم بود ولی خالا 26 سالمه...هرچند زودتر از هم دوره ای هام تموم کردم ولی بازم طولانی بوده
ترم اول پر از روزای غریبی و سختی
ترم دوم پر از شیطونی 
ترم سوم خونه گرفتم و از خوابگاه اومدم بیرون
ترم چهارمسفر و خنده
ترم پنجم روزای عاشقی و علوم پایه
فیزیوپات به مسخره بازی کورس هارو گذروندیم و نفهمیدیم چی میشد
استاژری روزای اول بیمارستان و حس مسئولیت و حس دکتر واقعی
اینترنی پر از ترس و بی خوابی و گریه
همه این روزا گذشت...عمر ما گذشت...هفت سال درس خوندیم که بازم در برابر بدن پیچیده ادما هیچه...حالا دیگه باید دکتر باشیم و میئولیت کارامون رو برعهده بگیریم...حالا ترس ها بیشتر میشه...حالا دقت ها بیشتر میشه
دلم برای این روزا...تمام روزای خوب و بدش تنگ میشه...دلم برای دوستایی که جای خونواده رو برام پر کردن تنگ میشه
خدایا دلم رو پر از شادی کن و تحمل دلتنگی ها رو اسون کن


نظرات() 
نوع مطلب : دکتری نوشت 

تاریخ:چهارشنبه 17 شهریور 1395-07:31 ب.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

شوهر

س از محدود دختراییه که مدام درمورد شوهرش حرف میزنه...هنوز یه ماه از ازدواجش نگذشته و تنها حرفی که داره بزنه درمورد شوهرشه...دخترا شاید درمورد دوست پسراشون زیاد حرف بزنن ولی معمولا روی شوهراشون خیلی غیرت دارن و کمتر درموردشون حرف میزنن و کمتر به دوستای مجردشون معرفی میکنن

بچه های پزشکی میدونن که فیلد بهداشت یکی از بخشاییه که تو تایم بیکاریت خیلی زیاده...صبحا لازم نیس عجله بکنی تا قبل از اتند به بخش برسی و همه مریضها رو دیده باشی...مریض دیدنی درکار نیس...فقط هراز گاهی با چندتا از مراجعین برای مراقبت حرف میزنی و چندتا پرونده میخونی...پس عملا من و سحرفای زیادی واسه گفتن داریم...انقدر که توی این 17روز من همش دارم غکر میکنم هیچ مردی هست که بتونه اخلاق بیخود منو تحمل کنه یا نه

س مدام داره با شوهرش حرف میزنه حتی وقتایی که فقط یه ربعه از خونه زده بیرون بهش زنگ میزنه و میگه که چکار میکنی...من نمدونم اخه تو نیم ساعت چه کاری داره بکنه..وای من از تلفنی حرف زدن متنفرم...فوقش یه هفته بتونم این کارو کنم اونم با کسی که نزدیکم نباشه که از همه زندگیم مطلع نباشه

گفت هر جا میرن باهم میرن...هر جا میرن کنار هم میشینن گفت نمیتونه تحمل کنه برن جایی و شوهرش دور ازش نشسته باشه...واااای من مرگم اینه که یکی مدام بهم چسبیده باشه هرجابرم بیاد هرچی میکنم ازم بپرسه...

وای من وقتی برم رو سایلنت دیگه تمومه از دیوار صدا در میاد از من در نمیاد...هیچ کس نمیتونه بیاد طرفم هر کس نزدیکم بشه باهاش بد برخورد میکنم و میزنم توی ذوقش و صد البته ناراحتش میکنم...خیلی زود بیحوصله میشم...خیلی زود حرفای مشترکم با ادما تموم میشه...اطرافیا ن خیلی وقتا بهم میگن که مهربون و اروم نیستم ولی مریضام اکثرا میگن دکتر مهربونی هستم...من عادت کردم تنهابرم پارک تنها برم کافه تنها برم رستوران...بشینم یه گوشه و توی سکوت محض کتاب بخونم...تحمل ندارم یکی مدام بهم چسبیده باشه...

خلاصه اینکه اخلاق مزخرفی دارم فکر نکنم کسی بتونه تحملم کنه...اصلا من جز اون ادمایی هستم که نیمیه گم شده ندارن...اصلا خدا منو کامل افریده...دیدین یه سری از زنا هیچوقت ازدواج نمیکنن و وقتی نگاهشون میکنی اصلا ادم زندگی مشترک نیستن...من از اونام...خدا تو خلقت من مونده نمیدونه چجوری یکی خلق کنه که منو تحمل کنه



نظرات() 
نوع مطلب : زندگی نوشت 

تاریخ:دوشنبه 15 شهریور 1395-04:19 ب.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

انتقام

نفهمیدم برای چی رفتم سراغش...میخواستم از خودم انتقام بگیرم یا اون یا دنیا....بهش گفتم بیاد کجا...بهش گفتم یه شیشه از بهترین الکلی که میشناسه بیاره...جلوی همون خونه قرار گذاشتم...خونه بچگی هام...

بهم گفته بود اون خونه رو خراب کردن...ولی من دیده بودمش تو اون خونه...همون پله ها...فقط نو شده بود...همه وسایل شیک و جدید...یه زن اونجا بود...یه زن چاق و جوون...احتمالا یکی از همون 97درصد...بهش گفتم بره...گفتم بابامو به من برگردونه... بچگیمو برگردنه...ولی فقط نگاهم کرد...صدای ماشین بابا رو که شنیدم زدم بیرون...بارون که نه سیل میبارید...خداروشکر...حالا هرچقدر میخواستم میتونستم گریه کنم.. ماشینای زیادی ایستادن و بوق زدن...راه افتادم به سمت نا کجا...حالا ترسم داشت اضافه میشد...نمیدونستم کجا میخوام برم...یه نفر دنبالم بود...میدیدمش...یه دوربین داشت...برگشتم و گفتم چی از جونم میخوای...گفت فقط یه سوال...انتقام من شروع شده بود...لبخند زدم و لوندی کردم...گفتم بپرس...گفت تو مال شهر غریبی...چیکار داشتم میکردم... معلوم بود.. یه دفه یادم افتاد...باید میرفتم سمت امامزاده...اونجا میتونستم بمونم...راه افتادم...صدام کرد ..پرسید... حرف زد...ولی فقط سکوت بود

پله های امامزاده رو بالا رفتم...برخلاف همه خواب هام خلوت و ساکت بود...بالای پله ها که رسیدم خوابم برد...رطوبت و خیسی خودم و هوا و خستگی زیاد باعث شده بود خوابم ببره...بیدار که شدم دیر شده بود...هوا داشت تاریک میشد...هنوز همون مار توی قلبم چمباتمه زده بود...بهش زنگ زدم...گفتم که میام...گفت که دوسم داره گفت که از هیجان قلبش داره میزنه...گوشیو قطع کردم...اره دوسم داشت...هنوزم داره ولی من دوسش داشتم دیگه ندارم...بس که همه جلوی قلبمو گرفتن نذاشتن زندگی کنم دیگه نتونستم تحمل کنم...سرد شد قلبم...یه مار توش خونه کرد...راه افتادم...هروقت اونو یادم میوفتاد از اخر بود...از روزی که تموم شده بودیم...بعد میرسید به قرارامون توی ماشین...وقت دنده عوض کردن دستمو میبوسید...خسته که بودم سرمو میذاشتم روی پاهاش...دستاش از صدتا مخدر ارام بخش تر بود...اخر سر میرسیدم به روز اول...به لبخندی که اونو عاشق من کرد

زنگ زدم و درو برام باز کرد...خیس عرق بود...لباسامو دراوردم و رفتم جلو پنجره...خونه بچگیام معلوم بود...من فقط یه سوال داشتم...چرا برای من گناه بود ولی برای یه مرد ثواب...دستمو گرفت...گفت دوسم داره...گفت بعد از این همه سال بهم وفادار بوده و خوشحاله که من حالا خواستم که باهاش باشم...بوسیدم....بغلم کرد...منو برد توی اتاق

از لذت میلرزید و عرق میکرد...عاشق بود...یخ کرده بودم...اون پر از گرمای عشق بود و من پر از انجماد انتقام از نمیدونم کی...بهم التماس میکرد که حرف بزنم...ولی من فقط نگاهش میکردم...چشمامو که بستم اشکام جاری شد...دیگه دست خودم نبود...دیگه جای پشیمونی نبود لجبازی من با تمام مردای دنیا کار دستم داده بود...مثل بارون صبح اشکام جاری بود...اون گناهی نداشت...فکر میکرد این اشکا از لذتهفکر میکرد از درده...اره درد داشتم اما توی قلبم...خسته تن سرد منو بغل کرد و گفت که همیشه دوسم داشته...گفت که میدونه نمیتونم حرف بزنم...گفت میدونه که منم اونو دوس دارم...خیلی مسخره بود...تو اون لحظه انگار خدا ایستاده بود روبروم...بهم میگفت من به فکر ادمای مریضم...جوونای بیکار...ادمای گشنه...درد دار...زجر کشیده...غم دار...تنها...توهم به چیزای مهمتر از خودت فکر کن...من وقت فکر کردن به تو رو ندارم...ولی من اینجا توی بغل اون داشتم فقط به بی دردی خودم فکر میکردم و اشک میریختم...داشتم نقش خودخواه ترین ادم دنیا رو بازی میکردم

خوابش که برد...اروم از بغلش اومدم بیرون...لباس پوشیدم و رفتم دم پنجره...خورشید داشت درمیومد...پرنده ها داشتن میخوندن...خونه بچگی هام هنوز اونجا بود...هنوز من دردی از این دنیا کم نکرده بودم...فقط مار توی قلبم بیشتر پیچیده بود و به قلبم فشار میوورد...رفتم دستشویی...همیشه میگفت عاشق موهامه...میگفت زن یعنی موی بلند...دیشب مدام سرشو میکرد تو موهام...حالا این موها اضافه بود...تیغ ریش تراشش رو برداشتم...تمام موهام رو زدم...6-7 سالی بود اصلا کوتاه نکرده بودم...موهام ریختن کف دستشویی... بعد ناخن گیرو برداشتم و ناخن های تازه رنگ شده و بلندم رو از ته چیدم...لباس پوشیدم و یه نامه کوتاه و دور شدم از اون خونه و خونه بچگی و تمام رویا ها و خواب ها...دور شدم از تمام بی دردی هام

منو فراموش کن...من انتقاممو از خودم گرفتم



نظرات() 
نوع مطلب : داستان نوشت 

تاریخ:شنبه 13 شهریور 1395-07:22 ق.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

لانتوری را نبینید!

میشینم تو اتوبوس و راه میوفتم...اینبار تو منتظرم نیستی...هیچکس منتظرم نیست...ولی بازم صدای کسایی که داد میزنن تهران منو وسوسه کرد...اینبار خیلی بی گدارتر و یه دفه تر تصمیم گرفتم...حالا سوار اتوبوسم و نصف راهو اومدم...نمیدونم میخوام برم توی این شهر پر از سیاهی چکار کنم...نه جایی رو بلدم نه بلیط تیاتر و سینما دارم....از تمام مردم این شهرمیترسم...توی برق افتاب همه جاش برام تاریکه...ولی بازم راه میوفتم...شاید تهران به من این اجازه رو میده که گم بشم...از خودم دور بشم...از همه دور بشم...گاهی اجازه میده تا برسم به تنهایی که میخوام و شکر کنم بخاطر داشتن دوستان و خونوادم.. اینکه واقعا تنها نیستم و کسایی هستن که حمایتم کنن....هرچند هر رابطه طبیعی روزهای تاریک و سیاهم داره

بعداز چند وقت دوباره زنگ زد

گفت تو فرق داری

گفتم چرا با دخترای اطراف تو فرق دارم ولی با دخترای اطراف خودم یه شکلم...

گفت من دوتا دیگه از دخترای دیگه بیمارستانتونم دیدم...گیر افتادم...تو پاکی ولی اونا نه

گفتم چرا؟چون مثل خودتن؟

گفت کمکم کن خواهرمو نتونستم راضی کنم همش میگه تو فرق داشتی

گفتم من؟هیچ فرقی ندارم منم یکیم مثل اونا...چی داشتن که فهمیدی دخترای خوبی نیستن؟

گفت دختری که 11شب میره خونه دختری که تا صبح هی انلاین میشه...بعدم هی ادعای پاکی میکنه

گفتم خب منم 12شب هم رفتم خونه...همیشه هم تا صبح انلاینم

گفت رخساره مسخره نکن انقدر شعور دارم که ادما رو تشخیص بدم

گفتم اره خب راست میگی ادمای جنس خودتو بهتر میشناسی

گفت تو چرا انقدر اصرار داری که بگی بدی..؟.

گفتم اصراری ندارم چیزی که هستمو میگم

گفت دقیقا...پای هرکاری که کردی وایمیستی و ابایی نداری که بگی

گفتم اره من هیچوقت نگفته بودم گ.و.ه خوردم تا روزی که یه مثلا مرد مثل تو مجبورم کرد صدبار بگم

گفت ماجرا چی بوده

گفتم ماجرا رو برات گفتم...همون که به نظر تو بی اهمیت ترین مسیله دنیاست

گفت اها اونو میگی. حالا به من کمک میکنی؟

گفتم نه متاسفم

قطع میکنم...از اینهمه محکم بودن خودم تعجب میکنم...ولی نمیخوام یبار دیگه مجبور بشم بگم گ.و.ه خوردم...من فقط خواستم همونجوری که میخوام زندگی کنم...نذاشتن...حالا هم سر لجبازی نمیدونم باکی میخوام اینجوری زندگی کنم

هیچی نمیدونن...فقط همیشه با تو فرق داری شروع میشه و به تو هم مثل بقیه ای ختم میشه...اره متاسفانه منم یه دخترم مثل بقیه دخترای این مملکت...تازه اخلاقای بیخودمم خیلی زیاد تره...شاید بدم نباشه ادما زودتر میرن و من برام مهم نیست

با صدای زنگ گوشیم بیدار میشم...تو بعداز مدتها زنگ زدی...من تو رو از خودم روندم...توهم رفتی...توهم فرق داشتی...به نظرم احترام گذاشتی...ازم میپرسی کی میای تهران....دلم هری میریزه...بعداز اینهمه وقت

میگم چی شده

میگی میخواستم ببینمت...

میگم پس حتما یه چیزی شده

میگی نه فقط گفتی داری فارغ التحصیل میشی...بعد دور میشی از تهران شاید دیگه نبینمت...

میگم نمیدونم...جور شد خبرت میدم...امروز میری سر کار؟

میگی نه امروز اف شدم

میگم باشه خبرت میکنم خدافظ

نمیدونم چرا هیچی نمیگم...نمیگم که نزدیک تهرانم....نمیگم که دلم برات تنگ شده...میخوام تنها باشم...سکوت...مجبور نباشم حرف بزنم...سکوت



نظرات() 

تاریخ:پنجشنبه 11 شهریور 1395-04:46 ب.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

دیگری

کشیک اطفال بودم...مریض من نبود ...اما اومدن چند نفر از حراست وبعد هم اومدن پلیس توجه من هم به اون مریض جلب شد...رفتار پرخاشگرانه مریضو همراه مریض و وجود پلیس توی اورژانس منو ترسوند...قلبم شروع کرد به زدن...همه اون صحنه ها باز هم داشت برای بار صدم تکرار میشد...مرد همراه مریض شروع کرد به داد ردن...پلیس به زور مرد رو برد به سمت اتاق پلیس و یه پلیس دیگه رفت سراغ زن و شروع کرد چیز هایی روی یه برگه نوشتن..جلوی ترسم رو نمیتونستم بگیرم پس پشتم رو کردم به مریض و رومو کردم به اینترن اورژانس و پرسیدم مریض چه مشکلی داشته؟

-کانسر اند استیج کبد...سی ساله..اونم بچشه

-هپاتیت؟

-از پونزده سال پیش

-چرا اون طرف اورژانس بستری شده؟

-چون با تروما اومده...شوهرش زدش

-شوهرش زدش؟کانسر اند استیج کبد؟

-اره دیگه

-حالا چرا شوهره رو پلیس برد؟

-شوهرش نبود که...دوس پسرشه...از دیروز تا حالا مونده کنارش و ازش مراقبت میکنه و کاراشو میکنه

قلب من هنوز تند میزنه...هر لحظه اشک توی چشمام جمع میشه و فقط تلاشمو میکنم که این ترس رو قورت بدم...میرم به سمت ایستگاه پرستاری و دنبال قرص میگردم...دوتا قرص میذار زیر زبونم...تلخی قرص حالم رو بد یکنه ولی بهتر از اینه که وسط اورژانس بزنم زیر گریه...یه دفه صدای خفه افتادن چیزی روی زمین رو میشنوم...مریض از روی تخت بلند شده تا بله دنبال مرد ولی با صورت پخش زمین میشه

وحشت زده نگاه صحنه میکنم

-کانورژنه

برمیگردم و نگاهش میکنم...یکی از پرستاراست...نمیدونم این کادر پزشکی تا کی میخوان همه چیز رو تظاهر بدونن...فشار های روحی هم درمان میخوان...پرستارها کمک میکنند و مریض رو دوباره میذارن سرتخت...مریض بسته میشه به تختش...مدام جیغ میزنه که بذارید برم...بچه 7-8 ساله که همراه بیماره میزنه زیر گریه...یکی از بیماربرها بچه رو بخغل میکنه و میبره به ابدارخونه ...مریض یه امپول هالو پریدول دریافت میکنه ولی اروم نمیشهنمیفهمیم چطور چند دقیقه بعد دست هاشو باز میکنه و از تخت میاد پایین...همونطور که جیغ میزنه چهار دست و پا روی زمین راه میوفته...پرستارها میرن و مرد همراهش رو از اتاق پلیس میارن...مرد بلندش میکنه و میبرش روی تختش و ارومش میکنه...من هنوز حالم بده...از صحنه روز میشم ...سعی میکنم خودم رو اروم کنم ...اروم نمیشم...نمیتونم از اورژانس بزنم بیرون...یکم که میگذره در همون حالی که اشکامو قورت میدم...صدا میزنن اینترن اطفال...یه بچه 3-4 ساله رو میبینم که اورژانس شهر اورده و چند تا پرستار افتادن روش و دارن مانیتورش میکنن و بچه در همون حالت داره تشنج میکنه..بچه دیازپام و فنی تویین گرفته و هنوز داره تشنج میکنه...صبر نمیکنم و زنگ میزنم به اتند اطفالوقتی میگم استاتوس سیژر میگه خودم میا...تقریبا یه ساعتی که بالای سر مریض میمونم..یادم میره گریه کنم...یادم میره که بغض کنم..یادم میره که به خودم فکر کنم



نظرات() 
نوع مطلب : دکتری نوشت 

تاریخ:سه شنبه 26 مرداد 1395-05:34 ب.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

هیچوقت نپرس

-چرا منو برا ازدواج انتخاب کردی؟

چرا نداره خب کس دیگه ای نبوده...بهش گفتن بیا این دختره رو ببین اونم اومده...بعدم خونوادش گفتن خوبه اونم پیش رو گرفته

-چرا میخوای ازدواج کنی؟

چرا نداره خب میخواد زن بگیره دیگه مثل همه

-تو گذشته چجوری بودی؟

اینو اصلا نپرسید...گندش بالا میاد...بعد دیگه نمیشه جمعش کرد...دیگه گند کاریش زیاد بوده...بعدم درکمال افتخار میگه من یه دختر افتاب مهتاب ندیده میخوام

-چرا یه دختر نمیتونه همه کاری تو گذشته کرده باشه ولی یه پسر میتونه؟

چرت ترین جواب های ممکن رو میده...چون خوبه یه پسر تو این چیزا تجربه داشته باشه ولی یه دختر خوب نیست همه تجربه ای داشته باشه باید بار اولش باشه اصلنم انگار نه انگار که ذات هر دو ادمه با نیازهای اولیه یکسان



نظرات() 
نوع مطلب : زندگی نوشت 

تاریخ:جمعه 15 مرداد 1395-10:07 ب.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش ...بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش

مریض جدید تخت اکیوت...میرم بالای سرش...مریض خوشحاله نمیدونم چرا تو بخش اکیوت بستری شده...شرح حال میگیرم...خانم جوون چاق با احساس تنگی نفس و سنگینی روی قفسه سینه...قیافش برام اشناس...مانیتور رو وصل میکنم...همه چی خوبه...اکسیژن میذارم که میپرسم شما از پرسنل هستید؟

میگه بله
دکتر میاد و شرح حال میگیره و یکم باهاش حرف میزنه...معاینات رو دکتر انجام میده...سمع ریه ها بنویس کلیر خانم دکتر
-واقعا؟چقدر خوب اخه روزی دوپاکت سیگار میکشم...میخنده...دکتر میپرسه جدی؟...یخنده و میگه خانم دکتر ننویسی تو پروندم...میگم باشه...دکتر میگه پرونده رو بیار خانم دکتر تا اوردر بذاریم...
-ببخشید خانم دکتر میشه لطفا پرده رو بکشید
لبخند میزنم و پرده دور تخت رو میکشم...
با دکتر میریم کنار و میگه هیچیش نیست فقط عصبیه ولی خانم دکتر اوردر اولیه رو براش بذار...مینویسم و نگاه دکتر میکنم دکتر جوونی که موهاش خیلی زود سفید شده...مرد خیلی اروم...اموزش عالی...حرف بی ربط نمیزنه و فوق العاده با شخصیت
کنجکاو میشم درمورد زنی که سیگار میکشه...زنی که سیگار میکشه یعنی همه چیزشو باخته...میرم بالای سرش...پشت پرده...اول حالشو میپرسم...گوشیش مدام زنگ میخوره و براش پیام میاد...ازش میپرسم چه سیگاری میکشی...میگم من چی میکشم...میگه از سیگار من هیچوقت نکش خیلی معتاد میکنه به منم گفتن ولی گوش نکردم...خودش حرفشو  ادامه میده
-من خودم شوهرمو ترک دادم...حالا خودم سیگاری شدم...هر وقت میرفت سر سیگارش سیگارش رو ازش میگرفتم و یه مشت پسته میریخم تو دستش...
-ولی اخر اون ترک نکرد و تو سیگاری شدی...
-نه ترک نکرد...ترکم کرد...مچشو با یه دختر گرفتم...عاشق و معشوق بودیم...22سالم بود که ازدواج کردیم خیلی همه میخواستیم
-پس چی شد؟
-ده سال زندگی کردیم...دختر دار شدیم...ببین دخترمو...
عکس دخترشو نشون میده یه دختر 8-9 سالش
-خداحفظش کنه
-بعد از اون نتونستم دیگه باهاش کنار بیام...چاق شدم...سیگاری شدم...طلاق گرفتم
غمزده میگم...همه مردا همینن...سرنوشت همه زنا همینجوریه...همین دکترا و پرستارایی که اینجان کم کثافت کاری میکنن
-طلاق که گرفت دکترا و پرستارا ولم نمیکردن...هرروز یکیشون بهم پیشنهاد میداد...ولی دخترم...بخاطر اون نمیتونستم دست از پا خطا کنم..بیمارستان پر از کثافت کاریه...
-میدونم...البته دخترا هم کم کثافت اری نمیکنن ادم یه چیزایی از اینا میبینه که شاخ درمیاره...
یکم گپ میزنیم...گوشیش مدام پیام میاد...یکم که میگذره یکی از پرستارای مرد میاد بالا سرش پشت پرده و من میرم بیرون...میرم و میشینم پیش دکتر
میگم باید بره پیش روانپزشک...
-ما ادما مشکلات رو الکی بزرگ میکنیم...سیگار میکش یعنی چی؟
-خب اقای دکتر هر ادمی یه ظرفیتی داره...بعضی ادما شاید مشکلاتشون کوچیک باشه ولی ظرفیتشونم کمه
-خانم دکتر این حرفا نیس...اگه خدا تو زندگی ادم باشه همه مشکلات کم میشه
لبخند میزنم و فکر میکنم...این مرد چقدرارومه


نظرات() 
نوع مطلب : دکتری نوشت 

تاریخ:سه شنبه 12 مرداد 1395-05:44 ب.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

صبری عطا کن

تا پیامشو میخونم راه میوفتم...حالا میدونم هر خریتی ممکنه بکنه...یه بسته سیگار میخرم و سریع راه میوفتم...

میرسم میبینم نشسته و صورتش خیس خیسه...صورتش هیچ حالتی نداره ولی اشکاش داره میرریزه...کیفمو میذارم رو مبل...مشینم کنارش...چشماشو باز میکنه...

-صورتش یه لحظه از جلو چشمام پاک نمیشه

چی دارم بگم؟

-قرصات کجاس؟

با سر اشاره میکنه به میز اتاقش...بلند میشم میرم یه قرص میارم

-اینو بذار زیر زبونت

هنوز اشک میریزه...اطاعت میکنه و میذاره زیر زبونش...میرم تو اشپزخونه و یه لیوان ابمیوه براش میریزم...دستام میلرزه

-خیلی مسخرس نه؟...همش صورتش جلو نظرمه...قیافش... لهجش...حرفاش...حرفای همشون ولی اون از همه بیشتر...انگار همش جلومه...انگار هرروز با اون اخم مسخره ایستاده جلوم و داره به من توهین میکنه و این منم که هیچ کاری از دستم برنماد و همش دارم میشکنم

لیوانه ابمیوه رو میدم دستش

نگاش میکنم...هنوزم داره اشک میریزه...انگار این دریاچه رو پایانی نیست...بی صدا لیوانو بهم بر میگردونه...حالم طوری نیست که بیشتر از این بتونم بهش اصرار کنم...

میرم سمتش و بغلش میکنم...هیچی ندارم بگم...

-برام یه فیروزه خریده بود...گردنبند...یه فیروزه تراش نخورده با یه بند بلند...یه فیروزه که یه سمتش ابی بود یه سمتش سبز...گفت نمیدونستم فیروزه چه رنگ دوست داری واسه همین اینو برات خریدم...گفت فیروزه چشم زخمو دور میکنه...شب بود...میخواستم برگردم خونه ...خندیدم و گفتم بادمجون بم افت نداره...گفت انقدر خودتو کم نبین...گفتم کم نمیبینم ولی واقعیت زندگیمو میبینم...گفتم برام ببندش...اومدم سمتم تاببندش...صورتامون رو بروی هم بود...

محکم تر فشارش میدم...حالا منم دارم همراه اون اشک میریزم

-دوسش داشتم...اومد سمتم بوسیدم...خیلی اروم...بعداز مدتها یه حسی توش بود...بعد از مدتها پاهام سست شد...نفسم بند اومد...مسخره بود...یه بوسه کوچیک ولی شیرین...اومدیدیم از پارکینگ بیایم بیرون یه ماشین نزدیکمون شد...خندید...برگشت و گفت میدونی یه بوس دیگه باید بهم بدی؟

خندیدم...اومد سمتم...ایندفه طولانی تر بوسیدم...بازم همون حس بود...حسی که فکر نمیکردم دیگه هیچوقت برام تکرار بشه...باز اومد از پارکینگ بیاد بیرون باز ماشین اومد...برگشت سمتم...حالا دیگه نمیخندید...گفت خیلی سیگار میکشی؟خندیدم و گفتم بهت که گفتم تو هم بکش...غمزده گف تا سه نشه بازی نشه...بازم منو بوسید با ارامش بیشتر با حس بیشتر...انگار از زمین جدا شده بودم...انگار همون لحظه داشت روحم از بدنم پرواز میکرد...یه دفه صدای یه ترمز وحشتناک اومد...ترسیدیم...

هق هق گریش بلند میشه دیگه نمیتونه حرف بزنه...دوباره بغلش میکنم...از اینجا به بعد ماجرا رو میدونم...از این جا به بعد ماجرا ست که کابوس هاشو میسازه...اون سرنگ رو میسازه...این اشک ها رو میسازه...از این جا به بعد داستانه که دلیل بستری شدنش توی بیمارستان روانی رو میسازه

وسط هق هقای بلندش نا مفهموم میگه که اون سنگ فیروزه رو شکسته...گفت خوردش کرده...گفت بادمجون بم رو افت زد...گفت فیروزش بی خاصیت بود



نظرات() 
نوع مطلب : داستان نوشت 

تاریخ:شنبه 9 مرداد 1395-02:40 ب.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

بودن

خیلی بده که وسط امتحان کتاب خوندنم بگیره اونم وسط امتحان قلب

کتاب جالبی بود تا حالا کتاب این شکلی نخونده بودم...ماجرای مردی بی سواد و بی نام و نشون که ادم قدرتمندی میشه در امریکا به صورت کاملا اتفاقی
دوسش داشتم جدید بود


نظرات() 
نوع مطلب : کتاب نوشت 

تاریخ:جمعه 8 مرداد 1395-12:15 ب.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

این هیولا تو را دوست دارد

از نشر چشمه بعید بود اصلا این کتابو دوست نداشتم...یه داستان تکراری دختری که بخاطر مرگ مادرش پدرشو تا شالها مقصر میدونه و حالا بعد از سالها به اصل قضیه پی میبره تنها چیز جالب اینه که شخصیت اول کتاب شخصیت منفیه



نظرات() 
نوع مطلب : کتاب نوشت 

تاریخ:جمعه 8 مرداد 1395-12:07 ق.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

عاشق آن باشد که چون آتش بود

شوخی میکنم:شاید اشتباه کردم باید تا تنور داغ بود میچسبوندم

میگه حالا که چیزی قطعی نیست شاید اتفاقاتی بیوفته

میرم تو فکر...تاشروع تایم بعدیم یه ساعتی فرصت دارم.. یکی از بچه ها و من فقط تو پاویونیم...شاید واقعا من اشتباه کردم...سر دوستمم تو گوشیه

میگم:اگه تو کسی باشه که همه چیزش اکی باشه...درس و خونواده و تحصیلات و فکر و همه چیزش درست باشه..ولی نه به احساس خودت مطمین باشی نه اون چکار میکنی؟

میگه یعنی چطوری؟مگه میشه؟

میگم اره مثلا خواهر من و شوهرش. ..ببین این دوتا ادم انقدر شبیه هم هستن که نمیتونی حتی فکرشو کنی...همه چیزشون مثل همه...همه فکراشون مثل همه ولی انگار احساس شوهرش اونقدر قوی نیست...نه اینکه دوسش نداشته باشه ولی فوق العاده ادم منطقیه و اصلا با احساسش جلو نمیره...همیشه مشکلاتشون رو حل میکنه هر جا مشکلی باشه کلی واسه زنش مایه میذاره...ولی انگار مثلا نمیدونه غر دخترونه چیه...الکی گریه کردن چیه...نمیدونه تو این وقتا فقط بغل جواب میده

_خب اینجور زندگی ها هیچوقت شکست نمیخوره

_اره حق با توه...ولی احساس ادم چی...ادم... مخصوصا ما دخترا یه جاهایی بیشتر نیاز به ساپورت احساسی داریم

-میدونی این جور رفتارا بیشتر تو مرداییه که خواهر ندارن...خب تو انقدر احساسی نباش...بعدشم همیشه یه ادم احساسی و منطقی مکمل هم هستن

-البته اونم شوهرش خواهر نداره...حالا اگه تو بودی به یه ادمی که همه چیزش اکی بود چی میگفتی؟

-خب این ادمی که تو میگی خیلی خوبه

-اره سر همین خیلی خوبیش من به بابام نگفتم...چون میدونستم فقط بابام شرایطشو بفهمه منو به زورم شده بهش میداد

میخنده و میگه منم بودم میگفتم برو بهش شوهر کن...

میگم الان دارم از تو همینو میپرسم...

میگه چند وقت میشناختیش؟

میگم چند ماه...دنبال کارای رفتنش بود...اصلا تو فکر زن گرفتن نبود...به من میگفت چون تو خیلی خوبی به فکر ازدواج افتادم...اولین دختری بودم که با خونوادش درمیون گذاشته...یعنی قضیه براش جدی بوده...پذیرش از چندتا دانشگاه امریکا و کانادا گرفت...انقدر به گوشش خوندم تا قید دکترای امریکا رو زد و پذیرش کانادا رو قبول کرد که فوق لیسانس بودچون اگه میرفت امریکا تا پایان درسش نمیتونست برگرده....بهش گفتم تو پسر بزرگ خانواده ای شاید تو این چهار سال درست اتفاقی افتاد که باید میومدی اونوقت چی نمیتونی بیای خیلی بده...بیچاره انقدر تو گوشش خوندم قید امریکارو زد حالا خودم عذاب وجدان دارم

میخنده ومیگه تو که خواهرت رفت خب تو هم میرفتی خوب بود دیگه

میگم جالبش اینجاس که دقیقا همون شهر خواهرم پذیرش گرفته...سر همینم خواهرم خیلی اصرار میکرد که این خیلی خوبه...حتی رفته چک کرده دانشگاهای پزشکی همون شهرو که من اگه بخوام برم چجوری میشه

_ای بابا پس چرا قبول نکردی...

-نمیدونم یعنی به نظرت اشتباه کردم؟میدونی خیلی خوب بود...خیلی ادم روشنی بود خیلی درک بالایی داشت...منو مجبور به هیچ کاری نکرد هیچوقت رفتارمو نخواست تغییر بدم مثلا میدونست چقدراز بحث کردن بدم میاد همیشه تا بحثمون بالا میگیره میگه اصلا ولش کن ولی واقعا هیچوقت حس نکردم احساسی نسبت به من داره...ادم گاهی از نظر احساسی کم میاره

-اره خب احساس ادم مهمه ولی این ادمی که تو میگی خیلی خوب بوده باهاش زندگی ارومی میداشتی

-اتفاقا خیلی ادم راحتیه در کنارش فوق العاده مقیده...حتی چند بار امتحانش کردم واقعا ادم مقیدیه ومن از همچین ادمایی خیلی خوشم میاد از پسری که نماز بخونه...ولی میگه من تو رو نه از نظر حجاب نه مسایل دینی اجبارت نمیکنم

-بالاخره چی شد ایران رفت...

-اره چند وقت دیگه میره و من مدام فکر میکنم که اشتباه کردم...





نظرات() 
نوع مطلب : زندگی نوشت 

تاریخ:دوشنبه 4 مرداد 1395-07:44 ب.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

تمام انچه هرگز به تو نگفتم

یهنثری مشابه پیش از انکه بخوابم داشت...داستانی غیر قابب پیشبینی...داستانی که میگه شاید کوچکترین کارهای ما تاثیر بزرگی روی ادمهایی که ما میشناسیم داشته باشه...تاثیری که شاید هیچوقت نفهمیم...

داستان دختری نوجوان که اسیب های زیادی از جامعه و خانواده دیده تاثیرات به ظاهر کوچیک که تونسته حادثه ای بزرگ رو رقم بزنه


نظرات() 
نوع مطلب : کتاب نوشت 

تاریخ:سه شنبه 29 تیر 1395-08:10 ب.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

خبرت هست که خلقی ز غمت بی خبرند

همیشه فکر میکردم چرا مریضا به مریضی هایی که باید لانگ لایف دارو بخورن انقدر حساسن...چرا بعد از یه مدت دارو هاشون رو نمیخورن...تا اینکه بابا اول مشکل گوارشی پیدا کرد و بعد هم سکته کرد...هرکاری کردیم نتو نستیم راضیش کنیم دارو هاشو بخوره...البته همه میدونن پزشکا خودشون بدترین دارو خور های جهان هستن...اگه بدونن درمان نمیشن که اصلا نمیخورن...اگه هم بدونن درمان میشن همین که علامت ها برطرف بشه دیگه نمیخورن...اگه هم لانگ لایف باشه هی بخور نخور میکنن

حالا شده ماجرای من...وقتی میخواستم بابا رو راضی کنم بش میگفتم من که بچه تو ام بیشتر از تو دارو میخورم...بابا هیچوقت نپرسید چه دارویی میخوری یا چرا میخوری...فکر میکرد شوخی میکنم...بدبختی اینجاس که معدمم فوری بهم میریزه...دادش میره هوا و اشتها کور و استفراغ مداوم به همه اضافه میشه...فقط همه زورم رو میزنم تا دوساعت بعد از دارو ها استفراغ نکنم تا مجبور به تجدید دوز نشم...یه خریت دیگه هم خوردن همه دارو ها با همه...یا حداگثر دو نوبت...فقط خدارو شکر که الان حالم خوبه


نظرات() 
نوع مطلب : زندگی نوشت 

تاریخ:دوشنبه 28 تیر 1395-07:15 ب.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

بهم نگو از ما گذشته دیگه دیره

این روزها فقط مدام و مدام کشیک دادن حالمو خوب میکنه ...سه روز پشت سر هم کشیک بودم...بخش جراحی اعصاب یکی از معروف رین دکترای مغز و اعصاب مشاوره قلب برای یکی از مریضاش گذاشته بود...رفتم تا مریضو ببینم...

مریض مردی بود 5 ساله...تنگی کانال کردنش رو عمل کرده بود...گردنش با گردنبند بسته بود...تام موهاش سفید بود...خیلی مودب وبا احترام حرف میزد...چیزی که شاید ما اینترنا خیلی بهش عادت نداریم...شرح حال گرفتم یه توبت خلط خونی داشت با شک به امبولی مشاوره قلب درخواست شده بود...داشتم معاینه میکردم که خانم تقریبا 35 ساله ای وارد شد...اومد به سمت ما ...سلام کردو رفت بادبزن و برداشت و شروع کرد باد مرد
-شما همسرش هستید؟
-بله
باتعجب نگاهش میکنم و سرمو میندازم پایین...لبخند میزنم و میگم چند سالتونه
-33 سال
-چه خوب موندین من فکر کردم دخترشون هستید
مرد درحالی که به سقف خیره شده بود خانم دکتر شما که منو ضایع کردید
میخندم و میگم نه حاج اقا باید از سن خانم ها همیشه تعریف کرد
سرمو خم میکنم رو پرونده و با گوشه چشم میبینم که دست زنشو گرفته و زن لبخند میزنه
چند روز بعد زن رو دم سی سی یو میبینم...
میگم چرا اینجایید
میگه گفتن امبولیه اوردنش اینجا...
میرم سری به مرد میزنم و میبینم که حالش خوبه
میپرسم شما بچه دارید؟
میگه یه پسر بزرگ
دیدن این زن و شوهر جرقه ای تو دلم میزنه و دلم روشن میشه...شاید هنوز هم بشه عشق رو بین بعضی زن و شوهر ها دید...ولی کی میدونه پشت این لبخند ها و رفتار ها چه گذشته ای خوابیده


نظرات() 
نوع مطلب : دکتری نوشت 

تاریخ:جمعه 25 تیر 1395-07:47 ب.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

صداهایی از چرنوبیل

از حادثه هسته ای چرنوبیل چقدر میدونید...انفجاری که چندین برابر بزرگتر از بمب اتی هیروشیما بوده...حادثه ای که کل زمین رو تحت تاثیر قرار داده...

از مردمی که اونجا زندگی میکردن چی میدونید...شما هم مثل من فکر میکردین همه ادما در کسری از ثانیه مردن؟
اگه یخواین اینا رو بدونید این کتابو بخونید

پی نوشت:وقتی زندگی سخت میگیره..وقتی صبرم تموم میشه...وقتی انقدر ناراحتم که هیچی ارومم نمیکنه...خوندن رنج انسان های دیگه باعث میشه خودمو فراموش کنم..سکوت همیشه هم بد نیست


نظرات() 
نوع مطلب : کتاب نوشت 



  • تعداد صفحات :18
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...