تبلیغات
روزهای یک دکتر غریب



Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:سه شنبه 26 مرداد 1395-05:34 ب.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

هیچوقت نپرس

-چرا منو برا ازدواج انتخاب کردی؟

چرا نداره خب کس دیگه ای نبوده...بهش گفتن بیا این دختره رو ببین اونم اومده...بعدم خونوادش گفتن خوبه اونم پیش رو گرفته

-چرا میخوای ازدواج کنی؟

چرا نداره خب میخواد زن بگیره دیگه مثل همه

-تو گذشته چجوری بودی؟

اینو اصلا نپرسید...گندش بالا میاد...بعد دیگه نمیشه جمعش کرد...دیگه گند کاریش زیاد بوده...بعدم درکمال افتخار میگه من یه دختر افتاب مهتاب ندیده میخوام

-چرا یه دختر نمیتونه همه کاری تو گذشته کرده باشه ولی یه پسر میتونه؟

چرت ترین جواب های ممکن رو میده...چون خوبه یه پسر تو این چیزا تجربه داشته باشه ولی یه دختر خوب نیست همه تجربه ای داشته باشه باید بار اولش باشه اصلنم انگار نه انگار که ذات هر دو ادمه با نیازهای اولیه یکسان



نظرات() 
نوع مطلب : زندگی نوشت 

تاریخ:جمعه 15 مرداد 1395-10:07 ب.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش ...بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش

مریض جدید تخت اکیوت...میرم بالای سرش...مریض خوشحاله نمیدونم چرا تو بخش اکیوت بستری شده...شرح حال میگیرم...خانم جوون چاق با احساس تنگی نفس و سنگینی روی قفسه سینه...قیافش برام اشناس...مانیتور رو وصل میکنم...همه چی خوبه...اکسیژن میذارم که میپرسم شما از پرسنل هستید؟

میگه بله
دکتر میاد و شرح حال میگیره و یکم باهاش حرف میزنه...معاینات رو دکتر انجام میده...سمع ریه ها بنویس کلیر خانم دکتر
-واقعا؟چقدر خوب اخه روزی دوپاکت سیگار میکشم...میخنده...دکتر میپرسه جدی؟...یخنده و میگه خانم دکتر ننویسی تو پروندم...میگم باشه...دکتر میگه پرونده رو بیار خانم دکتر تا اوردر بذاریم...
-ببخشید خانم دکتر میشه لطفا پرده رو بکشید
لبخند میزنم و پرده دور تخت رو میکشم...
با دکتر میریم کنار و میگه هیچیش نیست فقط عصبیه ولی خانم دکتر اوردر اولیه رو براش بذار...مینویسم و نگاه دکتر میکنم دکتر جوونی که موهاش خیلی زود سفید شده...مرد خیلی اروم...اموزش عالی...حرف بی ربط نمیزنه و فوق العاده با شخصیت
کنجکاو میشم درمورد زنی که سیگار میکشه...زنی که سیگار میکشه یعنی همه چیزشو باخته...میرم بالای سرش...پشت پرده...اول حالشو میپرسم...گوشیش مدام زنگ میخوره و براش پیام میاد...ازش میپرسم چه سیگاری میکشی...میگم من چی میکشم...میگه از سیگار من هیچوقت نکش خیلی معتاد میکنه به منم گفتن ولی گوش نکردم...خودش حرفشو  ادامه میده
-من خودم شوهرمو ترک دادم...حالا خودم سیگاری شدم...هر وقت میرفت سر سیگارش سیگارش رو ازش میگرفتم و یه مشت پسته میریخم تو دستش...
-ولی اخر اون ترک نکرد و تو سیگاری شدی...
-نه ترک نکرد...ترکم کرد...مچشو با یه دختر گرفتم...عاشق و معشوق بودیم...22سالم بود که ازدواج کردیم خیلی همه میخواستیم
-پس چی شد؟
-ده سال زندگی کردیم...دختر دار شدیم...ببین دخترمو...
عکس دخترشو نشون میده یه دختر 8-9 سالش
-خداحفظش کنه
-بعد از اون نتونستم دیگه باهاش کنار بیام...چاق شدم...سیگاری شدم...طلاق گرفتم
غمزده میگم...همه مردا همینن...سرنوشت همه زنا همینجوریه...همین دکترا و پرستارایی که اینجان کم کثافت کاری میکنن
-طلاق که گرفت دکترا و پرستارا ولم نمیکردن...هرروز یکیشون بهم پیشنهاد میداد...ولی دخترم...بخاطر اون نمیتونستم دست از پا خطا کنم..بیمارستان پر از کثافت کاریه...
-میدونم...البته دخترا هم کم کثافت اری نمیکنن ادم یه چیزایی از اینا میبینه که شاخ درمیاره...
یکم گپ میزنیم...گوشیش مدام پیام میاد...یکم که میگذره یکی از پرستارای مرد میاد بالا سرش پشت پرده و من میرم بیرون...میرم و میشینم پیش دکتر
میگم باید بره پیش روانپزشک...
-ما ادما مشکلات رو الکی بزرگ میکنیم...سیگار میکش یعنی چی؟
-خب اقای دکتر هر ادمی یه ظرفیتی داره...بعضی ادما شاید مشکلاتشون کوچیک باشه ولی ظرفیتشونم کمه
-خانم دکتر این حرفا نیس...اگه خدا تو زندگی ادم باشه همه مشکلات کم میشه
لبخند میزنم و فکر میکنم...این مرد چقدرارومه


نظرات() 
نوع مطلب : دکتری نوشت 

تاریخ:سه شنبه 12 مرداد 1395-05:44 ب.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

صبری عطا کن

تا پیامشو میخونم راه میوفتم...حالا میدونم هر خریتی ممکنه بکنه...یه بسته سیگار میخرم و سریع راه میوفتم...

میرسم میبینم نشسته و صورتش خیس خیسه...صورتش هیچ حالتی نداره ولی اشکاش داره میرریزه...کیفمو میذارم رو مبل...مشینم کنارش...چشماشو باز میکنه...

-صورتش یه لحظه از جلو چشمام پاک نمیشه

چی دارم بگم؟

-قرصات کجاس؟

با سر اشاره میکنه به میز اتاقش...بلند میشم میرم یه قرص میارم

-اینو بذار زیر زبونت

هنوز اشک میریزه...اطاعت میکنه و میذاره زیر زبونش...میرم تو اشپزخونه و یه لیوان ابمیوه براش میریزم...دستام میلرزه

-خیلی مسخرس نه؟...همش صورتش جلو نظرمه...قیافش... لهجش...حرفاش...حرفای همشون ولی اون از همه بیشتر...انگار همش جلومه...انگار هرروز با اون اخم مسخره ایستاده جلوم و داره به من توهین میکنه و این منم که هیچ کاری از دستم برنماد و همش دارم میشکنم

لیوانه ابمیوه رو میدم دستش

نگاش میکنم...هنوزم داره اشک میریزه...انگار این دریاچه رو پایانی نیست...بی صدا لیوانو بهم بر میگردونه...حالم طوری نیست که بیشتر از این بتونم بهش اصرار کنم...

میرم سمتش و بغلش میکنم...هیچی ندارم بگم...

-برام یه فیروزه خریده بود...گردنبند...یه فیروزه تراش نخورده با یه بند بلند...یه فیروزه که یه سمتش ابی بود یه سمتش سبز...گفت نمیدونستم فیروزه چه رنگ دوست داری واسه همین اینو برات خریدم...گفت فیروزه چشم زخمو دور میکنه...شب بود...میخواستم برگردم خونه ...خندیدم و گفتم بادمجون بم افت نداره...گفت انقدر خودتو کم نبین...گفتم کم نمیبینم ولی واقعیت زندگیمو میبینم...گفتم برام ببندش...اومدم سمتم تاببندش...صورتامون رو بروی هم بود...

محکم تر فشارش میدم...حالا منم دارم همراه اون اشک میریزم

-دوسش داشتم...اومد سمتم بوسیدم...خیلی اروم...بعداز مدتها یه حسی توش بود...بعد از مدتها پاهام سست شد...نفسم بند اومد...مسخره بود...یه بوسه کوچیک ولی شیرین...اومدیدیم از پارکینگ بیایم بیرون یه ماشین نزدیکمون شد...خندید...برگشت و گفت میدونی یه بوس دیگه باید بهم بدی؟

خندیدم...اومد سمتم...ایندفه طولانی تر بوسیدم...بازم همون حس بود...حسی که فکر نمیکردم دیگه هیچوقت برام تکرار بشه...باز اومد از پارکینگ بیاد بیرون باز ماشین اومد...برگشت سمتم...حالا دیگه نمیخندید...گفت خیلی سیگار میکشی؟خندیدم و گفتم بهت که گفتم تو هم بکش...غمزده گف تا سه نشه بازی نشه...بازم منو بوسید با ارامش بیشتر با حس بیشتر...انگار از زمین جدا شده بودم...انگار همون لحظه داشت روحم از بدنم پرواز میکرد...یه دفه صدای یه ترمز وحشتناک اومد...ترسیدیم...

هق هق گریش بلند میشه دیگه نمیتونه حرف بزنه...دوباره بغلش میکنم...از اینجا به بعد ماجرا رو میدونم...از این جا به بعد ماجرا ست که کابوس هاشو میسازه...اون سرنگ رو میسازه...این اشک ها رو میسازه...از این جا به بعد داستانه که دلیل بستری شدنش توی بیمارستان روانی رو میسازه

وسط هق هقای بلندش نا مفهموم میگه که اون سنگ فیروزه رو شکسته...گفت خوردش کرده...گفت بادمجون بم رو افت زد...گفت فیروزش بی خاصیت بود



نظرات() 
نوع مطلب : داستان نوشت 

تاریخ:شنبه 9 مرداد 1395-02:40 ب.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

بودن

خیلی بده که وسط امتحان کتاب خوندنم بگیره اونم وسط امتحان قلب

کتاب جالبی بود تا حالا کتاب این شکلی نخونده بودم...ماجرای مردی بی سواد و بی نام و نشون که ادم قدرتمندی میشه در امریکا به صورت کاملا اتفاقی
دوسش داشتم جدید بود


نظرات() 
نوع مطلب : کتاب نوشت 

تاریخ:جمعه 8 مرداد 1395-12:15 ب.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

این هیولا تو را دوست دارد

از نشر چشمه بعید بود اصلا این کتابو دوست نداشتم...یه داستان تکراری دختری که بخاطر مرگ مادرش پدرشو تا شالها مقصر میدونه و حالا بعد از سالها به اصل قضیه پی میبره تنها چیز جالب اینه که شخصیت اول کتاب شخصیت منفیه



نظرات() 
نوع مطلب : کتاب نوشت 

تاریخ:جمعه 8 مرداد 1395-12:07 ق.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

عاشق آن باشد که چون آتش بود

شوخی میکنم:شاید اشتباه کردم باید تا تنور داغ بود میچسبوندم

میگه حالا که چیزی قطعی نیست شاید اتفاقاتی بیوفته

میرم تو فکر...تاشروع تایم بعدیم یه ساعتی فرصت دارم.. یکی از بچه ها و من فقط تو پاویونیم...شاید واقعا من اشتباه کردم...سر دوستمم تو گوشیه

میگم:اگه تو کسی باشه که همه چیزش اکی باشه...درس و خونواده و تحصیلات و فکر و همه چیزش درست باشه..ولی نه به احساس خودت مطمین باشی نه اون چکار میکنی؟

میگه یعنی چطوری؟مگه میشه؟

میگم اره مثلا خواهر من و شوهرش. ..ببین این دوتا ادم انقدر شبیه هم هستن که نمیتونی حتی فکرشو کنی...همه چیزشون مثل همه...همه فکراشون مثل همه ولی انگار احساس شوهرش اونقدر قوی نیست...نه اینکه دوسش نداشته باشه ولی فوق العاده ادم منطقیه و اصلا با احساسش جلو نمیره...همیشه مشکلاتشون رو حل میکنه هر جا مشکلی باشه کلی واسه زنش مایه میذاره...ولی انگار مثلا نمیدونه غر دخترونه چیه...الکی گریه کردن چیه...نمیدونه تو این وقتا فقط بغل جواب میده

_خب اینجور زندگی ها هیچوقت شکست نمیخوره

_اره حق با توه...ولی احساس ادم چی...ادم... مخصوصا ما دخترا یه جاهایی بیشتر نیاز به ساپورت احساسی داریم

-میدونی این جور رفتارا بیشتر تو مرداییه که خواهر ندارن...خب تو انقدر احساسی نباش...بعدشم همیشه یه ادم احساسی و منطقی مکمل هم هستن

-البته اونم شوهرش خواهر نداره...حالا اگه تو بودی به یه ادمی که همه چیزش اکی بود چی میگفتی؟

-خب این ادمی که تو میگی خیلی خوبه

-اره سر همین خیلی خوبیش من به بابام نگفتم...چون میدونستم فقط بابام شرایطشو بفهمه منو به زورم شده بهش میداد

میخنده و میگه منم بودم میگفتم برو بهش شوهر کن...

میگم الان دارم از تو همینو میپرسم...

میگه چند وقت میشناختیش؟

میگم چند ماه...دنبال کارای رفتنش بود...اصلا تو فکر زن گرفتن نبود...به من میگفت چون تو خیلی خوبی به فکر ازدواج افتادم...اولین دختری بودم که با خونوادش درمیون گذاشته...یعنی قضیه براش جدی بوده...پذیرش از چندتا دانشگاه امریکا و کانادا گرفت...انقدر به گوشش خوندم تا قید دکترای امریکا رو زد و پذیرش کانادا رو قبول کرد که فوق لیسانس بودچون اگه میرفت امریکا تا پایان درسش نمیتونست برگرده....بهش گفتم تو پسر بزرگ خانواده ای شاید تو این چهار سال درست اتفاقی افتاد که باید میومدی اونوقت چی نمیتونی بیای خیلی بده...بیچاره انقدر تو گوشش خوندم قید امریکارو زد حالا خودم عذاب وجدان دارم

میخنده ومیگه تو که خواهرت رفت خب تو هم میرفتی خوب بود دیگه

میگم جالبش اینجاس که دقیقا همون شهر خواهرم پذیرش گرفته...سر همینم خواهرم خیلی اصرار میکرد که این خیلی خوبه...حتی رفته چک کرده دانشگاهای پزشکی همون شهرو که من اگه بخوام برم چجوری میشه

_ای بابا پس چرا قبول نکردی...

-نمیدونم یعنی به نظرت اشتباه کردم؟میدونی خیلی خوب بود...خیلی ادم روشنی بود خیلی درک بالایی داشت...منو مجبور به هیچ کاری نکرد هیچوقت رفتارمو نخواست تغییر بدم مثلا میدونست چقدراز بحث کردن بدم میاد همیشه تا بحثمون بالا میگیره میگه اصلا ولش کن ولی واقعا هیچوقت حس نکردم احساسی نسبت به من داره...ادم گاهی از نظر احساسی کم میاره

-اره خب احساس ادم مهمه ولی این ادمی که تو میگی خیلی خوب بوده باهاش زندگی ارومی میداشتی

-اتفاقا خیلی ادم راحتیه در کنارش فوق العاده مقیده...حتی چند بار امتحانش کردم واقعا ادم مقیدیه ومن از همچین ادمایی خیلی خوشم میاد از پسری که نماز بخونه...ولی میگه من تو رو نه از نظر حجاب نه مسایل دینی اجبارت نمیکنم

-بالاخره چی شد ایران رفت...

-اره چند وقت دیگه میره و من مدام فکر میکنم که اشتباه کردم...





نظرات() 
نوع مطلب : زندگی نوشت 

تاریخ:دوشنبه 4 مرداد 1395-07:44 ب.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

تمام انچه هرگز به تو نگفتم

یهنثری مشابه پیش از انکه بخوابم داشت...داستانی غیر قابب پیشبینی...داستانی که میگه شاید کوچکترین کارهای ما تاثیر بزرگی روی ادمهایی که ما میشناسیم داشته باشه...تاثیری که شاید هیچوقت نفهمیم...

داستان دختری نوجوان که اسیب های زیادی از جامعه و خانواده دیده تاثیرات به ظاهر کوچیک که تونسته حادثه ای بزرگ رو رقم بزنه


نظرات() 
نوع مطلب : کتاب نوشت 

تاریخ:سه شنبه 29 تیر 1395-08:10 ب.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

خبرت هست که خلقی ز غمت بی خبرند

همیشه فکر میکردم چرا مریضا به مریضی هایی که باید لانگ لایف دارو بخورن انقدر حساسن...چرا بعد از یه مدت دارو هاشون رو نمیخورن...تا اینکه بابا اول مشکل گوارشی پیدا کرد و بعد هم سکته کرد...هرکاری کردیم نتو نستیم راضیش کنیم دارو هاشو بخوره...البته همه میدونن پزشکا خودشون بدترین دارو خور های جهان هستن...اگه بدونن درمان نمیشن که اصلا نمیخورن...اگه هم بدونن درمان میشن همین که علامت ها برطرف بشه دیگه نمیخورن...اگه هم لانگ لایف باشه هی بخور نخور میکنن

حالا شده ماجرای من...وقتی میخواستم بابا رو راضی کنم بش میگفتم من که بچه تو ام بیشتر از تو دارو میخورم...بابا هیچوقت نپرسید چه دارویی میخوری یا چرا میخوری...فکر میکرد شوخی میکنم...بدبختی اینجاس که معدمم فوری بهم میریزه...دادش میره هوا و اشتها کور و استفراغ مداوم به همه اضافه میشه...فقط همه زورم رو میزنم تا دوساعت بعد از دارو ها استفراغ نکنم تا مجبور به تجدید دوز نشم...یه خریت دیگه هم خوردن همه دارو ها با همه...یا حداگثر دو نوبت...فقط خدارو شکر که الان حالم خوبه


نظرات() 
نوع مطلب : زندگی نوشت 

تاریخ:دوشنبه 28 تیر 1395-07:15 ب.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

بهم نگو از ما گذشته دیگه دیره

این روزها فقط مدام و مدام کشیک دادن حالمو خوب میکنه ...سه روز پشت سر هم کشیک بودم...بخش جراحی اعصاب یکی از معروف رین دکترای مغز و اعصاب مشاوره قلب برای یکی از مریضاش گذاشته بود...رفتم تا مریضو ببینم...

مریض مردی بود 5 ساله...تنگی کانال کردنش رو عمل کرده بود...گردنش با گردنبند بسته بود...تام موهاش سفید بود...خیلی مودب وبا احترام حرف میزد...چیزی که شاید ما اینترنا خیلی بهش عادت نداریم...شرح حال گرفتم یه توبت خلط خونی داشت با شک به امبولی مشاوره قلب درخواست شده بود...داشتم معاینه میکردم که خانم تقریبا 35 ساله ای وارد شد...اومد به سمت ما ...سلام کردو رفت بادبزن و برداشت و شروع کرد باد مرد
-شما همسرش هستید؟
-بله
باتعجب نگاهش میکنم و سرمو میندازم پایین...لبخند میزنم و میگم چند سالتونه
-33 سال
-چه خوب موندین من فکر کردم دخترشون هستید
مرد درحالی که به سقف خیره شده بود خانم دکتر شما که منو ضایع کردید
میخندم و میگم نه حاج اقا باید از سن خانم ها همیشه تعریف کرد
سرمو خم میکنم رو پرونده و با گوشه چشم میبینم که دست زنشو گرفته و زن لبخند میزنه
چند روز بعد زن رو دم سی سی یو میبینم...
میگم چرا اینجایید
میگه گفتن امبولیه اوردنش اینجا...
میرم سری به مرد میزنم و میبینم که حالش خوبه
میپرسم شما بچه دارید؟
میگه یه پسر بزرگ
دیدن این زن و شوهر جرقه ای تو دلم میزنه و دلم روشن میشه...شاید هنوز هم بشه عشق رو بین بعضی زن و شوهر ها دید...ولی کی میدونه پشت این لبخند ها و رفتار ها چه گذشته ای خوابیده


نظرات() 
نوع مطلب : دکتری نوشت 

تاریخ:جمعه 25 تیر 1395-07:47 ب.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

صداهایی از چرنوبیل

از حادثه هسته ای چرنوبیل چقدر میدونید...انفجاری که چندین برابر بزرگتر از بمب اتی هیروشیما بوده...حادثه ای که کل زمین رو تحت تاثیر قرار داده...

از مردمی که اونجا زندگی میکردن چی میدونید...شما هم مثل من فکر میکردین همه ادما در کسری از ثانیه مردن؟
اگه یخواین اینا رو بدونید این کتابو بخونید

پی نوشت:وقتی زندگی سخت میگیره..وقتی صبرم تموم میشه...وقتی انقدر ناراحتم که هیچی ارومم نمیکنه...خوندن رنج انسان های دیگه باعث میشه خودمو فراموش کنم..سکوت همیشه هم بد نیست


نظرات() 
نوع مطلب : کتاب نوشت 

تاریخ:پنجشنبه 24 تیر 1395-04:37 ب.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

اندازه گیری دنیا

اصلا دوسش نداشتم



نظرات() 
نوع مطلب : کتاب نوشت 

تاریخ:پنجشنبه 24 تیر 1395-04:36 ب.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

کیوان ارزاقی

این دوتا کتاب عالین


نظرات() 
نوع مطلب : کتاب نوشت 

تاریخ:پنجشنبه 24 تیر 1395-04:31 ب.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

بی نازنین

کتاب بدی نیس...مختصر و کوتاه...چیزای جدید توی کتاب نوشته که شاید برای ما ملموس باشه ولی هیچ وقت تو کتابا نمیخوندیم

جریان خیانت یه مرد به زنشه...خیانتی که از دید ما زن ها بیشتر خیانت حساب میشه تا از دید مردها...هرچند از کیوان ارزاقی بیشتر از اینها انتظار میره...
متاب سرزمین نوچ و منفی یک رو از این نویسنده خیلی بیشتر دوست داسشتم


نظرات() 
نوع مطلب : کتاب نوشت 

تاریخ:پنجشنبه 24 تیر 1395-04:28 ب.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

دختر رهبر سیرک

کتاب قشنگی بود...از کتابای یوستین گودر اینو بیشتر از بقیه دوست داشتم


نظرات() 
نوع مطلب : کتاب نوشت 

تاریخ:جمعه 18 تیر 1395-03:02 ب.ظ

نویسنده :دکتر رخساره

غرور

نشستم روبروش...اولین بارش نیست ولی خیلی کم دیدم اینجوری گریه کنه...زارمیزنه...میدونم غرورش له شده...میدونم قلبی دیگه وجود نداره...روحی وجود نداره...زار میزنه...زار میزنه و من فقط نگاهش میکنم

دهن باز میکنه...وسط گریه هاش همه حرفاشو نمیفهمم...میگه من درس خوندم که به ادما کمک کنم...به همشون کمک کردم...خوب و بدشون نکردم...ادمایی بودن که سلامتیشون رو از من میخواستن...اما اونا چکار کردن...وقتی افتادم به دست و پای اون ادم هرزه و بهش التماس کردم خدا کجا بود...چکار میکرد...اصلا منو یادش بود...وقتی تک تک ذره های غرورمو ازم گرفتن...وقتی لهم کردن...وقتی واسه تمام سختیایی که کشیدم هیچ اهمیت قایل نبودن خدا کجا بود...

سیگارشو اتیش میزنه...دیگه فقط اشک میریزه...نفسی نداره...

این مملکت فقط نر بودنه که مهمه دیگه مهم نیس تو چه گوهی میخوای بخوری...نر که باشی هرکاری دلت بخواد میتونی بکنی...اخرشم خدا یه مدال افتخاربهت میده و میبرت بهشت...وقتی تو اون اتاق مسخره سعی کردم خودکارو توی یکی از شریانای اصلیم فرو کنم خدا کجا بود...فقط ایستاده بود دور و پوزخند میزد که میری جهنم...جهنم الان و بعدش چه فرقی میکنی

بلند میشه و میره دم بالکن می ایسته...نگرانش میشم...اینجا حداقل 15مترارتفاع داره و احتمال مرگش بالای 99درصد...هیچی نمیگم و میرم دنبالش...سیگار بعدیو روشن میکنه...قیافش مثل یه مرده است که روحشو از دست داده...از اون دختر شر و شور سالها پیش دیگه هیچی باقی نمونده...از اون گوله احساس هیچی نمونده...حالا دیگه تو نگاه هیچ کس نگاه نمیکنه...مدتهاس که خیلی کم حرف شده...موهای مشکیشو از ته تراشیده و حالا فقط یه سانت از هر تار موش باقی مونده...

میدونی بعدش چکار کردم...روزه گرفتم...روزه غذا و سکوت...برام مهم نبود سر جسمم که بلایی میاد...حالا که از روحم هیچی باقی نمونده بود جسمم نمیخواستم...این جسم مسخره مونثی که خدا بهم داده بود رو دیگه نمیخواستم...قلب و روحمو گرفت جسمم برا خودش...روزه گرفتم و همه چیزای دوست داشتنیمو گذاشتم جلوم...لباسامو بت قیچی پاره کردم...سازمو شکستم...کتابامو و دست نوشته هامو اتیش زدم...با هر سیگاری که کشیدم یه جای بدنمو سوزوندم...گناه من زن بودنم بود...این عذاب و درد حق من بود...اونا گفته بودن حقمه و خدا وایساده بود نگاه کرده بود...هیچ لذتی حق نداشتم داشته باشم...خدا گفته بود...نه جسمی نه عاطفی...نهحق داشتم عاشف بشم نه بخندم...از خدای شماها متنفرم...خدای شماها خدای منو کشت...خدای من هرشب میومد بغلم میکرد میبوسیدم عاشقم بود...ولی خدای شماها خدای منو کشت...سیگارش تموم میشه...دامنشو میزنه بالا و با پوست رون پاش سیگارو خاموش میکنه انقدر وحشت میکنم که نمیتونم از جام تکون بخورم...صورتش هنوز بی روخه انگار هیچی حس نکرده...دقت مبکنم به پاهاش هردو تا پاهاش پر از جای سوختگیه...سیگار بعدی رو روشن میکنه و یه دم عمیق

میرم سمتش بغلش میکنم.. تکون نمیخوره...بدنش سردسرده... عین یه مرده... میگه برو کنار...ازش میترسم. پا پس میکشم...

حالا چندتا راه دارم...بااولین مردی که منو خواست ازدواج کنم...سکوت محض بقیه فکر میکنن من خوشحال و خوشبختم بقیه میخندن و من اشکامو تو دلم میریزم...اونم یه زن دکتداره.شاید بچه دارم شدیم... اینجورری اون میشه تنها خدای من تنهامردی که متونه بهم زور بگه...

پک عمیقی میزنه و زل میزنه به روبروش...میگه...راه دومم اینه که چندسال دیگه هم صبر کنم شاید بتونم از خونواده جدابشم و یه بچه از پرورشگاه بیارم...

راه سومم تو کیفمه میتونی نگاش کنی

دنبالم میاد و میگه... خواهرم بعد از اتفاقی بدی که براش افتاد هممون رو ول کرد و رفت...حقم داشت...خب هرکسی باید به فکر خودش باشه...ماهی یباری که زنگ میزذ نمیپرسید حالت چطوره... خب البته منم نمیپرسیدم... برادرم میگفت اشکالی نداره ولی شماتت بار نگاهم میکرد...پدرمم که به گندکاریاش ادامه میداد...من براشون مهم نبودم اوناهم واسه من مهم نبودن...دست میکنه تو کیفش

اول سرنگ و امپول...درمیاره...خشکم میزنه...بعد یه قیچی کوچیک... میفهمم میخواد چکار کنه

میدونم ادمی که میخواد اینکارو کنه قبلش برای کسی تعریف نمیکنه...منم نمیدونم چرا گفتم شاید چون مثل من فکر میکنی...

خدای شما منو میبذه و بازم عذابم میده...ولی خدای من بااعوش باز منتظرمه...از خدای شما متنفرم دیگه نه نماز نه روزه فقط باخودای خودم حرف میزنم

بازم سیگارشو روی پاش خاموش میکنه...بغلش میکنم تکون نمیخوره سردسرده...خدایا کمکش کن بسشه



نظرات() 
نوع مطلب : دکتری نوشت 



  • تعداد صفحات :17
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...